حصار از توابع سرسبز زادگاهم تربت حيدريه در خراسانرضوي است که در طول عمرم بارها نامش را شنيده بودم، اما هرگز قسمت نشده بود تا سري بدين ديار زنم. تا اينکه چندي پيش قسمت شد.
از حصر مهربانانه در منزل مادر به دشت و ديار حصار سرسبز، سفري يک روزه کرديم با جميع اهل بيت. سفر هم به جماعت ثوابش بيشتر است و گاهي هم کبابش!.... اگر قيمت گوشت بگذارد!
منطقه ييلاقي و رودخانه حصار در 55 کيلومتري غرب تربتحيدريه واقع است و يکي از مناطق خوش آب و هواي ولايت محروسه ماست که اگر تبليغات مناسبي در سطح کشور و حداقل در همان محدوده خراسان بزرگ خودمان انجام شود؛ ميتواند زمينه گردشگري مناسب را براي بسياري از مسافران و توريستها فراهم آورد و حتي درآمدزا باشد. اما کو مديريت و کو برنامهريزي در اين راستا؟!.... هرچه هست، همان طبيعت خدادادي است که از خودش خودجوش و تحت مراقبتهاي حضرت کردگار باقي مانده است. کسي جاذبهاي بر آن نيفزوده است. دافعه چرا!
شبي را در اين روستاي خوش آب و هوا بيتوته کرديم؛ بيخوف آنکه کسي از ما عکس بگيرد. آدم عين گنجشکها آزاد است. اصلا ما در تهران که گنجشک سالم نداريم. آنقدر سياه و آلودهاند که به بچه کلاغ بيشتر شباهت دارند طفلکيها!... گنجشک ناب و تر و تميز ميخواهيد؛ برويد جاهايي خوش آب و هوا مثل همين روستاي حصار ما که صحبتش هست.
اين روستا جمعيتي بالغ بر 1300 نفر دارد. من نشمردم، در منابع ديدم. بيشتر مردمش به شهرهاي ديگر مثل تربتحيدريه و مشهد مهاجرت کردند. قطعا مجموعه کارتون مهاجران نيز در دهه شصت بيتاثير نبوده است. اکثر مردم روستا به کار کشاورزي و باغداري و دامپروري و قاليبافي مشغولند. جوانترها هم لابد مدير گروهها و کانالهاي تلگرامي!
در جوار حصار، در منطقه رودمعجن نيز آبشار بسيار زيبا و مرتفعي است که يکي ديگر از جاذبههاي گردشگري اين اطراف به شمار ميآيد که قطعاً خيليها نميدانند؛ وگرنه به هر مناسبتي (حتي براي انجام عزاداري) راهي شهرهاي شمالي کشور نميشدند. شماليهاي عزيز هم که مهربان و مهماننواز؛ بندههاي خدا اصلاً رويشان نميشود بگويند لطفاً نياييد يا کمتر بياييد يا اگر ميآييد، اينقدر آت و آشغال نريزيد که نشانه شخصيت و تربيت درست شماست!
غلط نکنم، شاعر لطيفگوي خوشذوق، فريدون مشيري عزيز، بايد در جايي مثل همين حصار ما و دور از حصر خانگي، در کنار رودخانه اي اين چنين نشسته و روي شسته باشد که چنين گفته باشد:
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ...
که تو را ميبرد اين گونه به ژرفاي خيال...