اين رعدوبرق بيامان
1
-مرتضي!
-ها!
-بيداري؟
-ها، چته زن؟
-ميگم... مو... مو ميترسُم...
-ميترسي ؟! از چي؟ از چي ميترسي زن؟
-از همي تش و برق...
-تش و برق ؟! تش و برق خُ ترس نداره زن، بگير بخواب.
-خوابُم نميآ...
-تو که چن سال زير بمبارونا و موشکبارونا بودي، از تش و برق ميترسي زن؟!
-دسِ خودُم که نيست. ميترسُم خُ...
-نترس... مو اينجام... شوبهخير!
-شوبهخير!
2
-مرتضا!
-ها، چته؟
--ميگُم کاشکي... کاشکي نميذاييدُمش..کاشکي... مرده دنيا مياومد!
-زبونتِ گاز بگير زن! چته يي نصبِ شبي؟ يا از تش و برق ميترسي يا فکراي ديگه ميزنه به کلهت؟!
-خُ دروغ ميگُم ؟ پَ يعني زندگي ميکنه يي زبونبسته؟ يعني جوونه؟
-خواست خدا بوده زن. حُکما خودش ييجور مصلحت دونسته... چه ميدونُم... بگير بخواب، زن.
-تخصيرِ تو بود مرتضي، تخصير خدا نبود...خدا خُ سي بندهش بد نميخوا... ميخوا؟
-تخصير مو بود؟! حالا همهچِيِ بنداز گردن مو!
-ها، پَ تخصيرکي بود؟ تو پسر ميخواستي ديگه... نميخواستي؟
-اينا همهش حرفه زن! فکراي بيخوده. هزارون هزار زن، زير همو بمب و موشکا حامله شدن و زاييدن. يعني ميخي بگي همهشون بچه ناقص دنيا آوردن؟!
-امروز دلم کباب شد براش، مرتضي... کباب!
-حالا يواشتر حرف بزن. يهوخ ميشنوه ها!
-گمون نميکردُم يي دختره هم جووابِ رد بش بده. دهسالي از هاشم بزرگتر بود، ها!
-قسمتش نبود زن. چي که فراوونه دختر. تخمشونِ خُ سگ نخورده... بگير بخواب. خدا بزرگه. هرکي يه پيشونينوشتي داره زن.
-دختر فراوونه، ميدونُم، اما هرکي چشمش بيفته به يي جوون، همي جوابِ ميده، ميدونم، ميدونم. خودمونِ که نميتونيم گول بزنيم.
-هيس! گفتم يواشتر زن. ميشنوهها! يه تيغه باريک خُ بيشتر بينمون نيست. دلش ميشکنه.
-دلش شکسته بچهم. عليالخصوص امروز... جوونيش حروم شده. کاشکي نميزاييدمش! کاشکي مُرده دنيا مياومد! مثه او قُلش...
-هم باز همينِ گفت. لاالا...!
-ماههاي آخر انگاري حس ميکردم يه جور ديگهم. يه حال ديگهيي داشتُم... سر سارا و آذر ييجور نبودُم. همو وخت بايد يه فکري ميکرديم.
-حالا اينه ميگي؟ بعد يي همه سال؟!
-چه ميدونستم چه بلايي ميخوا سرُم بيا؟ ميگُفتم شايد چون که پسرن حالتام فرق ميکنه. مو که پسر نزاييده بودُم تا حالا... زاييده بودُم؟
-خدا بزرگه زن. بگير بخواب. هيشکي سر از کار خدا درنميآره. بگير بخواب. مو بايد ساعت شيش سر کارُم باشم، ها، با او سرکارگر قزميت بددهن!
-باشه. بخواب مرتضي. تو بخواب. مو خوابُم نميبره. فکر يي جوون ميذاره خواب به چشمُم بره؟
-تو هم چشماتِ بذار رو هم و به روزاي خوب فکر کن تا خوابت ببره زن!
-روزهاي خوب؟! کدوم روزاي خوب، مرتضي؟ کدوم روزاي خوب؟
-ها، مثلا به روزايي که بچههاي هاشمِ بغل ميکني.
-خدا به زبونت نگاه بکنه مرتضا! يعني... يعني ميگي مو او روزاي به چشمم ميبينُم، مرتضي؟
-ها، ميبيني زن، ميبيني. پِ چرا نبيني؟ ناميد نباش. ناميدي دلِ سياه ميکنه، زن.
-خدا به زبونت نگاه بکنه مرتضي. کاشکي مو هم قدِ تو دلگنده بودُم!
-اميدوار باش زن! اميدت به خدا باشه. شو بهخير.
-شو بهخير مرتضي.
3
مرتضي!
-چته زن؟ امان از دست تو!
-ميگُم يي تش و برق کي ميخوا تموم بشه؟
-مو چه ميدونُم زن؟ مِي مو بلاتشبيه خدام؟!
-آخه سابقه نداشته ييجور يهبند... از تنگِ غروب تا حالا که از نصبِ شو هم گذشته...
-چکارش داري خُ... بذار تا دلش ميخوا تشوبرق بزنه. اصلا بزنه تا دنيايه خراب کنه. دنيايه آب ببره. شو بهخير!
-شو بهخير مرتضي!
4
-مرتضي!
-ها! تو تا نونمونِ نبري دسوردار نيستي زن! خودُم ميدونُم. صب خواب ميمونُم دير ميرسُم و با او نکبت دهن به دهن ميشُم، درميآيه چيزي ميگه، ميزنُم ناقصش ميکُنم، حالا بيا بارش کن!
-ميگم چرا هيچ صدايي از اتاق هاشم نميآ، مرتضي؟
-خُ گرفته خوابيده ديگه زن. چه صدايي بيا؟
-هر شو تا ييموقع چن دفه بُلن ميشد ميرف سرِ يخچال آب ميخورد يا ميرفت مستراب. اصلا چرا ايقد زود خوابيده امشو؟
-خُ، نگراني برو يه سري بش بزن... يعني راه دوره زن؟
-مو ميترسُم مرتضي... تو خودت چرا سر نميکشي ببيني چه ميکنه؟
-مو؟!
-ها، تو... مِي تو باباش نيستي مرتضي؟
-خُ، تو هم مادرشي ديگه... تو چرا نميري؟
-مو ميترسُم... چن دفه بگم ميترسُم؟
-ميترسي؟... آدم از بچه خودش هم ميترسه زن؟!
- از بچه که... نه...
-پَ از چي ميترسي زن؟
-تو... تو خودت از چي ميترسي؟ مگه باباش نيستي؟
-هستم... البت که باباشُم...
-خُ، از جات بُلن شو برو ببين بچهت تو چه حاليه، خوابه؟ بيداره؟
- اصلا بيا باهم بريم. ييجور بهتره... بهتر نيست زن؟
-باهم بريم؟!
-ها، اشکالش چيه؟ بچهمونه ديگه.
-نُچ! ييجور بدتر هراسونش ميکنيم... نُچ!
-هراسون نميشه. جخ خوشحال هم ميشه که بش سر ميزنيم. به فکرشيم. بُلن شو، بلن شو بريم زن.
-فقط بلدي عذرو بهونه بياري که يه کاريه نکني. باشه، خودُم ميرُم. تو بگير بخواب! شو بهخير!
-هرجور ميلته زن، شو بهخير.
5
-مرتضي!
-...
-مرتضي!
-...
- ميگُم چرا ييجور خوابيده بود بچهم؟ تو يي بيست سال هيچ نديدُم سرِ پوز خوابيده باشه.