ابوتراب خسروي در جامعه ادبي امروز ايران چهرهاي است صاحبنام و صاحبسبک. پس با مجال تنگ و کلمات اندک نميتوان حق مطلب را در مورد او و کارهايش ادا کرد. درباره او و کارهايش اهل فن نقد و پژوهش نوشتهاند و باز هم خواهند نوشت. مقالهها و کتابها خواهند نوشت و درمورد داستانها و رمانها و نظريه ادبياش قضاوت خواهند کرد. اما نوشتهاي کوتاه از اين دست بيشتر به سلام و اداي احترام ميماند و پاسداشت رفاقتي ديرينه، و ناگفته نماند که اين رفاقت ديرپا هم باني خيري جز ادبيات نداشته.
از سي سال پيش موجب وصل ما کلمه و کتاب و داستان بوده و همچنان هست؛ رفاقتي که از نيمه دوم دهه شصت در شيراز شروع شد. بهانه آشنايي و رفاقت داستانهاي کوتاه خوشساخت و متفاوتي بود که از او خوانده بودم در مجموعه «هاويه». و او دوسه داستان از من خوانده بود در مجموعه «از پنجره جنوبي». گويا داستان «طعمه» را پسنديده بود و همين بهانهاي شد براي ديدارهاي بيشتروبيشتر از داستانحرفزدن. غرابت جذاب داستانهايش را دوست داشتم که چنين راحت از واقع به فراواقع رفتوبرگشت ميکرد؛ بيآنکه مخاطب را سرگردان کند. براي مني که مينوشتم کشف راز اين غرابت، اينطور جهان و کلمه را هماهنگکردن و آفريدن جهاني از خيال که شباهتي به آثار پيشوپس از خود نداشته باشد، کاري بود کارستان.
مجموعه «هاويه» در زمان انتشارش اتفاق تازهاي در داستاننويسي ما بود. با زبان و سبکي خاص و متفاوت، ظرفيتهاي نوشتني اينچنين در کارهاي بعدي او بيشتر خود را نشان داد. در همان چند داستاني که در «آدينه» درآمد و در «ديوان سومنات» مجموع شد و تا «کتاب ويران» ادامه يافت. گاهي براي خود من پرسشبرانگيز مي شد راز اين خاصنوشتن. به تجربه دريافته بودم که چنين نوشتني بايد از ترکيب ذهنيت و تجربه زيستهاي متفاوت ورز آمده باشد. معلم مدرسه کودکان استثناييبودن و سالها سروکلهزدن با آنان و درک و دريافت نوع نگاه معصومانه آنها به هستي باژگون، گويي در ساخت سيال داستانهاي درخشان ابوتراب بيتاثير نبوده است.
اوايل دهه هفتاد- عصر زمستاني رفتم ديدنش در مدرسه شوريده شيرازي. مدرسه نابينايان شيراز. جابهجا نوجوانان نابينا در دستههاي دوسهنفره ايستاده بودند به گفتوگو. با چشمهايي بسته يا باز، ولي مات و نابينا. حرکات دست و دهانشان ميگفت انگار در تاريکي مطلق شناورند، فضا با همه مهربانياش غريب بود به غرابتِ خودِ داستانهاي ابوتراب. وقتي توي دفتر کارش دعوتم کرد به نشستن، گفتم محل کارَت هم جالبه، هم عجيب! گفت پس بشين تا بهت بگم تازگيها کجا رفتم و چي ديدم، وگفت براي سرکشي به آموزشگاه دانشآموزان استثنايي رفته بوده جنوب فارس. توي يکي از روستاهاي دورافتاده، روستايي که همه اهالي آن ناشنوا بودهاند، گويا از نظر علمي ازدواجهاي فاميلي و انتقال وراثتي ژنها گاهي موجب اين مصايب جمعي ميشود. ابوتراب وقتي از آن روستا و مردم ناشنوايش ميگفت گويي يکي از داستانهاي مکتوبش را برايم ميخواند. فضا فراواقعي و وهمآلود بود؛ فضايي که به ناگزير و به اقتضاي شغل با آن ميزيست و گويي بر ذهنِ زبانش نيز بيتاثير نبود.
و همه اين را اگر بگذاريم کنار گفتوگويي با راديو اينترنتي نبشته که طي آن خاطره نقل ميکند از دوران کودکي و نوجواني و محدود کتابهايي که در دسترسش بوده، بيشتر پي ميبريم به چندوچون آثارش. گويا پدرش با علاقهاي که به کتب مذهبي و متون قديمي داشته، تاقچه خانه را پر کرده بوده از انواع کتابهاي دعا و قصص انبيا و متون قديمي، چيزهايي که ابوتراب گاهي ورق ميزده، ميخوانده و بهقول خودش جاهايي از نثر آنها لذت هم ميبرده.او با ذهنيتي مملو از خواندههاي نثر قديم با گذراندن دوره دانشگاهي، ميشود معلم مدارس استثنايي. انگار براي نويسندهاي چون «ابوتراب خسروي»شدن همهچيز دستبهدست هم داده تا او را بر مسند نويسنده «هاويه» و «ديوان سومنات» و «کتاب ويران» و «اسفار کاتبان» و «رود راوي» و «ملکان عذاب» بنشاند.
زمستان هشتادوپنج مهمان جشنواره ادبي اصفهان بوديم. فردايش در فرصتي که دست داد رفتيم چهارباغ. سر راهمان رسيديم به کتابفروشي بزرگي. ابوتراب چشم گرداند روي قفسههاي بلند پر از کتاب و پُرشتاب رفت تهِ کتابفروشي و کتاب قطوري کشيد بيرون و گرفت سردست و بلند گفت پيداش کردم! کتاب «عجايب المخلوقات» بود. کتابفروش گفت عجب! چند نفر تا حالا اومدن دنبال اين کتاب گفتم نداريم. باورتون ميشه سالهاست فکر ميکردم تموم شده نداريم. ابوتراب خنديد. گفت فکر کنم منتظر من بود رُخ نشون بده.هرچند ماجرا به شوخي و خنده گذشت، اما حس کردم انگار قرار بوده ديداري باشد بين ابوتراب و کتاب «عجايبالمخلوقات». بين ابوتراب و محمد ابن محمود همداني، کاتب قرن ششم هجري در گوشهاي از چهارباغ اصفهان. نوعي بدهبستان؛ نوعي انتقال تجربه تا ما بعد از مانوسشدن ابوتراب با آن کتاب و مخلوقاتش تاثيرش را در ذهن و زبان و جهانِ زيبا و شگفتِ داستانها و رمانهاي او ببينيم.