بستن
کد خبر: ۱۰۰۳۵۶۸

انتظاری ابدی

انتظاری 
ابدی
آرمان ملی -گروه ادبیات و کتاب: بیش از نیم‌قرن از انتشار اولین داستان امین فقیری (1322شیراز) می‌گذرد. در این نیم‌قرن او بیش از بیست کتاب داستان، رمان و نمایشنامه منتشر کرده که رمان «رقصندگان»‌ عنوان یکی از منتخبان بیست سال داستان‌نویسی ایران را برای او به ارمغان آورد. بااین‌حال، پس از پنج دهه، همچنان نام او با مجموعه‌داستان «دهکده پرملال» به‌عنوان اولین اثرش گره خورده است؛ داستان‌هایی که از آن به‌عنوان نخستین یا یکی از نمونه‌های اولیه داستان‌های روستایی در ایران نام برده می‌شود. داستان‌های «دهکده پرملال» ابتدا در سال 41 در مجله فردوسی منتشر شد و پنج سال بعد به صورت کتاب؛ کتابی که مورد ستایش بسیاری قرار گرفت و چندین‌بار چاپ شد. این کتاب پس از انقلاب به محاق رفت و سرانجام در دهه هشتاد پس از دو دهه منتشر شد. «اسب‌هایی که من نامهربان بودند» آخرین اثر منتشرشده اوست که به‌نوعی داستان زندگی‌ خود نویسنده است. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «انتظاری ابدی» نوشته امین فقیری است.

درد کلافه ­ام کرده بود. زانوها، درست نمي‌دانستم کدام بيشتر درد مي کند؛ چپ يا راست! خوب که اتومبيل همسايه جلوي خانه پارک بود. اول که مي‌خواستم به آن تکيه بدهم، ترسيدم دزدگيرش صدا بدهد، اما نشد. با احتياط به گلگير جلو تکيه دادم. الان ديگر مي‌رسد. اين اميد مي‌توانست درد پايم را قابل تحمل‌تر کند. کاش حمام نرفته بودم. باد موذي اواخر پاييز براده‌هاي يخ را به همراه داشت. مي‌شد نسيم سردي که از شکــاف دره‌ماننــد کوه وزان بود به خوبي احساس کرد. الان ديگر مي‌رسد. اما کي؟ حالا دو دقيقه گذشته است. هر دقيقه از گذشت زمان مرا به ياد درد زانوهايم مي‌انداخت که هر دم بيشــتر مي‌شد. احســاس مي­ کردم استخوان ساق دارد درون گوشت زانو فرومي ­رود و تيز تيزي‌هايش استخوان سر زانويم را متلاشي مي‌کند.

علاوه بر اين درد دشنام سرد باد را چگونه تحمل کنم که از نسوج سرم-پيشاني‌ام به درون مي‌خزيد. موهايم را درست خشک نکرده بودم. نه اينکه خيس باشد، اما هنوز نَميِ ريشه‌هايش نرفته بود. به خودم گفتم به خانه بازگردم و سشواري بکشم، ولي خيلي زود اين فکر را از سرم بيرون کردم. الان است که از خيابان اصلي درون کوچه مي‌پيچد. صورتي سرخ و سفيد با رگ و ريشه‌اي شمالي. استخدام که شده يک‌راست او را به شيراز فرستاده ­اند. گلِ چسبناک شيراز نگذاشته بود تکان بخورد. حالا خودش يک پا شيرازي بود. هيچ‌گاه مثل بعضي‌ها نديدم راجع به شهري که حدود چهل سال در آن زندگي کرده بود بد بگويد. کاش زنگ نزده بودم و بگويم مزاحم مي‌خواهي؟ و او با آن صميميت خاص بگويد قدمت روي تخم چشم‌هايم. وانگهي اگر زنگ نمي‌زدم و با تاکسي تلفني مي‌رفتم؛ وقتي به جلسه مي‌رسيدم بايد پيهِ دلگيري‌اش را به تن مي­ ماليدم. آن وقت مجبور بودم دروغ بگويم که از خانه­ قوم‌وخويش‌هايم با تاکسي تلفني آمده‌ام. حتما مي‌گفت: مگر من مرده بودم؟ تک‌زنگي مي‌زدي!

دلم نمي‌آمد به دروغ بگويم. آنقدر زلال بود و شاعر که واژه‌هاي دروغ را از راست تشخيص مي ­داد. مسعود که مي‌آمد، کنار دستش مي‌نشستم. از خوانده‌هاي تازه‌اش تعريف مي‌کرد. آدمي نبود که هر کس و ناکسي را که مي‌ديد سفره سروده‌هايش را جلويش باز کند. بايد با منقاش يک شعر را از او بيرون مي‌کشيدي. ماهي يک‌بار اين جلسه تشکيل مي‌شد. هميشه هم با اطلاع من به دنبالم مي‌آمد. هميشه هم حرف‌هاي تازه‌اي از دنياي ادبيات داشتيم که باهم بزنيم. از سليقه عجيب خوانندگان، از چاپ شصتم کتابي که به زور مي‌شد دو صفحه از آن را خواند.

بايد به چيزهاي مهم‌تري فکر کنم. درد؟ گفت: چيست برازنده­ بالاي مرد؟ گفت: درد، و اينکه چطور بايستد تا درد زانو کمتر شود. هر دم سنگيني‌ام را روي يک پا مي‌انداختم. بيهوده بود. اين باد را شياطين ناپيدا فقط براي آزارم مي‌وزاندند. کوه با آن شکاف فريادمانندش همانند يک دشنام زشت آنجا سبز شده بود. موذي، موذي، موذي!

عجيب بود. دفعه‌هاي قبل هميشه زودتر جلوي در آماده بود. با آن اتومبيل جمع‌وجور شيکي که تازه خريده بود. حالا ديگر نيم ساعت گذشته بود. چقدر زمان دير مي­ گذرد! خودش خوانده بود. همان شعر معروف لورکا را: «درست در ساعت پنج عصر». چنين کسي چرا مرا قال گذاشته است؟ دفعه قبل از دردي حرف مي‌زد که نمي‌تواند بگويد. در زندگي... گفتم اينطور که مرا کنجکاوتر مي‌کني.

بعد مي‌گفت: «ماشين را نمي‌آورم، قلم‌دوشت مي‌کنم.»

گفتم: «من زيـر بار سـنگيــني خودم دارم لـه‌ولــورده مي شوم. آنگاه تو با اين استخوان­ هاي پيچيده‌ات مي‌خواهي قلم‌دوشم کني؟! به کلاغ گفتند منار فلان جايت. گفت يک چيزي بگو که بگنجد.» مي‌خنديديم. ولي وقتي سکوت ناخواسته فضاي ماشين را برمي‌داشت؛ صورتش زير غم و اندوه مي‌شد. از چيزي در هراس بود. رنج مي‌برد که من نمي‌دانستم چيست. دلش هم نمي‌خواست برايم بگويد.

هميشه دلش مي‌خواست پياده برويم. از آن کوچه‌باغ‌ها که باد پاييزي کم‌کم دارد برگ­ ها را مي‌تکاند. هنوز بعضي از برگ‌ها مقاومت مي‌کنند و خودشان را به زور به سر شاخه‌ها چسبانده‌اند. کاش زانوهايت ساييدگي نداشتند، مي‌زديم به راه. راجع به اين رنگ­ ها باهم گپ‌وگفت مي‌کرديم. رنگ‌هايي که هيچ کدام جزء چهار رنگ اصلي نيستند. چرا برگ‌ها در هنگام مرگ اين‌چنين خود را مي‌آرايند؟

به ساعتم نگاه کردم. شده بود سه ربع ساعت. يعني 5:45 دقيقه. خواستم به خانه برگردم. حتما خانمم مي­گفت: «نرفتي؟! رفقايت هم مثل خودت گيجند.» دلم نمي‌خواست پشت سر مسعود حرفي زده شود. به خودم نهيب دادم تا شش مي‌ايستم. حتما سروکله‌اش پيدا مي‌شود! زمان روي هم تلنبار مي‌شد. وجودم يک تکه يخ ناهول شده بود. حس کردم گوش‌هايم کيپِ کيپ شده است. چندبار دهانم را بازوبسته کردم. بي‌فايده بود. باد درون گوشم جا خوش کرده بود. آبريزش از بيني هم شروع شده بود.

مسعود کجاست؟ تصادف نکرده باشد. حادثه بدي براي خانواده‌اش پيش نيامده باشد. شايد از دست کسي در عذاب است. پيله نمي­ کنم. بالاخره هر کس درد خود را به دوش مي­ کشد.

من اما خيلي خسته شده­ ام. سردم است. مغزم کيپ تا کيپ گرفته است. ديگر نمي‌توانم فکر کنم. صدايي شنيدم: «يک ساعت گذشته بيا تو.» از جايم تکان نخوردم. شايد نشنيده بودم. وقتي از طبقه سوم پايين مي ­آمدم هنوز ذره آفتابي را نوک درخت‌هاي سپيدار باغ علي مي ­ديدم. حالا تاريکي افتاده بود روي کوچه. باز هم شنيدم که: «صاحب مجلس زنگ زده است که مسعود فراموش کرده دنبالت بيايد!» يک آن فکر کردم چطور يادش رفته! همين صبحي زنگ زدم. گفتيم و خنديديم. مگر براي اولين‌بار بود؟ شنيدم هنگام يادآوري دو دستي بر سر خود کوفته و از ناراحتي و شرم حاضر نشده است چند کلمه‌اي با من صحبت کند. يک لحظه خودم را به جايش گذاشتم. دلم مي‌خواست به حالش بگريم. نبايد فکرهاي منفي به سرم راه بدهم. مثلا فکر کنم که چرا وجود مرا فراموش کرده است؟! آخر من حجمي را روي اين کره خاکي، روي اين شهر، روي اين کوچه اشغال کرده­ام. شايد تبديل به غباري در نور شده‌ام. پيدا و ناپيدا. مدت‌ها است که اينطور فکر مي‌کنم. رباتي دست‌وپاچلفتي که فقط تعداد قرصي که بايد بخورد، بر اثر تکرار، به يادش مانده است. چهره‌ها را مي‌شناسد، اسم‌ها را نمي‌داند. کساني با او سلام و احوال مي‌کنند که مدت ­ها بايد فکر کند که آنها را کجا ديده است.

از بس منتظر مانده ­ام تبديل به سنگ شده ­ام. باران باريده. برف تمامي هيکلم را سفيدپوش کرده. بهار و تابستان آمده، اما برف‌هايي که بر سرم نشسته، آب نشده‌اند. هنوز منتظرم. اسم او را که اينقدر به انتظارش ايستاده‌ام فراموش کردم. کسي که مرا در انتظاري ابدي نگاه داشته است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی