يک هفته صبحها کلاسمان داير ميشد و يک هفته بعدازظهرها. با دخترها در تناوب بوديم. براي همين وقتي زنگ آخر به صدا در ميآمد مبصر کلاس موظف بود بماند و پاي تابلو با جملاتي ناب، احساساتمان را تحريک کند.
عقيدهاي بين بچههاي مدرسه وجود داشت که در مستراحهاي مدرسه، مرد نامريي وجود دارد و هرکس برود دستشويي، مرد نامريي از فاضلاب بالا ميآيد و او را به ابديت ميبرد. چه بسيار بچهها که به خاطر مرد نامريي، کلاسي را تعطيل نميکردند!
يک بار پا روي ترسم گذاشتم و گفتم: شجاع باش مرد. برو دستشويي!
سينهام را سپر کردم، مشتها را گره، صداي طبل زورخانه در پس زمينه نواخته شد و آوازهاي حماسي توي گوشم به صدا درآمدند. به جلوي درب دستشويي نرسيده بودم که زنگ خورد و همهي بچهها رفتند کلاس. يکهو توي حياط مدرسه انگار خاک مرده پاشيدند. سکوت مرگباري بر فضا حاکم شد. صداي شعرهاي حماسي جاي خود را به صداي هوهوي جغدي داد که در خرابههاي پشت مدرسه لانه داشت. حس ميکردم مرد نامرئي از پشت ميلههاي دستشويي خطاب به من ميگويد: بيا... بيا کاريت ندارم، بيا!
قدرت فرارم را از دست دادم. همانجا نشستم و جوري نعره گريه سر دادم که انگار اگزوز تراکتوري پاره شده. صداي گوشخراشم دل آسمان را ميشکافت و در آن سکوت مرگبار اکو ميشد. منتظر بودم که مرد نامرئي از مخفيگاهش بيرون بيايد ومرا با خود ببرد که بلافاصله يک جفت کفش قهوهاي براق جلويم سبز شد. سر را که بلند کردم ديدم ناظم است که با يک شلنگ ايستاده. گفت چه مرگته؟
گفتم: ميخوام برم دستشويي
- خب چرا نميري؟
گفتم: آقا اجازه؟ مرد نامرئي نميزاره
- مرد نامرئي ديگه کيه؟
گفتم: آقا تو چاه فاضلابه. منتظره من برم که بياد منو بخوره!
بعدها دخترعمهام که همسن من بود و توي همان مدرسه، يک بار ازم پرسيد: راسته ميگن مرد نامرئي يه پسري رو با خودش برده؟ و من فهميدم اين شايعه در مدرسه دخترانه هم وجود دارد. بعدها مرد نامرئي پير شد و جاي خود را به دستقرمز داد. چندتا از بچهها قسم خوردند که با چشم خودشان دستقرمز را ديدهاند که فقط دستش بيرون آمده و بقيه را ترسانده است.