بستن
کد خبر: ۱۰۰۴۱۰۶

دو شعر از: گروس عبدالملکیان

دو شعر از: گروس عبدالملکیان

1- سيم‌هاي يک بمب ساعتي

دست‌هايش را بسته بودند

که شعر ننويسد

و سايه‌اش بر ديوار

شعر بود

گفت:

سايه‌ها هميشه عريان‌اند

حتي اگر لباس پوشيده باشند

ديوارها

از در

بيرون رفتند

تا با ديوارهاي بيشتري برگردند...

در روزهاي بعد

آن‌قدر غذا نخورد

که روزهاي بعد

بر زمين افتادند

و آن‌قدر لاغر شده بود

که مي‌توانست

از لاي دو ساعت عبور کند

و جوري از آن لحظه بنويسد

که زبان و زمانش يکي شوند

در نيمه‌هاي شب

طوري به خواب رفت

که مي‌توانست

چند فردا

داشته باشد

در روزهاي بعد بود

که در سلول‌ها سطر پيدا کردند

در مشت‌ها، موسيقي

در جيب‌ها، کلمه

در هفته‌هاي بعد بود

که هر که را

از طناب

آويختند،

شعر شد!

کسي که شعر مي‌نويسد، تنهاست!

و او

که گوشه‌هاي جواني‌اش را جويده است

و هر گلوله‌اي را که خورده هضم کرده،

مي‌داند

خشمي که در خيابان‌ها آفتاب مي‌خورد

بر شاخه‌ها مشت خواهد داد...

2- خون و روغن

دوستم

من را فروخته بود و

با پولم يک پژو خريده بود

حالا

گاهي مي‌رويم

در خيابان چرخ مي‌زنيم

سيگاري دود مي‌کنيم

آهنگي گوش مي‌دهيم

بعد هم

من را پارک مي‌کند کنار خانه‌اش

يک‌بار هم خبر نداشتم

قرار گذاشته بود

رفتيم خودم را سوار کرديم

مي‌خواستم هرطور شده

پياده‌اش کنم

ترمز بگيرم

گاز بدهم

مي‌خواستم خودم را

صدا بزنم

زدم

به تير چراغ برق

من در من مچاله شد

و خون و روغن از ما مي‌رفت

داشتم دو بار مي‌مُردم

اما

روغن از خون بيشتر بود

و اين روزها

آهن از آدم بيشتر عمر مي‌کند

براي همين است

که اين شعر را يک پژو نوشته است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی