پيرمرد مسافر: من موندم چيش به شما جوونا ميرسه؟؟
صداي راديو که داشت بازي دربي و گزارش ميکردو کم کردم.
من: جان، چيزي فرمودين؟
پيرمرد بيحوصله: ميگم چيش به تو ميرسه پسرم؟ پولشرو يکي ديگه ميگيره حرص و جوشش و شما ميزني.
من با عجله و البته گستاخي: هيجان داره ديگه پدر جان، اين من جوون پس کجا انرژيم و خالي کنم؟ الان اين همه حرف سياسي و اقتصادي ميزنن مگه طوري ميشه، يا مادر من ده بار تکرار جومونگو ديده مگه قراره از چوسان قديم چيزي بهش برسه؟؟
پيرمرد با حوصله و آرام: مگه انرژي و انگيزهاي هم داري؟
منِ با انگيزه: بله بله بسيار.
پيرمرد کنجکاو: مثلا چه انگيزهاي؟
منِ از فوتبال جا مونده: خوب مثلا همين که شمارو برسونم، برم سراغ مسافر بعدي، اينجوري بيشتر پول دربيارم و زندگيمو بسازم.
پيرمردِ متعجب: پسرم گل ميزني؟!
منِ متعجب: پدر جان اين حرفا چيه، جلو مخاطب، زشته بهخدا، بدآموزي داره.
پيرمردِ خندهکنان: حالت خوبه؟ چي ميگي تو؟ منظورم اينه خودتم فوتبالت خوبه؟ گل زني؟
منِ ضايع شده: آهان، ببخشيد، نه بيشتر دفاع خوبي هستم تا مهاجم خوبي، ميبينيد که اضافه وزن دارم سختم ميشه زياد دنبال توپ بدوام.
پيرمردِ گل گو: پس چيکار ميکني؟
من که ديگه واقعا از فوتبال جا موندم: من پست دفاع وسطه ايفاي نقش ميکنم.
باز هم پيرمرد گلگو: نياز نيست تو دفاع بدوي؟؟
منِ مستاصل: نه ديگه نياز نيست من يکجوري بازي ميکنم که يا توپ رد نميشه، يا بازيکن. راستي پدر جان شما سال 52 يادته؟ راسته واقعا؟!
پيرمردِ پرسشگر: چي راسته؟
من: همون داستان شير سماور و اينهاي سال 52 ديگه؟ يادتون نيست؟
پيرمرد گلگو: ما اون قديما مثل شما جوونهاي روغن نباتي بيکار نبوديم که، همش پي کار و زندگي بوديم. چي بود حالا مگه؟
من با تعجب: اون و ولش کنيد، ميشه بگين چندتا همسر داشتين؟
پيرمرده پرحاشيه: سه تا، خدارحمتشون کنه، چطور؟
من با افسردگي: همين ديگه، شما خودت کلي هيجان داشتي الان به فوتبال ما خورده ميگيرين.
در ادامه حرفهايي بينمون رد و بدل شد که خيلي بامزه بود اما واقعا نهتنها قابل چاپ نيست بلکه قابل گفتن هم نيست. يعني يکجورايي مثل اون خاطرهها که ميمونه کنج خاطره آدم و گاهي يادش ميکني و يک لبخند ميشينه کنج لبت.
همين ديگه، تا دربي بعد که گزارشگر بازي بازم بگه ورزشگاه خالي از تماشاگر اما پر از هياهوي آزادي و ماهم دندون قروچه بريم، خدا نگهدار.