بستن
کد خبر: ۱۰۰۵۵۵۳

قطعه‌های ادبی

قطعه‌های ادبی
مریم طباطبائیها مترجم

امي همپل در مجموعه‌داستان «برايش آواز بخوان» مي‌نويسد: «بايد کلمه‌اي وجود داشته باشد»، براي اينکه بدون دانستن چيز کليدي و بدون اينکه کسي ديگر را بشناسيد داستان را پيش ببريد تا زمانِ شناختن آن فرابرسد. در چهار مجموعه قبلي، که اولين آن در سال 1985 به چاپ رسيد، همپل به طرز شگفت‌انگيز و رويايي‌اي فضايي را در مرکز دانش ايجاد کرده که بسيار فراتر از مجموعه‌داستان‌هاي او که در سال 2006 به چاپ رسيد، بود.

«برايش آواز بخوان» شامل داستان‌هاي کوتاهي است که جملات ساده‌اي دارد، اما درک و ارتباط بين جملات، نيازمند تامل عميق است که سرعت خواندن را کمي کُند پيش مي‌برد. برخي داستان‌هايش مثل يک شعر منسجم و کوتاه است. موضوعات داستان‌ها حمايت از طبيعت، حيوانات، خيانت، عشق و ترس است.

پانزده داستان در شهر نيويورک، شمال ايالت نيويورک، جزاير مختلف و از همه دلچسب‌تر در فلوريدا اتفاق مي‌افتد. در اين مجموعه، همانطور که داستان‌هاي خيلي کوتاه ديگر هم از همين سبک پيروي مي‌کنند، داستان‌ها از يک يا دو پاراگرف تشکيل شده‌اند، که ممکن است اين همه فقدان درست شبيه به شکافي در يک گوشه اتاق شما را گيج مي‌کند. داستان‌هاي سيال طولاني‌تر -مشکلات روزمره (بيمه‌هاي درماني، توفان‌هاي مختلف)، و بسياري از انواع مشکلات که نويسنده اصلا از اينکه آنها را به ياد شما بياورد ترسي ندارد، همگي در دنيايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم اتفاق مي‌افتد.

در يکي از داستان‌هاي جالب کتاب- به‌نام «يک پناهگاه فول امکانات»، همپل گزارشي از پناهگاه سگ‌ها به‌نام «هارلم» مي‌نويسد، جايي‌که شخصيت اصلي داستان با بودجه‌هاي بي‌رحمانه، خشن و غيرمنطقي شهردار دست‌وپنجه نرم مي‌کند و تمام اين کارها را با تماميتي صادقانه پيش مي‌گيرد. به‌طوري‌که مثلا اگر او به‌طور کاملا تصادفي مسبب مرگ سگي شود، نمي‌توانيد برايش بنويسيد يا اينکه از ريشه‌يابي آن سخني به ميان بياوريد. او مي‌نويسد: «آنها مي‌دانند که ما داريم مجاني کار مي‌کنيم، او حس مي‌کند که وقتي سگي را پيچيده در يک پتو نوازش مي‌کنيم، همان سگي که حتي سرش را براي ليسيدن شما بالا نمي‌آورد، هماني است که فردا صبح مرده، هماني که ساعاتي خوبي را سپري کرده...»

ممکن است فکر کنيد: خب چه کسي اهميت مي‌دهد؟ اما او با درايت شما را آگاه مي‌کند، «آنها مرا به‌عنوان کسي مي‌شناسند که از وراي يک پنجره سگي را مي‌بيند و وقتي پنجه‌اش را بالا مي‌برد لرزش آن به وضح ديده مي‌شود. سگي که با اينکه کسي آنجا نيست اما تمام چيزهايي را که قبلا به او آموزش داده‌اند مي‌داند و حتي مي‌تواند بابت آن جايزه هم بگيرد، ديدن سگي که ممکن است آسيب نديده باشد اما نااميد شده است.»

در آخرين داستان از اين مجموعه با عنوان «سرزمين ابر»، که کار اصلي او و يک داستان چهل صفحه‌اي است، داستاني است در يک يتيم‌خانه، جايي که بچه‌هاي گمشده، زناني که از مصيبت‌ها جان سالم به‌در برده‌اند و آنهايي که مي‌توانند زندگي را در حومه جنوبي شهر بسازند.

همپل مي‌تواند نشان بدهد که در طول يک بخش چقدر مي‌تواند تحقيقات سرگرم‌کننده را در اول و بعد سوالات بزرگي که مي‌توانيم از خودمان بپرسيم را يک‌جا مطرح کند. همانطور که خودش اعتراف مي‌کند، هيچ ميوه‌اي از دست او به روي درختان فلوريدا باقي نمانده بود، شخصيت اصلي در داستان تعجب مي‌کند و از خود مي‌پرسد: «يعني هيچ فروشگاهي که در آنجا مارمالاد بفروشند وجود نداشت؟ يعني در اين کشور کلا جايي که مارمالاد بفروشند نبود؟» و بعد چند پاراگراف بعد: «اگر شما آخرين کسي باشيد که باقي مانده است و بقيه کنسرت، تئاتر، شهر جنايت‌زده و حتي امور عشقي را ترک کرده باشند چه مي‌کنيد؟ چطور به نشانه‌هايي که هستند و نيستند نگاه مي‌کنيد... چطور مي‌شود اگر خودتان به تنهايي در مورد خودتان تصميم بگيريد و حس کنيد که ضربه‌اي قرار است بيايد و تنها به شما برخورد کند.»

ما از داستان‌هاي کوتاه چه مي‌خواهيم؟ آنها چه کاري مي‌توانند براي ما بکنند؟ اين حسابي وسوسه‌انگيز است که دلتان بخواهد مجموعه‌داستانهاي کوتاه ديگري با تمام نشانه‌ها را به جاي رمان‌هايي بلند تغذيه‌دار جايگزين کنيد. اما اين معمولا شنيده مي‌شود که شما با يک کليک دلچسب مي‌توانيد به ايده‌هاي همپل دست پيدا کنيد. او در داستان آخرش مي‌نويسد: «چقدر احمق، چيزي نمي‌گذرد، مي‌شنوم که او دارد براي دزدي وقت مي‌گذارد. از خودم مي‌پرسم: اين‌بار مي‌خواهي ياد بگيري؟ باشد، اما بگذار يک وقت ديگر. يک وقت ديگر.»

نام کتاب: برايش آواز بخوان

نويسنده: امي همپل

مترجم: علي ستارزاده

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی