دکتر جان ديشب روياي ميهماني پيژامه پارتي بود. کريمخانزند مسواک به دست جلوي در دستشويي منتظر بود و مدام در ميزد. صداي بتهوون از داخل دستشويي به گوش ميرسيد که ميگفت: «کريم تو آدم نيستي! در عهد ما به روحهاي قوي احتياج است تا ارواح ضعيف و خوار را شلاق بزنند. خلاصه دعا کن نيام بيرون.» پرويز پرستويي پرسيد: «اي بابا شماها چرا با پيژامه و مسواک اومدين؟» کريمخان گفت: «واه! آقا پرويز خب 9 شب به بعد که نميتونيم برگرديم خونه. اومديم شب بمونيم ديگه!» پرستويي گفت: «اين چهکاريه مرد حسابي؟ اگه ميبيني من اينجام به خاطر اينه که بعد از ساعت9 با اوبر برميگردم خونه».
خيام گفت: «تو غره بدان مشو که مي ميخوري، صد لقمه خوري که مي غلامست آنرا.» رازي گفت: «پرويز خان به چونهات قسم خيام هم به عنوان يه سلبريتي عاشق پاک کردن صورت مساله است فقط زبونش تنده.» مامي با يک مجمع بزرگ وارد سرسرا شد و با صداي بلند گفت: «امشب يه خوراک لاکژري داريم.» يواشکي گردن کشيدم تا نگاهي به شکل و شمايل غذا بيندازم. شام پاي مرغ بود که براي تزئين در بعضي انگشتهايش انگشتر ياقوت گذاشته بودند و ناخنهايش را فرنچ مانيکور کرده بودند.» مامي تاکيد داشت که مرغ اورگانيک نبوده که بيخودي بدود. در يک مرغداري شبيه واگن مترو تنگِ مرغهاي ديگر رشد کرده و پاها صفر کيلومتر است. کريم خان گفت: «ا من فکر کردم شام نميدين داشتم مسواک ميزدم که بخوابم. اما الان که براي شام پا دادين ديگه حتما مسواک ميزنم و ميخوابم. بتي مياي بيرون يا بيام تو؟!»
دوستم در حالي که دماغش را با دست گرفته بود گفت: «دستتون درد نکنه، حالا آدم دندون اسب پيشکشيرو نميشمره ولي آخه از کي تا حالا پاي مرغ غذاي لاکژري شده؟!» مامي گفت: «از ديروز که قيمتش اندازه خود مرغ شده».
همه با ولع حمله کرديم و غذا را تا قطره آخر خورديم. رازي در حالي که بربري را کف مجمع ميکشيد گفت: «ايشالا فردا شب همين جمع همين جا مهمون من خوراک دندون اسب پيشکشي با سس پستو.»