بستن
کد خبر: ۱۰۰۵۹۱۸

هرچه ضخامت کتاب بیشتر باشد ادبیات کمتری در خود دارد

هرچه ضخامت کتاب بیشتر باشد ادبیات کمتری 
در خود دارد
سیمین ورسه مترجم/آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: سزار آیرا (1949 -بوئنس‌آیرس) را طلایه‌دار ادبیات آرژانتین پس از خورخه لوئیس بورخس می‌دانند. او تا به امروز بیش از صد رمان کوتاه‌، داستان کوتاه و مقاله نوشته که به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده، از جمله فارسی: «کنگره ادبیات»، «شام»، «گفت‌وگوها» و «حلبی‌آباد» (ترجمه ونداد جلیلی، نشر چشمه، نشر آگه)، «چگونه راهبه شدم» و «سور« (ترجمه احمد حسینی، زینب ساروی، نشر مانیاهنر)، و «وارامو» (ترجمه شکیبا محب‌علی، نشر هیرمند). ساده‌ترین روش برای توصیف سبک نگارش آیرا این است: از سرگیری نگارش از آخرین خط نوشته‌شده در روز قبل، جای‌گذاری چیزی غیرقابل باور در متن، سپس به نوشتن ادامه می‌دهد تاجایی‌که تصور غیرقابل باور را باورپذیر می‌کند. حرکات بدنی آیرا رونوشتی از بورخس است، همان صدای مردد و نگاه گریزان. با وجود این، آیرا به کوری مبتلا نشده؛ مجبور نیست آنچه را پیش چشمش می‌گذرد تصور کند، درعوض نزدیک‌بین است و برای اینکه به‌هر چیزی از دید یک طبیعت‌گرا بنگرد باید به آن نزدیک شود. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی ماریا مورنو با سراز آیرا درباره نوشتن و ادبیات است.

از چه زماني نوشتن را شروع کرديد؟

فکر مي‌کنم 14 يا 15 ساله بودم که من و يکي از دوستانم از شهر زادگاهم پرينگلز شروع به نوشتن شعر کرديم، و در سن 17-18 سالگي اولين رمانم را نوشتم.

عنوان اولين رماني که نوشتيد چه بود؟

اسمش «انفرادي» بود، اما هرگز منتشر نشد. همين اتفاق براي ده‌ها رمان‌ ديگرم افتاد. همه آنها در خانه در پوشه‌اي خاک مي‌خورند. در سي‌ويک‌سالگي توانستم اولين رمانم را منتشر کنم.

واکنش مخاطبان و منتقدان به سبک نوشتاريتان که از قواعد ازپيش‌تعيين‌شده ادبي پيروي نمي‌کند چگونه بوده؟

قبلا نقدهاي بسيار خوبي مي‌گرفتم، اما حالا آنها از تعريف و تمجيد من خسته شده‌اند و ديگر هيچ نقدي بر کتاب‌هايم نمي‌نويسند. گاهي در مورد تاثيري که بر ديگران گذاشته‌ام از من مي‌پرسند، اما فکر نمي‌کنم تأثير مستقيمي داشته باشم. اگر هم روي کسي تأثير گذاشته باشم، اين تأثير مربوط به نوع نگرش من بوده، يک‌بار يک نويسنده شيليايي نوشته بود: «مشکل ادبيات شيلي اين است که ما يک آيرا نداشته‌ايم.»

نقش شخصيت‌ها در رمان‌هاي شما چيست؟

شخصيت‌هاي من کاملا ثانوي هستند. من بيشتر به پلات داستان، ماجراجويي و تعليق علاقمندم. شخصيت‌ها، ايده‌هاي من، کلمات من و روش تفکر من هستند، همه‌شان به‌نوعي خود من هستند.

چرا ترجيح مي‌دهيد شخصيت‌هاي حاشيه‌اي را در رمان‌هاي خود به تصوير بکشيد؟

تمايل من به اين نوع شخصيت‌ها از اين رو است که آنها را در زندگي واقعي و در بحران‌هاي دوره‌اي که ما آرژانتيني‌ها داريم زياد مي‌بينم. مثلا افراد زيادي را مي‌بينم که بي‌خانمان مانده‌اند و زباله‌گردي مي‌کنند.

فکر مي‌کنيد داستان‌هاي شما به‌نوعي منعکس‌کننده فرهنگ و جامعه معاصر است؟

نه، اينطور فکر نمي‌کنم؛ چون بسياري از رمان‌هاي من در زمان حال رخ نمي‌دهند. بيشتر شبيه افسانه‌ها يا رمان‌هايي هستند که در دوره‌اي باستاني اتفاق مي‌افتند.

مطمئنا شما ردپاي برخي از معاصران خود را داريد، مانند رمان‌نويس و شاعر افسانه‌اي اوسوالدو لامبورگيني، نظر خودتان چيست؟

قبل از انتشار آثارم، وقتي کودک بودم،کساني دوروبرم بودند که مرا نويسنده بزرگي مي‌دانستند. اصرار داشتند که آثارم را چاپ کنم و مرا به ناشران معرفي مي‌کردند، ممکن بود کتابي را در جايي منتشر کنم و آنها ببينند که آن کتاب آنچنان که فکر مي‌کردند خوب نيست. فکر مي‌کنم به دليل رابطه‌اي که با اوسوالدو داشتيم و شخصيت او و تفاوت سني‌مان، ردپايي از او آثارم ديده مي‌شد. بسياري از اوقات فکر مي‌کنم «اگر اوسوالدو بود در اين‌باره چه نظري داشت؟» و گاهي عليه او مي‌نويسم، چون چيزي به اسم وفاداري به ارواح وجود ندارد. يادم مي‌آيد يک‌بار - هنوز چيزي منتشر نکرده بودم_ اوسوالدو به من گفت: «تو نويسنده بزرگي هستي.» سپس يک روز تصميم گرفت بر اين جمله بيافزايد و گفت: «تو نويسنده بزرگي هستي اما نه مانند اين نويسندگان که مي‌بيني، بيشتر شبيه توماس مان يا بورخس.»

منظورش از اين حرف چه بود؟

تا امروز دارم به آن فکر مي‌کنم.

شما جرياني آوانگارد به راه انداختيد، اينطور نيست؟

«آوانگارد» يک اصطلاح نظامي است و براي عضويت واقعي در آن بايد انگيزه‌اي براي نابودي داشته باشيد. من سعي مي‌کنم بسازم و آباد کنم. به‌عنوان مثال، ماريان مور، شاعر، هميشه براي من الگو بوده و هرآنچه به اندازه نوشتن او سختگيرانه و دور از ذهن نبود، از نظر من احساسي، رقت‌انگيز و تأثيرگذار بود. اما اخيرا به‌خاطر لطافت طبعي که نتيجه افزايش سن است، شاعراني مانند اليزابت بيشاپ را هم تحسين مي‌کنم. نه به اين معني که حالا مور را کمتر درک مي‌کنم. درواقع، اين تغييرات سليقه براي من تعجب‌آور نيست. من آدم التقاط‌گرايي هستم. همين اواخر از جان اشبري مي‌خواندم. کتاب‌هاي قديمي او را خوانده بودم و به‌نظر نمي‌رسيد که چيز خاصي داشته باشند. تا اينکه به‌تازگي شعري از او را در يک مجله آمريکايي پيدا کردم، انگار وحشي شده و فضاي اولين شاعران سوررئاليسم را تسخير کرده. از اين‌رو، به او علاقمند شدم.

نوشته‌هاي شما چه تاثيري در توليد محتواي ادبي در آرژانتين داشته است؟

شايد به‌خاطر همان چيزي که قبلا گفته‌ام: «احتمالا من نمونه‌اي از جدي‌نگرفتن کارها، انجام‌ندادن کارهاي خيلي آکادميک بودم.» احتمالا نوشته‌هاي من بذري در ذهن نويسندگان جوان کاشته، اما مطمئن نيستم. من معمولا در ليست نامزدهاي دريافت جايزه نوبل ظاهر مي‌شوم و آرژانتيني‌ها مي‌خواهند شماره يک را داشته باشند، مگرنه؟ مسي، پاپ و بقيه. وقتي به اواسط اکتبر مي‌رسيم، مردم ديوانه مي‌شوند، حتي در خيابان جلوي من را مي‌گيرند.

فکر مي‌کنيد اگر برنده جايزه نوبل شويد چه اتفاقي مي‌افتد؟

نه، اين وحشتناک است؛ زيرا به يک شخصيت شناخته‌شده تبديل مي‌شوم. ناشناس‌بودنم را از دست مي‌دهم.

شما خيلي کم مي‌نويسيد، درعين‌حال پرکار هستيد!

هميشه فکر مي‌کردم که براي پرکاربودن شما مجبور نيستيد زياد بنويسيد، فقط خوب‌نوشتن کافي است. نوشتن زياد کاري است که ميمون وقتي او را جلوي ماشين تحرير مي‌گذاريد انجام مي‌دهد. از نظر جسمي، مي‌توانم ده صفحه در روز بنويسم، اما ارزشمندبودن نوشته‌ها مهم است، اينکه کسي علاقمند به خواندن آنها باشد و بتواند منتشر شود. به اين نتيجه رسيده‌ام که حجم مناسب براي آثار من حدود صدصفحه است. من جرات نمي‌کنم يک رمان هزارصفحه‌اي به خواننده بدهم. يک‌بار من و رودريگو فرسان، رمان‌نويس آرژانتيني حساب کرديم چيزي که او طي دو هفته -کار در يک روزنامه، دو مجله و نوشتن رمان خودش- مي‌نويسد من در يک سال مي‌نويسم. هرچه مشهورتر مي‌شوم رمان‌هايم کوتاه‌تر مي‌شوند. اکنون مردم به من اجازه مي‌دهند هر کاري که مي‌خواهم انجام دهم. ولي ناشران کتاب‌هاي قطور را ترجيح مي‌دهند. هرچه ضخامت کتاب بيشتر باشد ادبيات کمتري را در خود دارد.

اگر شما را درحال نوشتن ببينيم آيا دست شما را مدام در حرکت مي‌بينيم يا يک جمله مي‌نويسيد و بعد مکث مي‌کنيد؟ آيا ظرافت در آهستگي است؟

به يقين مکث مي‌کنم. به همين دليل است که من دوست دارم در کافه‌ها بنويسم. کمي مي‌نويسم، يک صفحه يک صفحه و نيم و بعد بقيه روز را به تماشاي مردم مي‌نشينم. هنگام نوشتن بايد مخلوطي از تمرکز و حواس‌پرتي داشته باشم. سعي کرده‌ام به تنهايي در خانه بنويسم، اما براي من خيلي خوب از کار درنيامد. آنجا، به ديواري نگاه مي‌کنم که هميشه مي‌بينمش. اما از کافه که برمي‌گردم، مي‌روم سراغ کامپيوتر و صفحات دستنويس را وارد مي‌کنم.

بنابراين مناظر کافه‌ها وارد متن مي‌شوند؟

گاهي اتفاق مي‌افتد، مثلا اتفاقات تصادفي‌اي که آن روز رخ داده‌اند. اگر يک پرنده کوچک وارد کافه‌اي شود که من در آن مي‌نويسم - اين يک‌بار اتفاق افتاده- به آنچه مي‌نويسم نيز وارد مي‌شود. حتي اگر ربطي به متن نداشته باشد من اين ارتباط را ايجاد مي‌کنم.

چگونه؟

به‌عنوان مثال، اگر در حال نوشتن صحنه‌اي درباره زن و شوهري باشم که در خانه‌اي با در و پنجره‌هاي بسته باهم مرافعه مي‌کنند. کاري مي‌کنم که پرنده لابه‌لاي اثاثيه خانه بال‌وپر بزند، راهي براي پرنده پيدا مي‌کنم تا دليلي براي حضور در داستان داشته باشد. مي‌تواند يک پرنده مکانيکي باشد که توسط مهندسي طراحي شده که از قضا شوهر اول اين زن است و شوهر کنوني فکر مي‌کرد او مُرده. اما مهندس براي فرار از عدالت مرگ خود را جعل کرده و او کبوترهاي مکانيکي قاتل را اختراع کرده بود. او با هويتي کاذب به زندگي خود ادامه مي‌دهد. زن مي‌فهمد و از او باج‌خواهي مي‌کند... مي‌تواند اين باشد يا هر چيز ديگري. عليرغم تحسين سوررئاليسم و ​​دادائيسم، من هرگز از کنار هم قراردادن چيزهاي ناسازگار خوشم نيامد. براي من، همه‌چيز بايد به صورت کاملا متعارف به‌هم دوخته شود. من هميشه به چيزي فکر مي‌کنم. و آنچه به آن فکر مي‌کنم روند پلات داستان را تغيير مي‌دهد. از آنجايي‌که روز بعد اتفاق ديگري در کافه رخ خواهد داد، پلات هم بر مبناي آن تغيير خواهد کرد.اين روال سينوسي رمان‌ها براي من جذاب‌تر از روند خطي است.

بعضي مواقع گفته‌ايد علت نوشتن يکسري از نوشته‌هايتان اين است که «خوب به‌نظر مي‌رسند.» آيا اصلا به پلات نوشته‌هايتان علاقمنديد؟

هرگز به نفسانيت واژه‌ها علاقه‌اي نداشتم. درواقع، آنچه مي‌نويسم با واضح‌ترين و بي‌طرفانه‌ترين لحن ممکن است. سعي مي‌کنم نثرم تقريبا شفاف باشد. اين کار در طولاني‌مدت مي‌تواند سبکي را در ريتم نوشتن ايجاد کند.

آيا به خواننده‌ها فکر مي‌کنيد؟

من به خواننده‌اي که هستم فکر مي‌کنم، کسي که به‌دنبال چيزهاي باورپذير است، اثري با خط داستاني تقريبا متعارف که اگرچه اتفاقات بسيار عجيبي در آن رخ مي‌دهد، اما مي‌توان آن را مانند يک رمان قديمي خواند. باشگاه کوچکي از خوانندگان من ايجاد شده که مي‌شناسمشان. مي‌دانم که چگونه واکنش نشان مي‌دهند. حالا که صحبت از خوانندگانم شد، يک‌بار داشتم در خيابان خلوتي قدم مي‌زدم، به مردي برخوردم که به من گفت: «سلام آيرا!» با خودم فکرکردم که او را از کجا مي‌شناسم، مرد گفت: «نگران نباش، تو من را نمي‌شناسي، من يکي از خوانندگان شما هستم، يک خواننده خاکي.» خواننده خاکي؟ شايد خواننده خاکي آثار ايزابل آلنده باشد. خوانندگان من باشکوهند، نه به‌خاطر اينکه من عالي هستم، بلکه به اين دليل که براي رسيدن به من بايد از مسير ادبيات گام برداريد نه از طريق برخي از کتاب‌هايي که از روي کنجکاوي در کتابفروشي خريداري شده‌اند. خواننده من بايد دايره مطالعاتي گسترده داشته باشد. اتفاقا کساني بوده‌اند که تلفني با من تماس مي‌گرفتند تا شکايت کنند. عملا پولشان را پس مي‌خواستند. به همين دليل است که من آثارم را با ناشراني منتشر مي‌کنم که براي مخاطبان خاصي قالب‌بندي شده‌اند.

منتقدان درمورد چرخش زندگينامه‌اي در ادبيات آرژانتين صحبت مي‌کنند. در برخي از رمان‌هايتان، نسخه‌هاي زندگينامه‌اي از خودتان اختراع مي‌کنيد. نظرتان چيست؟

نود درصد رمان‌هايي که اکنون منتشر مي‌شوند زندگينامه يکسري زندگي‌هاي کليشه‌اي هستند. همه‌شان با اين جمله شروع مي‌شوند: «صبح از خواب بلند شدم، کسي زنگ در خانه را زد...» و الهام‌بخش‌بودن رمان همين‌جا پايان مي‌يابد. مضامين آنها عبارتند از: شوهرم مُرد، نامزدم ترکم کرد يا صورتم جوش زد. مطالب زندگينامه تمام مي‌شود. هميشه فکر مي‌کردم که نوشتن کار سختي نيست، بلکه پيداکردن محرکي براي ادامه‌دادن داستان دشوار است. اگر بخواهيد درباره درونيات خود، عقايدتان، اتفاقات زندگي يا روابط خانوادگي خود صحبت کنيد اين محرک تمام مي‌شود. از اين نظر من مشکلي ندارم، زيرا در آثار من همه‌چيز اختراع مي‌شود و من مي‌توانم به‌طور نامحدودي به اين آفرينش ادامه دهم.

پروژه‌اي براي آينده داريد؟

مي‌خواهم به نوشتن ادامه دهم، زيرا براي ما آرژانتيني‌ها، بورخس يک مرجع گريزناپذير است، درست است؟ بعد از اينکه بورخس وارد شصت‌سالگي شد نوشته‌هايش سير نزولي پيدا کرد. من مدت‌هاست اين سن را رد کرده‌ام و با خود مي‌انديشم آيا من هم رو به زوال خواهم رفت؟ به همين دليل است که ادامه مي‌دهم به نوشتن، براي تعيين اينکه آيا توليد ادبي من کاهش مي‌يابد يا خير؟

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی