بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۳۰۶

ترسیم واقعی‌ زندگی جنوب

ترسیم واقعی‌ زندگی جنوب
مصطفی بیان داستان‌نویس

داريوش احمدي پس از موفقيت کتاب اولش «خانه کوچک ما» که در جوايز ادبي مهرگان ادب و جلال و جايزده ادبي شيراز خوش درخشيد، در کتاب دومش «به مگزي خوش آمديد» بيشتر به سرنوشت، دغدغه‌ها و تجربه‌هاي آدم‌ها مي‌پردازد (به غير از داستان «پنجشنبه سگي» که حال‌وهوايش کاملا متفاوت است.) نويسنده با اتکا به تجربه‌هاي زيستي و عيني خود، آدم‌هاي مستاصل و ناميد و رنج‌کشيده روزگارش را به تصوير مي‌کشد. به عبارتي که خود نويسنده درباره داستان‌هاي اين دو کتابش مي‌گويد: «من در داستان‌پردازي‌ام بيشتر از واقعيت‌هاي زندگي استفاده مي‌کنم، واقعيت‌هايي که به‌شخصه تجربه کرده‌ام و اين حقيقت و واقعيت را با چاشني تخيل همراه مي‌کنم.»

نويسنده با تخيل خودش از آدم‌هايي مي‌گويد که به قول او در گذشته با آنها زيسته است. از شهرها و مکان هايي سخن مي‌گويد که زماني بستر اتفاقات فرهنگي و کنش‌هاي هنري بود، اما اکنون عاري از آنها است. در تک‌تک داستان‌هاي اين مجموعه از خاطرات هم‌نسلان و دوستانش مي‌نويسد. از زمان‌هاي نه‌چندان دور. مثلا در داستانِ «به مگزي خوش آمديد»، راوي راه طولاني را پشت سر مي‌‌گذارد تا کتابش را به دست بياورد. درنهايت براي به دست‌آوردنِ کتابش از ناکجاآبادي به نام «مگزي» سر در مي‌آورد. نکته مهمي که درباره اين داستان مي‌توان نوشت اين است که چرا راوي به دنبال کتابش مي رود. آيا کتاب خطي و نفيسي بوده است؟ که البته اين نشانه‌ها هم در داستان موجود نيست و دوم اينکه «مگزي» کجا است؟ «مگزي» مي‌تواند تمثيل مکاني براي آدم‌هاي مسخ‌شده و سطحي‌نگر باشد؛ آدم‌هايي که براي رسيدن هيچ تلاشي نمي‌کنند. همانطور که نويسنده در داستانش مي‌نويسد: «از توي خيابان روستا، آدم‌ها مانند تنديس‌هاي باستاني انگار در يک لحظه بهت و ناباوري از توي يک تابلوي نقاشي به ما اشاره مي‌کنند.» آدم‌هايي مانند «تنديس‌هاي باستاني» اشاره‌اي تمثيلي است به مردماني غيرمتحرک که در تاريخ و زندگي تک‌تک ما حضور دارند، اما حضورشان بدون تاثير و تحرک است. فقط هستند و وجودشان را حس مي‌کنيم، اما بدون هيچ تاثيرگذاري و تحرکي.

يا در داستانِ «آن چيزي که از کودکي مي­‌شناختم» آدم براي کاري به جايي مي­‌رود، اما سر از جاي ديگري در مي­‌آورد؛ گويي پارادوکس زماني و مکاني را در داستان شاهديم. و يا در داستان «خواب علفزار» از مادري پيري سخن مي‌گويد که نگرانِ از دست‌دادن تنها فرزندش (صابر) است. صابر هم مي‌خواهد داستاني را به نام خواب علفزار، که نوشته است، براي استاد داستان‌نويسي‌اش بخواند که مادر پير، صابر را از خواندن داستان باز مي‌دارد.

برخي از داستان‌هاي اين مجموعه از نظر فرم، شروع و ميانه خوبي دارند. داستان خوب شروع مي‌شود اما پايان داستان به خوبي به پايان نمي‌رسد و پيرنگي در داستان نمي‌بينيم.

زبان داستان‌ها روان و ساده است و گاهي مضمون‌هاي فلسفي دارد (مثل داستان «خداي خفته» يا داستان «به مگزي خوش آمديد») اکثر داستان‌هاي اين مجموعه در فضاي باز يا در جاده رخ مي‌دهد. مثل داستان‌هاي «ساحره»، «پنجشنبه سگي» و «به مگزي خوش آمديد».

داستان «پنجشنبه سگي» را مي‌توان درخشان‌ترين داستان کتاب برشمرد. زني با تنها دخترش که مريض است در دامنه کوهي زندگي مي‌کند. زن، سگي دارد که محبوب شوهر از دست‌رفته‌اش بوده است. راوي داستان از همه جا بي‌خبر به آنجا کشانده مي‌شود و مجبور است که ساعتي را با آنها بگذراند.

آدم‌هاي داستان‌هاي اين مجموعه، روايت‌گر رنج و عشق انسان‌هايي از طبقات رنج‌کشيده و فرودستي هستند که در جست‌وجوي روياهاي تباهشده خود به دنبال روشنايي در لابه‌لاي خاطرات، روياها و حسرت‌هاي خود هستند. نــويسنده مــي‌کــوشـد بــا توصيف‌هاي جز‌به‌جز پديده‌هاي مختلف زندگي، به ترسيــم هرچــه واقـعي‌تــر زندگي نزديک شود.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی