هنگامي که الي اسميت، نوشتن چهارگانه فصل خود- پاييز، زمستان، بهار، تابستان- را که يک پروژه جاه طلبانه است، شروع کرد و همگي را به سرعت نوشت؛ خبر نداشت که قرار است جهان چهقدر تغيير کند، در اواخر سال 2015، هم زمان با فصل پاياني کتاب پاييز، همهپرسي اتحاديه اروپا، هنوز دور از دسترس بهنظر ميرسد و نتيجه انتخاب دونالد ترامپ و بوريس جانسون طبق پيشبينيهاي کارشناسان پيش نرفت. اسميت پيچوخمهاي پنج سال گذشته را دنبال کرده و اثر هنرياي خلق کرده که همزمان آنها را دربرميگيرد و حتي فراتر هم ميرود. اگرچه کتاب او با ترس و عدم اطمينان آميخته شده، اما نکته کليدي آن اميد است. «مساله بزرگ» اين بود که بسياري تصور ميکردند همهپرسي اتحاديه اروپا (برگزيت) يک پيروزي ماندگار آسان خواهد بود. ميتوانيد تصور کنيد اوضاع چطور پيش ميرفت؟
من پيش از همهپرسي اتحاديه اروپا تصور متفاوتي از ماجرا داشتم، اما در شهري زندگي ميکنم که حالا فهميدهام در زمينه انتخابات حرفي براي گفتن ندارد. آن زمان من و دوستم سارا که يک هنرمند است براي نمايش کارش به اطراف کشور سفر ميکرديم و همهچيز را بهوضوح ديديم و آنجا بود که فهميدم نتيجه رايگيري با آنچه کارشناسان سياسي تصور ميکردند متفاوت خواهد بود.
اگر دونالد ترامپ وارد کاخ سفيد نميشد يا بوريس جانسون نخستوزير نميشد، چهارگانه بسيار متفاوت و مسلما منسجمتر بود، اينطور نيست؟
بدون ترديد. اما بايد طبق برنامهريزيام پيش ميرفتم و مجموعه کتاب را در زمان مقرر خودش تحويل ميدادم تا در زمان خودش هم چاپ شود. پستي و بلنديهاي اين کتاب من را به ياد نويسندگاني چون چارلز ديکنز مياندازد که بخشهاي «اليورتويست» را مينوشت، بدون اينکه بداند داستان او را به کجا ميکشاند. بنابراين ميخواستم ببينم اگر آگاهانه با سرعت بنويسم و به سرعت هم کتاب را در زمان خودش به چاپ برسد چه نتيجهاي خواهد داشت.
در هر چهار رمان به ديکنز اشاره کردهاي، آيا خودت را بهعنوان يک تاريخنويس در قالب او ميبيني؟
من خودم را چيز خاصي نميبينم، اما ميدانم چيزي که ديکنز ميديد، هم دنياي ممکن (غيرواقعي) و هم دنياي حقيقي بود که متوالي شفاف و واضح بود و ميدانست صرف نظر از اينکه تا چه حد اين قصه سرد و خشک است، مورد استقبال ما قرار خواهد گرفت.
همه شخصيتها و طرحهاي داستاني شما بهخوبي در رمان «تابستان» جمع شده است. آيا قبل از شروع، شاکله کلي هر چهار کتاب را در ذهن خود داشتيد؟ آيا روند کلي داستان به همان شکلي که در نظر داشتيد پيش رفت؟
من به طور مداوم، به مثابه تمام کتابهاي ديگرم، از نوشتن اين کتابها هم شگفتزده شدم. هربار بدون در نظرگرفتن آنچه که من براي نوشتن متصور بودم، راه خود را پيش ميبردند. همه کتابها به همين صورت هستند. در غير اين صورت، به خود ميگويم که آيا نوشتن آنها فايدهاي دارد؟ تاکنون هيچ خط داستانياي مرا بيشتر از پنج دقيقه مشغول خود نکرده است. هرگز برنامهريزي نکردهام که خودش را مختل نکرده يا مرا رد نکند و از مسير خود خارج نشود و مرا با تقارنهاي خاص خود شگفتزده نکند.
با وجود تمام تاريکيهايي که در پسزمينه رمانهاي شما وجود دارد، سرشار از اميد نيز هستند. چگونه زماني که همه چيز از دست رفته است، اميد را پيدا کنيم؟
فکر ميکنم اميد دقيقا همين است-اميد واقعي زماني اتفاق ميافتد که «بهنظر ميرسد همهچيز از دست رفته است»؛ بهنوعي، اميد و ياس باهم همزيستي دارند. مانند بندبازي که روي لبه تيغ راه ميرود.
چرا ديوارها و حصارها ذهن دنيا را مشغول کرده است؟ (ويژگياي که در همه کتابها ديده ميشود.)
آنها قلمرو و موانع هستند. ميتوان اين دو را بهنحوي نشان داد که «وفاداري» و «هويت» بهنظر برسند، مواردي که به افزايش پول و کسب قدرت کمک ميکند. مانند قوانين ثابت رياضي که از اجدادمان در ما شناخته شدهاند. اما انسانها نوعي رياضيات ساده شده نيستند، ما هميشه روي هر ديواري يک در يا پنجره ميسازيم و اگر حصاري ببينيم اولين کاري که ميکنيم اين است که يا زير آن را سوراخ کنيم يا از آن بالا برويم. ما از همان کودکي اين را ميدانيم و دليل اينکه ذهن دنيا مشغولش است نيز همين است.
شخصيتهايي که نويسنده اوليويا لينگ آنها را «اخلالگران شجاع» مينامد - بيگانگان مستقلي، مانند شخصيت امبر در رمان «تصادفي»، شخصيت لاکس در رمان «زمستان»، فلورنس - کسي که سراسيمه زندگيها وارد ميشود، ناگهان وسط داستان پديدار ميشود و همهچيز را تغيير ميدهد - در رمان «بهار»؛ از کجا ميآيند؟
از اسطورهها و افسانههايي که در هسته اصلي هر مذهبي وجود دارد. از هسته هر داستان ديگري در دوران ما، داستانهايي که به اصلاح غريبه و بيگانه تلقي ميشوند، و اين همان کاري است که وقتي غريبهاي در ميزند، مردم انجام ميدهند. اين داستان همه دورانها است، از «گيلگميش» و هومر گرفته تا ولگرد چاپلين، و اين داستان آشفتگي قرن اخير است. فقر، فشار جنگ و تغييرات اقليمي، داستان قرن حاضر است که آوارگاني را بهدنبال دارد که بيش از گذشته در جستوجوي سرپناه، محبت نوع بشر هستند.
آيا داستاننويسي در دوران «پساحقيقي» کنوني دشوار است؟
ما در دوراني زندگي ميکنيم که دروغ تاييد شده است. درواقع ما هميشه در اين چنين دوراني زندگي کردهايم. اما اکنون دروغ بهصورت علني و بهوضوح پذيرفته شده است. و در اين ميان اتفاق قبيلهاي نيز رخ داده؛ اينکه تا زماني که فرد موافق من است هيچکس اهميتي نميدهد آيا دروغ ميگويد يا نه. درنهايت آيا حقيقت اصلا اهميتي دارد؟ البته که مهم است. حقيقت نسبي نيست، اما براي اينکه حقيقت دوباره براي ما اهميت پيدا کند و دليلش را بفهميم، قرباني بزرگي بايد بدهيم و خدا ميداند اين قرباني چه چيزي خواهد بود.
همانند پائولين بوتي در کتاب «پاييز»، در اين کتاب نيز هنرمند ديگري نيز حضور دارد. اينبار، باربارا هپورث با ظرافت به عنوان مدل مشهور به تصوير کشيده شده است. اتل واکر چگونه به اين کتاب راه پيدا ميکرد. آيا براي آوردنش به اين داستان با سختي مواجه شديد؟ و آيا براي يافتن دو مورد ديگر در «بهار» و «تابستان» مشکلي نداريد؟
درواقع، شخصيتها از قبل منتظر کتابهاي ديگر هستند. آنها قبلا حضور خود را اعلام کردهاند و هيچ اجباري نيست اين يک هديه به آنهاست و هيچ اجباري در اين زمينه وجود ندارد، شايد تنها جبري که ايجاد شود اين باشد که داستانها آنگونه که روايت شوند که خودشان خواستهاند. فقط بايد اميدوار باشم که چشم و گوشهايم به اندازه کافي باز باشد.
اگرچه اين کتابها کاملا به صورت مستقل هستند، اما خوانندگان از ديدن ظهور شخصيتهاي قسمتهاي قبلي لذت خواهند برد. آيا از ابتدا ميدانستيد کدام شخصيتها دوباره ظاهر ميشوند و چگونه ظاهر ميشوند، يا آنها در زمان مناسب خود را نشان ميدهند؟
من متشکرم و خيالم راحت است که آنها به صورت مستقل هستند و ارتباطات، با ايجاد خطوطي ميان گذشته و آينده در حين نوشتن کتابها به خودي خود برقرار ميشود، درست مثل زندگي. اتصال، کاملا هيجانانگيز، خود را هدايت ميکند! مثلا لوکس هم عقل و هم حقيقت را به دنيايي از اخبار جعلي، دروغ و رازها ميآورد.
با توجه به تسلط اينترنت فضاي مجازي بر دنياي ما، آيا فکر ميکنيد، «واقعيت» بهسرعت به يک خاطرهي دور و غيرممکن در زندگي ما تبديل شود؟
هرگز. هرگز چنين اتفاقي نخواهد افتاد. خدا را شکر، زيرا ما هميشه به حقيقت احتياج داشته و خواهيم داشت و وقتي حقيقت خدشهدار شود، رنج ميبريم. حقيقت نسبي نيست. هميشه وجود دارد. داستانها يکي از مرموزترين و درعينحال روشنترين مجاري ما براي بيان حقايق پنهان يا دشوار هستند.
شما کتابهايتان را براي اينکه کاملا مربوط به موضوع روز باشد، تقريبا با تاريخ غيرممکن نزديک به تاريخ انتشارشان مينويسيد و تحويل ميدهيد، اين به آن معناست که ناشر اعتماد همهجانبه زيادي نسبت به کيفيت کار شما دارد و شما هم متعاقبا نسبت به کار ناشر. آيا ميتوانيد در مورد تجربه خود از اين مشارکت و معناي آن براي شما چيزي بگوييد؟
اين براي من خيلي ارزشمند است. من ميتوانم درمورد دنيا همانگونه بنويسم، که هست. يعني يک شوک عمومي به منظور پيداکردن راهحل براي مشکل روز. من از سخاوت، تخصص، صميميت، دقت مشهود و پنهان تمام عوامل نشر بسيار هيجانزده ميشوم. نه فقط براي اينکه اين کار را ممکن ميکنند، بلکه براي اينکه کتاب را به زيبايي هرچه تمامتر به دست خواننده ميرساند. اين انرژي و کار گروهي است که هرگز در خواب هم نميديدم اما حالا ميبينم، ميشود. آنها به معناي واقعي کلمه، قدر تکتک لحظات را ميدانند.
آيا حالا که اينقدر با اين چهارگانه عجين شدهايد، ايدهاي براي کتابهاي بعدي خود داريد که بهشدت مشتاق نوشتنش باشيد؟ فکر ميکنيد بتوانيد آنها را به راحتي کنار بگذاريد يا تصور ميکنيد برايتان چالشبرانگيز باشد؟
من در وسط اين کتابها هستم و در آنها محو شدهام. شانهاي چپم کج شده و انگشتانم فرم گرفته چون عادت دارم با چهار انگشت و يک دست تايپ ميکنم. حتي ساعت خواب و بيداريم با اين داستانها تنظيم شده است. اينکه بتوانم ايده متفاوتي بدهم را خدا ميداند. اما اگر بپرسيد چاره ديگري دارم يا نه؟ جوابتان منفي است.
شما گفتهايد از بيست سال پيش نوشتن اين کتابها را برنامهريزي کرده بوديد، اما بيشتر صحنهها دقيقا در امروز اتفاق ميافتد؛ چطور اين تلاقيها در نوشتن بهوجود آمده و چرا در اين بيست سال گذشته اين اتفاق نيفتاده بود؟
من به اين نتيجه رسيدهام که رمانهايي که مينويسيم زمان خودشان را انتخاب ميکنند و با انتخابهاي حقيقي ما بهوجود نميآيند.
شما همچنين گفتهايد که اگر بدانيد پايان داستانتان چه ميشود، پس نوشتنش چه فايدهاي دارد؛ چطور ميشود به نوشتن رمان چهارگانهاي پرداخت که بايد در عين مستقلبودن ارتباط و پيوستگي خود را حفظ کند؟
من فهميدهام، نوشتن يعني اينکه اصلا نداني چه اتفاقي قرار است بيفتد. اما همانطور که گفتم، هميشه ديالوگي از ايدهاي که روي آن کار ميکنيد وجود دارد و اگر نداشته باشد، احتمالا ايده زنده و خوبي نيست. بنابراين اگر هيچ انتخابي نداشته باشي، ريسک کردهاي. همانطور که داستان پيش ميرود، ارتباطات خودبهخود برقرار ميشود. من اين را با نوشتن چند رمان با طرحهاي مختلف، درک کردهام. آنها ميتوانند متعجبت کنند، اما هميشه آنجا بودهاند و از همان ابتدا باهم ارتباط داشتهاند. همراه با روند داستان و شرايط موجود در جامعه، تداوم چيزي است که در رمان مفهوم دارد.
کتاب شما از بسياري جهات مانند نامه عاشقانهاي به ادبيات و تجليل از قدرت قصهگويي است- حضور هومر، ديکنز، شکسپير و بسياري ديگر از بزرگان ادبي در آن کاملا محسوس است. آيا با گفته دنيل که ميگويد: «هرکسي که داستاني ميسازد، دنيا را ميسازد.» موافق هستيد؟
دنيل همچنين فکر ميکند که توانايي خواندن داستان دنيا، يکي از نشانههاي حيات انسان است و به همين دليل است که خواندن حياتي است. چارلز ديکنز ميگويد: «هيچکدام از کساني که ميتوانند بخوانند، هرگز به کتابي که چه بسا دست نخورده در کتابخانه مانده باشد هم به عنوان چيزي که نميتواند بخواندش، نگاه نميکند.»
احساستان در مورد تعهد بهپايانرساندن چهارگانه در مدت کوتاه چيست؟ با توجه به اينکه شما نويسنده پرجنبوجوشي هستيد؛ احساس نميکنيد باري روي دوشتان سنگيني ميکند؟
سال ديگر، سال بعدش و سال بعدترش اين پرسش را از من بکنيد.