بستن
کد خبر: ۱۰۰۵۰۵۲

آی دزد! آی دزد!

آی دزد! آی دزد!
محمدرضا حیدری

با عرض سلام خدمت شما خوانندگان محترم!

اين چند وقتي که خبري ازم نبود، خونه‌نشين شده بودم. جاي شما خالي، دلتون نخواد، يک کتک مفصلي خورده بودم که ديگه ناي بيرون رفتن نداشتم. جونم براي شما بگه داستان از اونجايي شروع شد که دو هفته پيش طبق معمول داشتم مسافر جا‌به‌جا مي‌کردم و اتفاقا روز پر‌برکتي هم برام بود. دم دماي غروب که ديگه هوا گرگ و ميش شده بود، طرف‌هاي پيچ‌شمرون دوتا آقا سوار شدن به مقصد لواسان و خوب چون مبلغش خوب بود من هم قبول کردم. تو مسير بارون هم گرفت. اون دوتا آقا داشتن با هم آروم پچ پچ مي‌کردن و صداي قژ قژ برف‌پاکن صداي قالب ماشين بود. نزديک مقصد که شديم پيچيدم تو يک کوچه که چون جلوم ماشين بود يک لحظه ترمز کردم، بعد چشمتون روز بد نبينه، يک مرتبه ديدم اين دونفر عين جن‌زده‌ها در ماشين‌و باز کردن و شروع کردن به دويدن. من هم از همه جا بي‌خبر، کلي ترسيدم و پريدم پايين و دزدگير‌و زدم و دنبالشون تو تاريکي و اون بارون شديد مي‌دويدم. اينقدر توي اون شل و گل دويديم تا رسيديم به يک ساختمان نيمه‌ساز؛ ديگه ناي نفس کشيدن نداشتم که يکي از اون دو نفر نفس نفس زنان به اون يکي گفت: سعيد فکر کنم راننده گممون کرد. که منم گفتم: نه داداش من اينجام، فقط توروخدا بگين چي شد، من ديگه ناي دويدن ندارم.

بنده خدا‌ها تا صداي من و شنيدن از ترس شروع کردن جيغ زدن و فرياد کشيدن: آي دزد آي دزد. کارگرها ساختمان هم که ترسيده بودن با بيل و کلنگ از اتاقک استراحت پا‌برهنه پريدن بيرون و تا من و ديدن، افتادن دنبال من، مسافرها هم که احتمالا بيشتر از من ترسيده بودن از يک طرف ديگه فرار کردن. خلاصه که بالاخره گيرم انداختن و تا من خواستم توضيح بدم که من دزد نيستم دمار از روزگارم درآوردن. القصه که از همين تريبون خواستم عرض کنم که برادر من پول همراهت نيست يک کلام بگو من بدبخت اينقدر کتک نخورم سر هيچ و پوش. والااا

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی