من اخبار را تا حدودي دنبال ميکنم و مطمئن نيستم آيا آقاي خاتمي جز تسليتهايي که اين ماهها و بخصوص با مرگهاي کرونايي فرستاده، مرگ عباس صفاري را هم تسليت گفته؟ جريانات و افراد سياسي ديگر چطور؟ من که نديدهام و گمان هم نميکنم از طرف هيچکدام اين اتفاق افتاده باشد. عباس صفاري اگر نه ـ به زعم من ـ بهترين شاعر اين يکي دو دهه، که حتما به شهادت مقالاتي که درباره کارهاش نوشته شده و مصاحبههاي متعدد و شمارهگان بالاي انتشار کتابهاي شعرش (در چاپهاي تاکنون حدود ده بار)، يکي از بهترين شاعران معاصر ايران بود. چه ميشود که مرگ زودهنگام و کرونايي او فقط در جامعه ادبي انعکاس دارد و نه در ميان قشرهاي ديگر و بخصوص سياسيون؟ آيا قصور از خود اوست که در خارجه زندگي ميکرد؟ نه، رفتوآمدها و مصاحبهها و انتشار کتابهاش نشان ميدهد که او هم به اندازه اغلب شاعران در فضاي امروز ايران حضور داشته است. آيا او مقصر است چون که فقط در عرصه شعر و ادبيات مانده بود و اظهارنظرهاي سياسي نميکرد؟ گمان نميکنم. مگر همه آنها که براي زندگي و مرگشان چنان حساسيتهايي نشان داده ميشود، چنين کردهاند؟ نه، مشکل اينها نيست. مسأله را بايد در شکافي ديد که ميان سياسيون و ادبيات امروز وجود دارد، بخصوص با شعر آزاد و فارغ از وزن و موسيقي امروز. چند نفر از سياسيون را ديدهايم که اصلاً به داستانها و شعرهاي نو ارجاع بدهند؟ يا دستکم گفته باشند چيزي از ادبياتِ غيرکلاسيکِ امروز خواندهاند؟ گمانم هيچ. دستکم من که نديدهام. آيا لازم است توجه سياسيون کشورهاي دموکراتيک را يادآوري کنم، که مثلا اوباما هر سال فهرستي از رمانهاي تازهخوانده خودش را منتشر ميکرد؟ يا کلينتون از رمانها و نويسندگان مورد علاقهاش حرف ميزد؟ آيا ربط دموکراسي آنها با ادبيات روز کشورشان و جهان روشن نيست؟ آشکار نيست اغلب سياسيون ما دستکم از ادبيات امروز دورند؟ و آنها هم که گاهي سري به ادبيات ميزنند، در حد رجوعشان به اشعار شاعران کلاسيک است؟ مسأله براي من اين نيست که آقاي خاتمي و سياسيون ديگر در مرگ عباس صفاري تسليت ميفرستند يا نه، و اشعار او يا رمانهاي اين زمانه را ميخوانند يا نه، مسأله اين است که ادبيات متفاوت امروز نشانهاي است از تغيير و تحولات اجتماعي، نمونهاي است از نگاههاي متفاوتِ امروزي به زندگي و هستي و اجتماع، برآيندي است از تمام آنچه در لايههاي زيرين اين اجتماع دارد اتفاق ميافتد. و اگر چنين است (چيزي که من شکي در آن ندارم و بعيد ميدانم در ميان اين آقايان هم مخالفي داشته باشد)، نخواندن ادبيات امروز آيا بيگانگي و نشناختن همه اين اتفاقات فرهنگي تازهاي نيست که در جامعهمان دارد اتفاق ميافتد؟ و آيا غافلگيري اجتماعي و سياسي همين آقايان در بعضي برههها از رفتار مردم، دستکم يکي از دلايلش همين دوريشان از اين ادبياتي نيست که پيشاپيش همينها را شهادت ميداده است؟ شخصاً فکر ميکنم دور ماندن از همين ادبيات امروز و بقيه نگاههاي نو در هنر است که فاصله اهل سياست را نه فقط با ادبيات که با جامعهشان زياد ميکند و نميگذارد ببينند که چطور عباس صفاري و مانند او دارند با زبان نوشتن افکار و نگاههاي نو و تحولات فرهنگي جامعه را بازتاب ميدهند، وگرنه صفاري خوانندگان بسيارش را داشت و از هيجانها و بدهبستانهاي زودگذر هم دور بود و براي خوشايند و بدآيند هر کس و هر چيز که يک روز توي بوق است و فرداروز نيست، شعر نميگفت و احتياجي هم به چنين ديدهشدنهايي نداشت.