از در سالن تئاتر تا خانهام راهي نبود. جمعه خلوتي بود. گفتم اولين كافهاي كه سر راهم بود، ميروم و داخل ميشوم و ساكت مينشينم و زل ميزنم به کنج کافه و زماني که صاحب کافه ميخواهد آنجا را تعطيل کند، بلند ميشوم و ميروم.
از توي کوچه پسکوچهها پياده راه افتادم. در يک كوچه باريك به يک کافه رسيدم. سقفش روسيه بود، پرچمش روسيه بود، موزيكش روسيه بود. در و ديوارش روسيه بود. من كه رسيدم هيچ مشتري داخل آنجا نبود. نشستم گفتم: «آقا! هر چي شما بگي من ميخورم». گفت: «سلام!» گفتم: «ببخشيد سلام!». به جاي اينکه يک منوي شيك سانتيمانتالِ قر و اطوار دار بيارو و جلويم بگذارد خودش آمد و روبهرويم نشست.
گفت:«ميدوني ما فقط قهوه داريم بيا سر اين به نتيجه برسيم كه چه قهوهاي قهوه توئه!» .شروع كرد برايم حرف زدن، حرفهاي ساده كه در فويلِ نقل قولايِ بوكوفسكي و بورخس و شش هفت تا كلمه انگليسي نپيچيده بود. سوالهاي كوتاه پرسيد؛ آنقدر كوتاه و ساده كه وحشت در وجودم ميانداخت. انگاري ميخواست برود و يک دارويي بياورد تا از مرگ نجاتم بدهد. به جان خودم درباره قهوه حرف ميزد اما انگار بازجويِ تمام انحرافات و مخفيكاريها و شكستها و ترسها و اميدهاي زندگيِ گذشتهام بود. انگار ميخواست گرهگاه تنم را پيدا كند و بعد بردارد با سرنگ تركيب خاصي از قهوههاي خاصي را درونشان تزريق كند.
آنقدر پردهها را كنار زدم و اعتراف كردم جلويش، آنقدر لالوهاي يک ترانه روسي را ريختم روي ميز همين كافه كوچك كه ديگر خجالت ميكشم باز برگردم آنجا و و کنجش بنشينم.
يک كافه كوچيك بود با يه منوي ساده كه فقط هفت يا هشت مدل قهوه در آن بود و هيچ چيز ديگري نبود. يک آدم بود كه از اسم قهوهها نُت ساخته بود. از قهوههايش كه حرف ميزد، انگار جلويم ترانه ميريخت.
آدمهايي در كوچههايي باريك و در كنج كم نوري نشستهاند، مخصوص اينکه معادلاتِ 30 ساله تو را به هم بريزند. آدمهايي هستند كه شانس ميخواهد به دامشان بيفتيد، اصلا خيلي وقت است، دامي نيست که داخلش بيفتم.