خيلي جالب است برايم که وقتي کسي فوت ميکند، همه ياد زندگي ميافتند و همه به اين فکر ميکنند که چطور زندگي کنند. درست است ما يک روز متولد ميشويم و يک روز هم ميميريم. فاصله بين اين دو نقطه را اما خودمان تعيين ميکنيم که ارزشهايمان چه چيزهايي باشد. مشخص ميکنيم که چطور ميخواهيم زندگي کنيم؛ چطور ميتوانيم از زندگي لذت ببريم؛ چطور ميتوانيم به هم احترام بگذاريم؛ چطور ميتوانيم به همنوعان خودمان کمک کنيم و چطور ميتوانيم فضاي اطرافمان را بهتر کنيم. علي يک فوتباليست بود و زندگي هم يک توپ فوتبال است. وقتي به توپ يک ضربه بزنيد، هيچ وقت به نقطه اول برنخواهد گشت و هيچ موقع آن شرايط تکرار نميشود ولي اگر ياد بگيريم که همديگر را دوست داشتيم؛ به هم احترام بگذاريم و اخلاق را رعايت کنيم؛ ياد بگيريم بزرگ باشيم؛ ياد بگيريم چهره خوبي در جامعه داشته باشيم؛ ياد بگيريم که سمبلهاي خوبي در جامعه داشته باشيم؛ ياد بگيريم که وفادار باشيم؛ ياد بگيريم که به همه چيزهايي که انسانيت را بزرگ ميکند، احترام بگذاريم؛ ياد بگيريم به آزادي احترام بگذاريم؛ ياد بگيريم فضايي که درونش هستيم را از خشونت عاري کنيم ياد بگيريم؛ احترام به انسانيت بگذاريم. جاي زندگي همينجاست و جالب اينکه هر وقت کسي ميميرد، به اين فکر ميکنيم که هر آن ممکن است زندگي ما هم تمام شود، ولي تا بخواهد تمام شود بايد ببينيم با فاصلهاي که ميان نقطه آغاز و نقطه پايان وجود دارد، چه کردهايم؛ آيا ما ميتوانيم به زندگي خودمان افتخار کنيم يا نه؟! آيا ميتوانيم سنگ قبري براي خودمان بسازيم که روي آن نوشته شده باشد احترام به بشريت، احترام به آزادي، احترام به انسانيت و احترام به حقوق تمام انسانياي که ما بايد داشته باشيم؟ آيا ميتوانند روي قبرمان بنويسند که به اخلاق و انسانيت احترام گذاشت؟ که مسئوليتپذير بود؟! اين آخري خيلي مهم است. يادمان نرود که انسان بودن سخت ولي شدني است.»