بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۸۴۷

ما انگار محکوم شده‌ایم به طغیان

ما انگار 
محکوم شده‌ایم 
به طغیان
رضا فکری/ داستان‌نویس و منتقد/آرمان ملی- گروه ادبیات و کتاب: حضور منیرالدین بیروتی (1349 بغداد) در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور، که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر او می‌توان ردپای يك تكنيك و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه)، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است. آخرین اثر او رمان «بوی مار» است که به تازگی از سوی نشر نیماژ منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌مناسبت انتشار «بوی مار» است؛ رمانی که بار دیگر نشان از جدیت نویسنده‌ای دارد که تلاش می‌کند دغدغه‌هایش را که به قول خودش «خواب و خوراک» را از او گرفته با مخاطبان در میان بگذارد: دغدغه‌هایی از جنس انسان و هستی

«بوي مار» در راستاي آثار پيشينتان و حول محور گم‌گشتگي انسانِ عصر مدرن روايت مي‌شود. انساني که نه‌تنها امکانات و ابزار ارتباطيِ پيشرفته او را به آسودگي نرسانده، بلکه دغدغه‌هايش را هم بيشتر کرده. او در ميانه‌هاي همين فقدان رابطه‌ موثر و سازنده است که مدام «انسانم آرزوست» را جار مي‌زند و به‌دنبال کسي مي‌گردد که راه و رسم آدميت را بشناسد. چرا چنين انساني با همه‌ سرگشتگي‌ها و جست‌وجوهاي بي‌نتيجه‌اش، تا اين اندازه برايتان مهم است؟

گمان مي‌کنم هر نويسنده‌اي در درجه اول انسان است که برايش مهم است، در هر شکل و هر وضعيتي که باشد؛ البته که من نه نويسنده‌ام و نه با اين تعريفي که از نويسنده داريم مي‌بينيم مي‌خواهم باشم. من فقط دغدغه‌هايم را مي‌نويسم. لابد اين دغدغه‌ها خواب و خوراکم را گرفته بوده که روي کاغذ آمده است. حالا به درد کسي بخورد يا نه آن ديگر با من نيست. اما فکر مي‌کنم آدم همين که فهميد زنده است و زندگي بايد بکند مفهوم انسانيت و خودِ انسان برايش مي‌شود مساله، ها؟ مثلا يک ماشين هيچ وقت مساله‌اش اين نيست که چرا ماشين است، اما انسان هر ساعت از خودش مي‌پرسد من چرا بايد اين جايي باشم که الان هستم؟ و هزار چراي ديگر. البته خيلي‌ها از اين سوالات خوششان نمي‌آيد و خب حق دارند؛ چون سوال‌کردن يعني بي‌خوابي و بي‌خوراکي...

ظاهرا براي اين انسان به‌تنگ‌آمده و دلزده از جهاني که به هيچ‌ روي پذيراي او نيست، نوعي عرفان براي اتصال به مبدأ و معبود در نظر گرفته‌ايد. شخصيت عميد در «بوي مار»، وقتي دلسرد و ناکام در کنج زندان نشسته، مدام به ياد حرف‌هاي نيرفام مي‌افتد و حکمتِ او را بيش از ساير راه‌هاي پيشِ رو، مايه‌ رستگاري خود مي‌داند. آيا اين ميراث عرفاني را به‌عنوان نسخه‌ راهگشا براي نجات انسان سردرگم امروزي مي‌توان توصيه کرد؟

اول بگويم که من هيچ نسخه‌اي براي هيچ کسي، نه دارم و نه مي‌توانم داشته باشم. اينکه از عرفان حرف زدي خب اين عرفان چه بخواهيم چه نخواهيم بخشي از وجودمان شده است. در فرهنگمان، در سنتمان، در سلول سلولمان وجود دارد. اما فهمِ عرفان يک چيز ديگري است. ما در طول هزار سال تاريخمان آنقدر پرت‌وپلا به اسم عرفان داريم که اگر اهل و آشنا نباشي مي‌رسي به بيراهه که خب من توي «بحر و نهر» يک ذره به آن پرداختم. اما اينجا نمي‌دانم چه جوري بگويم و چه بگويم بيشتر از آنچه در خود کتاب گفته‌ام. فقط همين را مي‌گويم که عرفان چيز عجيب و غريب‌وغولي نيست. همين که بداني چه مي‌خواهي و پاي آن جانت را هم نثار کني عارفي حالا عارفِ خدا هستي يا عارف ِ ابليس، آن بحث ديگري است.

به‌نوعي «بوي مار» را مي‌شود رماني متکي بر شخصيت هم در نظر گرفت. عميد پيچيدگي‌هايي دارد که در هر بخش از داستان قسمتي از آن رو مي‌شود. هم عارف‌مسلک است و هم ابعاد غريزي و انسانيِ برجسته‌اي دارد. آشنايي و رابطه‌ پرشروشور او با غزال نمونه‌اي از همين بُعد از شخصيت اوست. خشمش در برابر صهبا، رفتار پدرانه‌اش در قبال مونا (برادرزاده‌اش) و همين‌طور رفتار غيرهمدلانه‌اش با ديگران، او را مردي جمع اضداد نشان مي‌دهد. انگار خواسته‌ايد اين شخصيت را براي مخاطب، شناخت‌گريز و دست‌نيافتني به تصوير بکشيد، اينطور نيست؟

عميد آمد نشست روبه‌روي من و شب و روز مزاحم من و زندگي من بود. بايد يک جور دَکش مي‌کردم. خب نوشتم تا برود دنبال کارش و من هم برسم به زندگي‌ام. حالا شناخت گريز شده واقعا؟ نمي‌دانم. به‌اش فکر نکرده بودم. من هرچي ديدم نوشتم.

عصيان هم از ديگر مشخصه‌هاي شخصيت عميد است. او اگرچه متمايل به طريقت و عرفان است، اما روحش با آرامش قرين نيست؛ بي‌تاب است و با هر دري که با ضرب و زورِ رياضت و تمرين باز مي‌کند به در بسته‌ ديگري برمي‌خورد. چرا اين شخصيت به هيچ شيوه‌اي نمي‌تواند عصيانش را مهار کند و درواقع پاي‌نهادن در اين طريقت براي او آرامش به ارمغان نمي‌آورد؟

گفتي عصيان. خب ببين خلقت با چه شروع مي‌شود؟ ابليس چرا عصيان کرد؟ خيلي ساده‌لوح بايد باشيم که خيال کنيم آدم‌ها با يک نسخه سر به راه مي‌شوند و آدم مي‌شوند. نه. تو در هيچ زمينه‌اي نمي‌تواني ادعا کني که مي‌داني چرا فلان کار را کردي؟ و همين ندانستن خشمي‌ات مي‌کند و همين خشم خودت را عليه خودت مي‌شوراند. ما انگار محکوم شده‌ايم به طغيان. مي‌داني گاهي فکر مي‌کنم که ما هر ساعت داريم در خلقتي نو قدم بر مي‌داريم؛ يعني تو در هر ساعت هم خدايي، هم ابليسي، هم آدم و هم حوايي. ها؟ پس هر روز انگار بايد از نو همه چيز را تجربه و تفسير کني.

«خودويرانگري» از ديگر بن‌مايه‌هاي رمان است و شخصيت عميد در آغاز با خودسوزي مادرش اين بحث را باز مي‌کند و مدام در پي کشف ابعاد گوناگون آن است. او خود نيز چنين افکاري را در سر مي‌پرورد و به تأسي از مادرش قصد دارد خودش را ميان کتاب‌هايش آتش بزند. شکل ديگري از رفتارهاي خودويرانگرانه را مي‌توان در صهبا (زن عميد) ديد که پس از آنکه تأييد و توجه مدنظرش را دريافت نمي‌کند، بي‌قيد و افسارگسيخته به دنبال هر آن چيزي مي‌رود که او را زودتر به انتهاي راه زندگي مي‌رساند. انگار اين رفتارهاي خودويرانگرانه نه از سر استيصال محض که واکنشي ارادي به بي‌مهري و کم‌اعتنايي آدم‌هاي تأثيرگذار زندگي است. انگار جز خودويرانگري، براي معضلِ رهاشدگي و تنهايي راهي وجود ندارد.

ببين من خيلي فکر کردم و مي‌کنم به اينکه چرا آدم‌ها با اينکه مي‌دانند يک چيزي بد است باز مي‌روند به سراغش. مثلا برخي مذهبي‌ها نمي‌دانند بهشت و جهنم هست؟ ها؟ نمي‌دانند گناه بد است؟ پس چرا اينقدر گناه و بدي مي‌کنند؟ خب انگار ماجرا به اين سادگي‌ها هم نيست. آدم در ذات خودش خودويرانگر است. مي‌داني چرا؟ چون نمي‌خواهد تن به هيچ قانوني بدهد. چرا؟ چون هر قانوني، بله، هر قانوني، طبيعي‌بودنش را زير سوال مي‌بَرَد. و آدم اين را برنمي‌تابد. تمام تاريخ اين را نشان مي‌دهد. هيچ مقطعي از تاريخ نيست که توي آن تو خون و خونريزي و جنايت و کثافت نبيني. خب اين يعني چي؟ به گمانم يعني اينکه آدم به هر قيمتي که شده مي‌خواهد بگويد من فرمانبر ِ هيچ قانوني خارج از خودم نيستم. و براي اثبات اين حتي حاضر است خودش را هم نابود کند.

به نظر مي‌رسد شخصيت زن‌ها در «بوي مار»، دو سر طيف قرار دارند؛ يا مقبول و کاملند يا مذموم و اصلاح‌ناپذير. از صهبا گرفته که گرچه ابتدا صميمانه به عميد دل مي‌بازد، اما با فقدان همراهي و همدلي او زندگي‌اش را به قهقرا مي‌برد، تا صبا و مونا و مادر که چهره‌اي معصوم در ذهن عميد دارند. غزال هم پس از دلخوري‌هايي که بين او و عميد شکل مي‌گيرد از محبوبي تمام‌عيار، به موجودي غدار بدل مي‌شود. در واقع همواره چيزي هست که اين زن‌ها را به انتهاي طيف سوق دهد. چرا در ميانه‌ اين طيف جايي براي آنها نيست؟

انگار يک‌جوري همان بحث زن اثيري و لکاته را پيش کشيدي. من گمان ‌نمي‌کنم اين جوري باشد. هيچ توضيحي هم ندارم. فقط مي‌توانم بگويم زن يعني زيبايي، و خب زيبايي هيچ وقت حد وسط ندارد. نه! هر چي فکر مي‌کنم مي‌بينم زيبايي حد وسط ندارد. زيبايي دو سر دارد که هر دو سر آن هم هولناک است. اصلا زيبايي هميشه هولناک است؛ چون وادارت مي‌کند غول بشوي. و خب قد و قامت متوسط شايسته غول نيست، هست؟

شما قالب نامه را مناسب حال‌وهواي شخصيت عميد در نظر گرفته‌ايد. او اغلب براي ديگران (برادر، معشوق و همسر) نامه مي‌نويسد در‌حالي‌که مي‌تواند تلفني و يا با شيوه‌هاي ديگري با آنها ارتباط برقرار کند. فکر نمي‌کنيد با اين شيوه‌ تک‌گويي و بي‌حضور مستقيم آدم‌هاي تأثيرگذار زندگي عميد، هم امکان شناخت آنها کمتر شده، هم معيار قضاوتي که مويد يا نافي ادعاي عميد درباره آنها باشد از مخاطب گرفته شده و هم واقعيات داستاني از عينيت فاصله گرفته‌اند؟

نه. بحث عينيت را پيش نکش! ماجرا مي‌شود. نامه يعني فاصله. تلفن و اينترنت و اين کوفت‌هاي مدرن فاصله‌ها را کم کرده است؟ خب، اينها حتي کلمات را هم نابود کرده‌اند. من دنبال کلمه هستم. هر چيزي که از خون و حس و حال سرشار باشد. گفتن فاصله‌ها را بيشتر مي‌کند. اما نوشتن فاصله‌ها را کم‌ مي‌کند؛ يعني من اين جوري خيال مي‌کنم. تو هم بگذار با اين خيالات پرت خوش باشم.

برخلاف اينکه عميد همواره بر سادگي و صراحت در رفتار و گفتار تأکيد دارد و به آن بارها در نامه‌ها و گفت‌وگو‌هايش اذعان مي‌کند، اما هيچ‌گاه رودررو با آدم‌هاي مهم زندگي‌اش حرف نمي‌زند. همواره با واسطه‌ کسي ديگر، يا با نوشتن است که حرف‌هايش را به گوش آنها مي‌رساند. وقتي مي‌خواهد با زنش حرف بزند، خواهر او را واسطه قرار مي‌دهد و يا از طريق برادرزاده‌اش حرف‌هاي برادرانش را مي‌شنود و همواره حائلي ميان او و ديگران وجود دارد. فکر نمي‌کنيد اين در پرده و با ميانجي سخن‌گفتن اتفاقا به پيچيدگي‌هاي او بيشتر دامن مي‌زند؟ اصلا انگيزه‌ اين اجتناب از رويارويي مستقيم با آدم‌ها چيست؟

همين که تو به جاي حرف‌زدن براي کسي مي‌نويسي يعني درونت بد غوغايي درگرفته است. مساله، مساله حضور و غياب است. تو در حضور کسي نمي‌تواني به او فکر کني. يا حتي به خودت که با او در ارتباطي. نه. اما در غياب او مدام به او فکر مي‌کني. يعني غياب او حضور مداوم اوست. حالا گاهي ديوانه‌اي پيدا مي‌شود که مي‌خواهد هر حضوري را از طريق غياب حس کند و با اين حس حال کند.

شکل زندگي عميد و رفتارهاي او از زمانه‌اش فاصله دارد. او کمتر از تلفن، يا اينترنت بهره مي‌گيرد. محيط زندگي او حداقل امکانات رفاهي روز را دارد. استنتاج‌هاي او نيز بيشتر به فيلسوفاني چون کانت نزديک است تا فيلسوفان متاخرتر. چرا اين‌همه فاصله ميان او که شخصيتي روشنفکر نشان داده مي‌شود با دوره‌اي که در آن زيست مي‌کند وجود دارد؟

آره درست گفتي. خب ببين ما هنوز واقعا در دويست سال پيش داريم زندگي مي‌کنيم. يعني جوهره ما هنوز در دويست سال قبل گير کرده و جلوتر نيامده است. حالا تو بگو مشت نمونه خروار؛ يعني مثلا صَدَش که اين باشد تو ديگر نَوَد و هشتاد و هفتادش را خودت حدس بزن.

بخش اول کتاب، «زندان در آزادي» نام دارد. عميد در اين برهه از زندگي‌اش گرچه آزاد است، اما خود را در قيد آدم‌هاي دوروبرش مي‌بيند؛ صهبا (همسرش)، غزال (زن محبوبش)، مونا، صبا و حتي پدر تازه درگذشته‌اش. اما در بخش دوم، «آزادي در زندان»، مسأله به نظر برعکس مي‌رسد. او گرچه در بند و محبوس است، اما خود را خلاص از همه‌ دنيا مي‌بيند. به نظر مي‌رسد او در تحليل مفهومِ «آزادي» کاملا متفاوت از منطق رايج عمل مي‌کند، اين‌طور نيست؟

خب آره درست است. متفاوت. اين تفاوت جوهره ادبيات و اصولا ذات هنر هم هست.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی