بستن
کد خبر: ۱۰۰۶۰۳۳

دربی در تاکسی

دربی در تاکسی
محمدرضا حیدری

پير‌مرد مسافر: من موندم چيش به شما جوونا مي‌رسه؟؟

صداي راديو که داشت بازي دربي و گزارش ميکرد‌و کم کردم.

من: جان، چيزي فرمودين؟

پيرمرد بي‌حوصله: مي‌گم چيش به تو مي‌رسه پسرم؟ پولش‌رو يکي ديگه مي‌گيره حرص و جوشش و شما مي‌زني.

من با عجله و البته گستاخي: هيجان داره ديگه پدر جان، اين من جوون پس کجا انرژيم و خالي کنم؟ الان اين همه حرف سياسي و اقتصادي مي‌زنن مگه طوري مي‌شه، يا مادر من ده بار تکرار جومونگ‌و ديده مگه قراره از چوسان قديم چيزي بهش برسه؟؟

پيرمرد با حوصله و آرام: مگه انرژي و انگيزه‌اي هم داري؟

منِ با انگيزه: بله بله بسيار.

پيرمرد کنجکاو: مثلا چه انگيزه‌اي؟

منِ از فوتبال جا مونده: خوب مثلا همين که شمارو برسونم، برم سراغ مسافر بعدي، اين‌جوري بيشتر پول در‌بيارم و زندگيم‌و ‌بسازم.

پيرمردِ متعجب: پسرم گل مي‌زني؟!

منِ متعجب: پدر جان اين حرفا چيه، جلو مخاطب، زشته به‌خدا، بدآموزي داره.

پيرمردِ خنده‌کنان: حالت خوبه؟ چي مي‌گي تو؟ منظورم اينه خودتم فوتبالت خوبه؟ گل زني؟

منِ ضايع شده: آهان‌، ببخشيد، نه بيشتر دفاع خوبي هستم تا مهاجم خوبي، مي‌بينيد که اضافه وزن دارم سختم مي‌شه زياد دنبال توپ بدوام.

پيرمردِ گل گو: پس چي‌کار مي‌کني؟

من که ديگه واقعا از فوتبال جا موندم: من پست دفاع وسطه ايفاي نقش مي‌کنم.

باز هم پيرمرد گل‌گو: نياز نيست تو دفاع بدوي؟؟

منِ مستاصل: نه ديگه نياز نيست من يکجوري بازي مي‌کنم که يا توپ رد نمي‌شه، يا بازيکن. راستي پدر جان شما سال 52 يادته؟ راسته واقعا؟!

پيرمردِ پرسشگر: چي راسته؟

من: همون داستان شير سماور و اينهاي سال 52 ديگه؟ يادتون نيست؟

پيرمرد گل‌گو: ما اون قديما مثل شما جوون‌هاي روغن نباتي بيکار نبوديم که، همش پي کار و زندگي بوديم. چي بود حالا مگه؟

من با تعجب: اون و ولش کنيد، مي‌شه بگين چندتا همسر داشتين؟

پيرمرده پر‌حاشيه: سه تا، خدارحمتشون کنه، چطور؟

من با افسردگي: همين ديگه، شما خودت کلي هيجان داشتي الان به فوتبال ما خورده مي‌گيرين.

در ادامه حرف‌هايي بين‌مون رد و بدل شد که خيلي بامزه بود اما واقعا نه‌تنها قابل چاپ نيست بلکه قابل گفتن هم نيست. يعني يکجورايي مثل اون خاطره‌ها که ميمونه کنج خاطره آدم و گاهي يادش مي‌کني و يک لبخند مي‌شينه کنج لبت.

همين ديگه، تا دربي بعد که گزارشگر بازي بازم بگه ورزشگاه خالي از تماشاگر اما پر از هياهوي آزادي و ماهم دندون قروچه بريم، خدا نگهدار.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی