يادش بهخير! استاد منوچهر احترامي عزيز که مثل چنين روزي در 23 بهمن 1387 در يک روز باراني و گرفته، از ميان ما رفت. و چه زود بود رفتنش!
بسيار دوستداشتني بود. متواضع و فروتن. اديب و چيرهدست در طنزپردازي. سالهايي که در گلآقا بودم؛ آثارش را با دستخط خودش و قبل چاپ ميخواندم. به قول مرحوم صابري: کلماتش عين ساچمه چنان در کنار هم چفت شده بودند که حتي يک کلمه را هم نميشد برداشت يا جابهجا کرد. اين تعبير گل آقا بود.
ميخواست به من برساند که سخت مراقب نوشتههاي ارزشمند استاد احترامي باش که درست چاپ شود. جامعالحکايات بسيار خواندني را ميگفت. و ايضاً پير ما گفت.... .
سنگينترين و فخيمترين طنزهاي عالمانه که حتي استاد ممکن بود به رندي، مفهومي را چنان با ظرافت و در پوششي از ابهام و ايهام در مطالبش بگنجاند که متوجه نشويم و به قول گل آقا، رودست بخوريم!
صاحب همين طنزهاي دانشي و حکمي، در حوزه ادبيات کودک و نوجوان نيز صاحب درخشانترين و ماندگارترين آثار است که در راس آنها مجموعه کتابهاي کودکانه حسني قرار دارد که از دهه 60 تا الان بارها توي ده شلمرود(!)، چاپ هاي ميليوني داشته و البته هميشه بنده خدا آقاي احترامي مي گفت که روحش نيز از اين بچاپ بچاپها خبر ندارد و يک ريال هم دست او را نميگيرد.
و اين شد که حتي براي تعويض باتري قلبش و تامين هزينه آن هم دغدغه داشت و يک شب در خيابان پيروزي و داخل تاکسي به من گفت: تا هر وقت کار کرد، کار کرد. از کار هم افتاد، افتاد!.
ناخودآگاه ياد پاييز 1385 افتادم. جلسات شوراي سياستگذاري جشنواره طنزطهران. من آن موقع مسئول خانه طنز باشگاه نويسندگان و هنرمندان در اقدسيه بودم و ايضا دبير علمي جشنواره طنز طهران که چندين نوبت برگزار شد.
به پيشنهاد آقاي صادق کرميار (مدير بنياد) که خود نيز نويسنده و کارگردان و فيلمنامهنويس است، براي جشنواره شورايي طراحي کرديم و من از اين بزرگواران حاضر در دور ميز دعوت کردم و همهشان از سر لطف پذيرفتند. البته آقاي عليرضا خمسه (بازيگر و کمدين) نيز بود که آن شب، نبود!
آقاي جلال رفيع دارند سخن ميگويند و دوستان گوش فرا دادهاند. آن موقع، ميوه هم ارزان بود و روي ميز، ديسي پر از موز و پرتقال و سيب و خيار، جهت تقويت بنيه عملي جشنواره و اعضاي شوراي سياستگذاري آن!