سزار آيرا دختر ششساله آرژانتيني است که اولين بستني توتفرنگي زندگياش، آلوده به سيانور بود. قاشق را بالا ميبرد تا بستنياش را بخورد و ميگويد: «من دختر وفاداري بودم. از نظر من هيچوقت بابا نميتوانست کار اشتباهي کند.» ولي بعد از اينکه او حالت تهوع پيدا ميکند، پدرش ناگهان بهشدت خشمگين ميشود و بستنيفروش را ميکشد. کودک بيهوش و سپس يک ماه به دليل مسموميت دچار هذيانگويي ميشود. دخترک روي تخت بيمارستان در مقابل پزشکي که ميگويد «امروز حال جناب آقاي سزار جوان چطور است؟» بيدار ميشود. با اينکه با خوششانسي توانسته بود يکي از نجاتيافتگان موج مسموميتهاي غذايي باشد، اما هنوز هم مشکلي بزرگ و غيرقابلتوضيح داشت: او يک دخترکوچولوي باهوش بود که در جسمي پسرانه به دام افتاده بود.
اينگونه رمان کوتاه عجيبوغريب سزار آيرا با بهقول نيويورکتايمز «داستاني خوب و جامعهشناسي درجه يک» شروع ميشود: برخلاف عنوان «چگونه راهبه شدم» در اين کتاب هيچ خبري از حجاب راهبهها و سوگندخوردنشان نيست، درعوض آيرا از سنت روايت پيکارسک استفاده ميکند که در قرن شانزدهم در اسپانيا رواج داشت، اما وقتي گوينده داستان او با مجموعهاي از خيالپردازيهاي بلندپروازانه از روزمرگيهاي زندگي ميگريزد، اين ژانر را زيرورو ميکند. وقتي سزار براي ملاقات پدرش به زندان ميرود، از شکافي در ديوار به آرامي پيش ميرود و با خود فکر ميکند که «همه آن اتفاقاتي که پشت سر هم ميآمدند، درست از همان لحظه اول، همان لحظهاي که بستني توتفرنگي را چشيدم، مرا به اين لحظه هدايت کرده بودند. مرا آماده کردهاند که فرشته باشم، فرشته نگهبان همه مجرمان، دزدها و قاتلان.» وقتي در مدرسه، رمزگشايي کلمهاي که روي ديوار دستشويي پسرها او را به دردسر مياندازد، در اتاق زيرشيرواني خلوت ميکند و در خيالش معلم کلاسي ميشود که پر از کودکاني است که اختلال خواندن دارند. بعد، به خودش درس ميدهد و براي انجامدادن آگاهانه هر کاري، ريزهکاريها و دستورالعملهايي را ارائه ميدهد: «نحوهي استفاده ماهرانه از کارد و چنگال، نحوه پوشاندن شلوار به يک نفر، نحوه قورتدادن آب دهان.»
همه اين کارهاي خوبي که در تنهايي و خيالاتش انجام ميدهد، سزار را تبديل به راهبه ميکند. ولي، در زندگي واقعي، او يک دروغگوي قهار است. او به پزشکي که مسموميت با سيانور او را درمان ميکند، دروغ ميگويد. در اتوبوس مادرش را سرافکنده ميکند: با وجود اينکه ميداند پدرش کجاست، با صداي بلند مرتب از مادرش ميپرسد که آيا پدرش مُرده يا نه. بعد هم براي خواننده، رمزوراز دروغگوي خوببودن را فاش ميکند: «بايد خيلي قانعکننده وانمود کني که چيزهاي واضح را نميداني.» ممکن است با همين عادت تظاهر به ناداني، خود را قانع کرده باشد که واقعا يک دختر است؛ گرچه اصلا بهوضوح مشخص نيست که او دارد خودش را گول ميزند يا نه.
چرا سزار نميتواند با حقيقت روبهرو شود؟ نزديکترين پاسخ او به اين پرسش وقتي است که بعد از مسموميت غذايي ميگويد: «چيزي در درونم شکسته بود، چيزي مثل يک دريچه، قطعه ايمني کوچکي که با آن ميتوانستم از يک سطح به سطحي ديگر بروم.» احتمالا سطح خيال و واقعيت. علاوه بر اين ميخواهد از جسمش که جنسيت اشتباهي دارد و از حسِ گناهش درباره مرگ بستنيفروش فرار کند، حتي اگر اين حس بيمورد باشد.