ابوتراب خسروي از جمله محدود داستاننويسان مدرنيست معاصر است که تکنيکهاي روايي خاص و گاها منحصربهفرد دارد. او موفق شده پتانسيلهاي روايي و زباني سنتي تاريخ ادبيات را در قالب داستانهاي مدرن امروزي تبديل به بالفعل کند.
در نگاه او داستان مدرن ايراني داستاني است که خاستگاه سنتي دارد و با تکيه بر ميراث ادبي گذشتگان سنگ بناي خود را گذاشته، ولي با تکنيکهاي مدرن امروزي روايت شده و درنهايت خروجي آن محصولي است که داستان مدرن ايراني محسوب ميشود.
بازتاب زندگي انسان پستمدرن در هنر او متجلي است و براي درک بهتر داستان بايد به مفهوم انسان در ديدگاه نويسنده توجه ويژه داشت. زندگي آدمهاي داستانهاي او را عموما ويژگيهايي چون عدم قطعيت و ثبات، تشويش و سرگرداني، انزوا، بدبيني، حاکميت سرنوشت و تنهايي احاطه کرده است. دغدغههاي کلان بشري اعم از هستي، عشق، مرگ و رنجهاي مشترک انساني جزء دغدغههاي عمده اوست.
خسروي در آثارش توجه زيادي به اساطير و کهنالگوها دارد؛ تکرار مضامين اسطورهاي در طول روايت از ويژگيهاي سبکي قلم اوست. در غالب روايتها نمادهاي اسطورهاي مانند درختان هميشهسبز (تاک، سرو و کاج) و ماه و مار و... به کرات از آنها استفاده و بهرهبرداري شده است. استفاده از اين نمادها به آثار او ژرفاي معنايي بخشيده و به چندلايهبودن متن کمک کرده. بهنظر ميرسد نماد و نشانههاي گزيده در دل داستانها خوش نشسته و بر غناي ادبي متن افزوده. استفاده از اين نمادها نهفقط در چارچوب معناي ايراني اسطورهاي خود، بلکه در معناي کهنالگوي جهانشمول بهدرستي جايگذاري و تعبيه شده است.
انتخاب و آفرينش شيوه روايتگري و شگردهاي روايي داستان مدرن در ميان مفاهيم و مضامين تکرارشده بشري ويژگي ديگري است که آثار ادبي اين نويسنده را از ديگر نويسندگان همنسل خود متمايز ميکند. به اين مورد، بايد بينامتنيت را هم افزود: به اين معنا که نويسنده موفق ميشود بين زبان کهنالگوهاي باستاني و فضاي معاصر ارتباط موثر و موجهي بر قرار کند. استفاده از بينامتنيت و جزيينگاريهاي دقيق به داستانها غناي ادبي و تشخص بخشيده است.
درحقيقت روايت با نوعي از مناسک سنتي و فرهنگي شرقي و خصوصا ايراني تجهيز ميشود تا خود اثر به مخاطب بگويد از کدام جغرافيا و سرزمين قصهاش را روايت ميکند. جدا از اين ويژگي، خسروي از نوعي الگوي شرقي در شيوه قصهگويي خود بهره ميگيرد. اين الگو فني است که پيش از اين در «هزارويکشب» و «نفحاتالانس» هم استفاده شده؛ تودرتوبودن و پازلگونهشدن خردهروايات اثر را صاحب نوعي زيباشناسي ايراني ميکند؛ درست مثل کاشيهاي منقش کوچکي که وقتي کنار هم قرار ميگيرند يک طرح کلان و عظيم را در معماري ايراني رقم ميزنند و اثر را صاحب شناسنامه ميکنند که متعلق به کدام فرهنگ و جغرافياست.
در داستانهاي خسروي کشف و شهود نويسنده و خواننده است که نهايتا به نقطهعطفي حيرتانگيز ختم ميشود. در اين داستانها حيرت حاصل تعليق است و اهميت حيرت در لحظهاي است که به انديشه منجر شده و جرقه انديشه مخاطب در ذهنش زده ميشود.
عنصر ديگري که بايد به آن اشاره شود اين است که در آثار مولف، «زمان» بستري محسوب شده که انسان با همه وجوه انساني خود از قبيل خشم، مهر، عشق و... در آن به کرات بازتوليد ميشود. داستانهاي خسروي شِمايي تاريخي دارد، در ضمنِ اينکه به دوره تاريخي دقيقي اشاره نميکند؛ بلکه يک گستره زماني طولاني را دربرميگيرد.
براي نمونه، نويسنده در سهگانه «اسفار کاتبان»، «رود راوي» و «ملکان عذاب»، به مساله فرقهگرايي که يک خصوصيت جوامع شرقي است، در طول روايت در يک گستره زماني عام و گسترده ميپردازد. در اين سهگانه، نويسنده با بازنمايي تعارضات انساني و جزيينگاري دقيق و خردهروايات تودرتو و پيچيده، به جدال خرافه و فرقهگرايي شرقي ميرود، بيآنکه خود را محدود و ملزم به دوره و تاريخي معين کند؛ آنطور که در پايان سهگانه بدون اشاره شفاف به دورهاي خاص، مخاطب به اين مفهوم در اين بيت حافظ ميرسد که: «جنگ و هفتادودو ملت همه را عذر بنه/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند»