چه شد که وارد عرصه نويسندگي شديد؟
آه، کاش جوابش را مي دانستم! 18 ساله که بودم ميخواستم آهنگساز شوم. قبلا پيانو کار کرده بودم و آن موقع رفتم سراغ موسيقي الکترونيکي. اما بعد از يک سال، ديگر تمايلي به ادامهدادن موسيقي نداشتم: انگار خلاقيتم خشکيده بود. بنابراين انصراف دادم و يکيدو سال بعد شروع کردم به نوشتن. نياز من به خلقکردن و ساختن از موسيقي به ادبيات منتقل شده بود. چرا؟ نميدانم. بااينحال، آن وقتها آثار ادبي نميخواندم. يک رمان تاريخي نوشتم در حدود 500 صفحه که با ماشينتحرير تايپش کردم (در آن زمان کامپيوتري در کار نبود...) داستانش در يونان در دوران جنگ داخلي ميگذشت. هنوز نسخه خطي آن را دارم، اما ديگر قابل خواندن نيست.
شما اولين داستان خود را در سال 1992 منتشر کرديد. در اين گذار تقريبا سه دههاي موفقيتهايي داشتهايد. آيا در طول دو دهه گذشته، هرگز از خود پرسيدهايد که «چرا هنوز مينويسم؟»
کتابهاي من تا پيش از «ناگازاکي» هرگز موفقيتهاي بزرگي نداشتهاند، مگر شايد کتاب «من نگهبان فانوس دريايي هستم» که برنده جايزه داوکس داگلاس شد. من هرگز جدا به رهاکردن نوشتن فکر نکردهام و از خودم نميپرسيدم چرا اين کار را انجام ميدادم يا ميدهم. براي نويسنده، نوشتن همانند تنفس يک امر طبيعي است. اين به آن معنا نيست که من هيچگاه اين افکار به ذهنم نيامدهاند، اما خوشبختانه هيچ کدام زياد طول نکشيد.
پس از دريافت جايزه بزرگ آکادمي فرانسه براي «ناگازاکي»، اصولا نويسنده در چه وضعيت ذهني به نوشتن برميگردد؟
قاعدتا بسيار پرانرژي. شخصا بسيار خوشحال شدم از اينکه سرانجام خوانندگان زيادي پيدا کردهام، کتابم به زبانهاي متعددي ترجمه ميشود و در يک کلام توجه و علاقه افراد زيادي را برانگيخته است. خوشحالم که دوباره مينويسم، اما بدون شک بايد حواسم باشد که جسورتر دست به قلم ببرم، غافلگيرانه بنويسم تا شيوه نوشتاريام به يک روال عادي تبديل نشود.
چه کتابهايي ميخوانيد؟ سه مورد از آخرين آثار ادبي که دوست داشتيد کدامند؟
در کل ميتوانم بگويم خوانندهاي مشتاق کشف هستم. من حتي وقتي خودم مينويسم، از خواندن خسته نميشوم. خواندن روح تازهاي در من ميدمد و اين براي ادامه حياتم ضروري است. من بيشتر داستان ميخوانم، اما بعضي اوقات دوست دارم مسيرم را عوض کنم و مثلا بروم سراغ يک کتاب تاريخي يا رساله يا يک اثر بيوگرافيک. آثار مورد علاقهام... من اخيرا مجموعهداستان کوتاه «عادت بد خودبودن» مارتين پيج، رمان «تازه وارد/وصله عاريتي» الن لنوآر، و از آثار قديميتر، «ملواني که از چشم دريا افتاد» يوکيو ميشيما را بسيار دوست داشتم... البته به اين ليست «مترجم عاشق» نوشته ژاک ژلا را نيز اضافه ميکنم.
آيا نوشتن براي شما شغل است؟
نه، به هيچ وجه. نوشتن علاقهاي است شامل کلمات (جستوجوي کلمات در فرهنگ لغت را دوست دارم) و خواندن (من هميشه دو يا سه کتاب را همزمان ميخوانم). البته که بايد براي اين کار برنامهريزي داشته باشم، اما فارغ از محدوديتهايي که يک حرفه تحميل ميکند، با لذت همراه است. درواقع، اين يک سبک زندگي است. اين جمله فرناندو پسوآ (شاعر پرتغالي) را بسيار دوست دارم که ميگويد: «ادبيات، مانند هر هنر ديگري، اعتراف به اين است که زندگي کافي نيست.»
مکانها در آثار شما نقش اساسي دارند. فرد به تنهايي در يک مکان، تسليم «تماشاگراني ميشود که در فضايي ميآيند و ميروند که گويا بيابان است» (ناگازاکي)، به نظر ميرسد اين فضا و موقعيت اساسي داستانهاي شماست. آيا اين بايد به عنوان استعارهاي از تجربه شخصي نويسنده تلقي شود؟
من نبايد به اين سوال جواب بدهم. پاسخ بر عهده منتقدان است. اما شخصا وقتي مينويسم قصد خاصي در اين زمينه ندارم. من تحتتاثير اتفاقات يا قرارگرفتن در محيط و موقعيتي خاص مثلا شايد تجربه حس پوچي، ماليخولياي مکان و... شروع به نوشتن ميکنم.
شما که هم رمان مينويسيد و هم داستان کوتاه، فکر ميکنيد اين دو ژانر الزامات رواييشان- صرفنظر از طول آنها - از هم متمايز و متفاوت باشد؟
بله، درواقع من رمان و داستان کوتاه را در يک سطح قرار نميدهم. ممکن است يک رمان، بسيار کوتاه و يک داستان کوتاه، طولاني باشد. پردازش متن است که تعلق يک متن به ژانري خاص را تعيين ميکند. از نظر من، داستان کوتاه از طريق خط سير يک ايده مشخص ميشود. همان مکانيزمي که به سمت بازدهي و تاثير متمايل است، فرايندي که در آن «شخصيتها» چرخدندههاي ماشين روايت هستند. اما رمان خيلي بيشتر از داستان کوتاه بر مفهوم شخصيت متمرکز است و آنجاست که يک مرز کاملا واضح به چشم ميخورد.
در ميان کتابهاي شما، داستانهايي وجود دارد که خواننده را به دنياي خيال ميبرد و در جاي ديگر به نوعي سفرنامه است. آيا تضادي بين اين دو منبع الهام وجود ندارد، يکي به طور مستقيم از واقعيت ناشي ميشود، و ديگري برعکس به نظر ميرسد از آن دور ميشود؟
در برههاي احساس ميکردم که ديگر هيچ ايدهاي ندارم، که ديگر نميتوانم مخاطب جديدي جذب کنم... پس شروع کردم به نوشتن ماجراهاي دوران کودکيام در سفر با قطار (نمونهاش «قطارهاي شب من») اين دومين تولد من به عنوان نويسنده بود. همان شعف و لذتي را تجربه کردم که با نوشتن اولين کتابم طعمش را چشيده بودم. پس مداومت به خرج دادم و تعادلي که دنبالش بودم ايجاد شد.
چرا فرم رمان کوتاه را براي نوشتن «ناگازاکي» انتخاب کرديد؟
در ابتدا قصدم اين نبود. در آن زمان ميخواستم يک داستان کوتاه پانزده يا بيست صفحهاي بنويسم. ولي به محض اينکه با جديت بيشتري به آن فکر کردم و شروع به نوشتن طرح اوليه کردم به اين نتيجه رسيدم که براي آنکه کتاب به پايان مدنظرم منتهي شود، به چند صد صفحه نياز است. خب حالا مساله اين بود که «ناگازاکي» يک رمان کوتاه است يا يک داستان کوتاه طولاني؟ ناشر آن را به عنوان رمان منتشر کرد، اما از نظر من هنوز هم داستان کوتاه است. در هر صورت من با آن به عنوان يک داستان کوتاه برخورد کردم؛ يعني بدون شخصيتهاي واقعا «پرداختشده»، با ساختار و طرح و فرم نسبتا قابل قبول.
نوشتن يک داستان مبتني بر واقعيت، چه بر مبناي رخدادي واقعي (ناگازاکي) و چه بر اساس زندگي افرادي که واقعا وجود داشته اند (مردي بدون اثر انگشت) يا رويدادي تاريخي (گمشدگان ژاپني)، براي داستاننويس چالش محسوب ميشود يا کار سادهاي است؟
به درستي از عبارت «بر مبناي واقعيت» استفاده کرديد؛ چون براي من کاملا معنادار است. يک رويداد واقعي درحقيقت براي من يک تختهپرش است، يک نقطه شروع است براي رفتن به جاي ديگر. اين به آن معناست که سعي نميکنم در مورد چنين سوژهاي فينفسه صحبت کنم، بلکه تمام تلاشم را به کار ميگيرم تا از آن فراتر رفته و از دل آن روايت خود را بيرون بکشم. دغدغه اصلي من پيش از هر چيز به ويژه در «گمشدگان ژاپني» و «ناگازاکي» ارائه روايتي است که بتواند خواننده را درگير کند، او را به دنبال خود بکشد و در فرازوفرود داستان او را به همذاتپنداري وادارد. و اکثر اوقات روزنامه يا وقايعنامه چنين ويژگي ندارند. پس درنهايت نميتوانم بگويم که انجام اين کار آسان است يا يک چالش، من اين کار را ميکنم چون بدون اينکه سوال بيشتري از خودم بپرسم انتخاب کردهام که اينطور بنويسم...
ايده تبديل رويداد واقعي که «ناگازاکي» را براساس آن نوشتهايد به يک رمان به محض خواندن آن مقاله (خبر واقعه) به ذهنتان رسيد؟
بلافاصله بعد از خواندنش احساس خاصي نسبت به آن داشتم. تا آن زمان خبري تا اين حد مورد توجهم قرار نگرفته بود. ولي به محض خواندنش شروع به نوشتن نکردم، حدود يک سال طول کشيد تا ماجرا در ذهنم پرورده شود. البته تمام مدت انگيزه و قصد نوشتنش با من بود حالا در قالب رمان يا قالب ديگري.
طرح داستان «گمشدگان ژاپني» بسيار خاص است. با شخصيتهايي مواجهيم که چيز زيادي از آنها نميدانيم و در ابتداي رمان ربوده ميشوند. به مرور و پيش از حل معماي ناپديدشدنشان اطلاعاتي از آنها به دست ميآوريم. چطور شد که اين فرم پيچيده شکل گرفت؟
روش من براي نوشتن هميشه همين است. با مرحله تحقيق (در صورت لزوم) شروع ميکنم و بعد ميروم سراغ طرح، يعني همان مرحله اساسي که به من اجازه ميدهد تا استحکام سازهاي که قصد ساخت آن را دارم بيازمايم. اين مرحله ميتواند چندين هفته يا حتي ماهها طول بکشد (در مورد «گمشدگان ژاپني» سه ماه). فقط زماني شروع به نوشتن ميکنم که فرم داستان کاملا مطابق ميلم باشد و همه مکانها و همه شخصيتها را در ذهن داشته باشم. به اين ترتيب چارچوب ذهنيام منظمتر از زماني است که بخواهم بداهه بنويسم. طرح ممکن است در مرحله نگارش تغييرات جزيي داشته باشد، اما معمولا تغييرات بنيادي و اساسي اتفاق نميافتد. تعامل شخصيتهايم مثل دوي امدادي است: شخصيت اصلي در يک فصل، چوب امدادي را در فصل بعدي به شخصيتي ديگر ميسپارد، که پس از او قهرمان خواهد بود.
دقيقا، به نظر ميرسد داستان شما متکي به اين شخصيتها است تا از طريق پلهايي که بينشان ساخته شده، از طريق پيوند بين زندگيشان در گذشته و سرنوشتشان در زمان حال -که خودشان آن را انتخاب نکردهاند_ روند داستان را پيش برده و بسازند. همانطور که پيش از اين اشاره کرديد به واسطه شغلتان تجربه ملاقات با شخصيتهاي داستان را داشتهايد، مثلا با گروهبان جنکينز که همان شخصيت سلکرک است. ديدار با ديگر شخصيتهاي اصلي اين داستان چگونه بود؟
هرچند مسير ملاقات با برخي از افرادي که در شکلگيري رمان نقش داشتند هموار بود -به عنوان مثال روزنامهنگاران- اما در مورد قربانيان آدمربايي قاعدتا اينطور نبود؛ آنها تمايل نداشتند در مورد تجربهاي که از سر گذراندند حرف بزنند. و اين هنر و وظيفه رماننويس است که اين نقاط مبهم را بر اساس تخيل شکل دهد و داستان را کامل کند. داستان اين افراد فقط ايده اصلي رمان بود. من روزنامهنگار نيستم، رماننويس هستم، پس کاملا روشن است به چه دليل تمام رمان برگرفته از واقعيت نيست.
به نظر ميرسد برخي آثار شما به شدت از فرهنگهاي شرقي الهام گرفته شده است. آيا ژاپن منبع الهام شماست؟ آيا ميتوان به دنبال اين تاثير و الهام، اين دسته از آثار اريک في را «دوره آثار ژاپني» دانست؟
خوشبختانه من به واسطه شغلم در آژانس خبري (خبرگزاري رويترز) اين شانس را داشتم که با وقايع و اخباري روبهرو شوم که امکان نوشتن «گمشدگان ژاپني» را به من دادند. شايد دست تقدير و شانس بود. من دوست دارم به آسيا سفر کنم، از اين سفرها ايده ميگيرم و از اينکه پس از بازگشت به فرانسه بنويسمشان بسيار لذت ميبرم. نوشتن اين امکان را به من ميدهد دوباره آن سفرها را در زمان و مکان حاضر حس کنم و به نوعي خودم را در آسيا ببينم. بااينحال، شايد کتاب بعدي من هيچ ارتباطي با آسيا نداشته باشد و در اروپا بگذرد. اما بعدها همچنان به آسيا خواهم پرداخت.
برخي آثار شما رنگوبوي نمايشنامه دارد. از همان ابتدا شاهد ديالوگهايي هستيم که حس نمايش را القا ميکنند. چه زماني قصد داريد يک نمايشنامه بنويسيد؟
هميشه تمايل خاصي به نوشتن نمايشنامه داشتهام، اما با وجود اين، هميشه نيرويي مانعم شده و مرا از آن دور کرده است. يک روز کسي به من گفت که رمان کوتاهم «ناگازاکي» درواقع يک نمايشنامه است. نظرش اشتباه نبود. من با استفاده از ابزار رمان، بيآنکه خودم متوجه باشم نوعي تئاتر نوشته بودم. اما معتقدم که براي نوشتن يک نمايشنامه واقعي، بايد در موضوع موردنظر غرق شد و آن را زندگي کرد تا به اين ترتيب تمام صحنهها و ديالوگها به طور ذهني به دقت بازنمايي شده و شکل بگيرد. خب، اين اتفاق تا به امروز براي من نيفتاده است.