شما نويسندهاي هستيد که علاوه بر داستاننويسي در زمينه پژوهش و نقد ادبي هم بهصورت جدي فعاليت داريد و چند اثر هم در اين رابطه منتشر کردهايد، چنين فعاليتهايي در کنار داستاننويسي چه نکات مثبت و منفياي برايتان داشته؟ درواقع از تاثير بُعد پژوهشگر و منتقد بر بُعد داستاننويس بگوييد.
فعاليتهاي پژوهشي در حوزه داستاننويسي معاصر، و نقد ادبي از حوزه داستاننويسي جدا نيست، بلکه آنها را در تعامل و ارتباطي تنگاتنگ باهم است. همان اندازه که پژوهش و نقد در کار داستاننويسي به من کمک کرده، علاقمندي من به داستاننويسي هم در نقد و پژوهش برايم راهگشا و مفيد بوده. مگر ميشود داستان جدي نوشت و از امر پژوهش بينياز بود؟ پژوهش در حوزه داستان و کنکاش در ميراث ادبي گذشته و حال، بينش عميقتري به نويسنده ميدهد تا هر يافته و تجربهاي را کشف مسلّمِ خود نپندارد. جستوجوگري در متون داستاني سبب ميشود با آگاهي از انواع روايتهاي داستاني و شيوههاي اجرا و پرداختِ آنها راههاي ممکن ديگري را تجربه کرد. بهعلاوه پژوهش کمک ميکند تا خيلي از باورهاي نادرست مورد بازبيني قرار گيرد. مثلا کمترين فايده آشنايي با نقد و نظريههاي ادبي مدرن همين است که اصالت را به متن و ارزشهاي آن و قرائت خواننده ميدهد، نه عوامل بيرون از متن و حواشي آن. پژوهش با منطق و معيارهاي علمي سنجيده ميشود و نگاه پژوهشگر مبتني است بر استدلال و تعقل، درحاليکه داستاننويسي به تخيل و خلاقيت هنري، که اساس آن ذهيت است، تکيه دارد. به اين نکته هم بايد توجه داشته باشيم که اشراف بر نقد علمي راهگشاي بهبود نوشتن داستان و بالابردن سطح آن ميشود؛ همانطور که نوشتن داستان باعث ميشود در نقد و بررسي يک اثر با ترکيبي از هنر و خلاقيت زواياي آشکار و پنهان متن را دريابيم و تحليل کنيم. بهعلاوه شناخت علمي از زبان، نثر و امکانات آن، همچنين از ادبيات داستاني و نقد ادبي افق بازتري پيشرويمان ميگشايد، و سادهانگاري و سطحينگري را کنار ميزند.
شما گزيدهکاريد. با اينکه بيشتر کتابهايتان در جوايز ادبي موفق بودند، بااينحال، کم مينويسيد و گزيده کار ميکنيد. و معمولا هم دور ميايستيد و ميگذاريد اثرتان خودش راه خودش را برود.
خوب يا بد، يکي از نتايج پژوهش همين است که آسانگيري کنار ميرود. هميشه کيفيت کار را بر کميت آن ترجيح دادهام. به همين دليل ممکن است سالها براي نوشتن يک داستان کوتاه وقت و انرژي بگذارم. گواه آن دو تاريخي است که پاي هر داستان ديده ميشود. بله، معمولا دور ميايستم تا اثر مسير خودش را پيدا کند. عادتي است که کمتر ميتوانم بر آن فايق آيم. ولي در دنياي امروز که تبليغات به اهرمِ مهم فرهنگي تبديل شده و داستان با کالا و سرمايه همتراز شده، عملا باورهاي گذشته، که بگذاريم اثر مسير خودش را پيدا کند، متزلزل شده است. براي عقبنماندن از قافله بايد حداقلهايي براي تبليغ قائل شد، که من در اين زمينه بسيار کمکارم. البته اشاره کنم که تبليغاتِ معرفي کتاب را وظيفه نويسنده نميدانم. مثلا رمان «جا مانديم...» نتيجه بيش از هشت سال نوشتن و پژوهشکردن، را که در سال 94 به ناشر سپردم و عقب ايستادم تا راهش را پيدا کند، نتيجه رضايتبخشي همراه نداشت. چون تبليغات از ما جلو افتادهاند و در حجم کتابهاي رنگين اميد خيري نيست. بهرغم اشراف در نقش تبليغات در ديدهشدن آثار، همچنان ترجيح ميدهم از دور نظارهگر باشم.
در پايان هر داستان از مجموعه «حافظه پروانهاي» دو تاريخ ذکر شده، يکي تاريخ نگارش داستان و ديگري تاريخ بازنويسي نهايي آن، آيا ميتوان اين برداشت را داشت که بازنويسي از اهميت ويژهاي براي شما برخوردار است؟ يا اينکه فاصله نسبتا زياد ميان نگارش و بازنويسي منجر به تغييرات چشمگيري شده که هر دو تاريخ مهم بودهاند؟
تاريخ اول زمان شکلگيري و تکميل داستان است و تاريخ آخر بازنويسي نهايي کار. از آنجاييکه شکلگرفتن داستان برايم پروسهاي طولاني است، هميشه تاريخ اول و آخر را در داستان حفظ ميکنم. مهمترين دليل اين است که براي بازنويسي ارزش خاصي قائلم. به بازنويسي دوسهباره اکتفا نميکنم. گاهي ممکن است يک داستان (با حفظ جوهره اصلي آن، ده تا پانزدهبار حتي بيشتر بهطور اساسي زيرورو و بازنويسي شود. البته اينها غير از بازبينيهايي است که در خلال هر بازنويسي انجام ميشود. بهنظرم جاهطلبي در نوشتن داستان کار پسنديدهاي است. آنقدر مينويسم تا به چيزي برسم که براي خودم راضيكننده باشد. در اين مسير براي به پايانبردن داستان هيچ شتابي ندارم، چون بايد خمير داستان ورز بيايد. در روند بازنويسيها زاويه ديد داستان، نثر داستان و چگونگي پرداخت و شيوههاي روايي و... ممکن است به دفعات تغيير کند. اين اتفاق ممکن چنان تغييرات عمدهاي در داستان ايجاد کند که نسخه آخر شباهتي به نسخههاي پيشين نداشته باشد. گاهي اين کار خيلي طاقتفرسا ميشود. پس داستان را مدتي کنار ميگذارم، ولي تا شکلگيري نهايي و رسيدن به معيارهاي مطلوب در گوشه ذهنم حضوري تپنده دارد.
نثر، زبان و نحوه استفاده از کلمات همان چيزي است که تا حد قابل توجهي باعث ميشود مخاطب داستان را دوست داشته باشد، درواقع همين ديد شخصي شما به يک سوژه است که آن را تبديل به ديدي منحصربهفرد ميکند، در اين بين سوژهاي را که منجر به بيان شکل خاصي از احساسات ميشود نميتوان از اين مساله جدا کرد، کارکرد موضوع و سوژه در اين ميان و تاثيرگذارياش روي زبان را چطور ارزيابي ميکنيد؟
روي اين نکته که زبان و نثر جوهره اثر ادبي است، هميشه پافشاري کردهام. ابزار مقدس نويسنده لفظ و کلمه است. پس، بايد به بهترين وجهي از اين ابزار بهره برد. درست است که خاستگاه داستان تخيل است، ولي فراموش نکنيم که داستان يک ژانر ادبي است و ادبيت داستان بخش جداييناپذير آن است. براي حفظ ادبيت داستان بايد نثر را بر صدر نشاند. وقتي از زبان سخن ميگوييم از انديشه نيز سخن گفتهايم. با توجه به اينکه زبان و انديشه دو روي يک سکهاند. انديشه قوي زبان قوي ميطلبد و زبانِ بهسامان، انديشه بهسامان ميخواهد. حتي ميتوان ادعا کرد در پارهاي موارد زبان است که انديشه را توليد ميکند. بهطوريکه در بطن آفرينش يک داستان به تجربه دريافتهام که ميتوان به انديشههاي تازهاي رسيد. انتخاب کلمات مناسب در هر داستان و نحوه چينش آنها يکي از مهمترين کارهايي است که نويسنده در کنار انتخاب سوژه و روايت داستان انجام ميدهد. فکر اوليه و يافتن سوژه گوشهاي از کار داستاننويس و بهعملآوردن سوژه انتخابي وجه مهمتر اين کار است که به مدد نثر و زبان و پرداخت صورت ميپذيرد. در نظر بگيريد، همانطور که تعليق داستان گاهي بهعهده شخصيت، نوع روايت يا زاويه ديد، سوژه و ساير عناصر ممکن ميشود، نويسنده ميتواند با استفاده از امکاناتي که نثر و اختصاصاتِ آن در اختيارش ميگذارد، در داستان تعليق ايجاد کند.
حافظه فردي باعث ميشود هر شخص يک سوژه را از يک منظره فرضي از زاويه ديد افکار و احساسات خود ببيند، بهنظر شما چطور اين ديد فردي ميتواند تبديل به فرمي ماندگار و عمومي شود؟
بديهي است که کار هر نويسنده با نويسنده ديگر متفاوت است. بهعبارت ديگر سوژههاي يکسان از ديدگاه هر نويسنده به خلق اثري متفاوت ختم ميشود. اين کنش از نوع انديشه، نگرش، تخيل خلاق، احساس منحصربهفرد و فيلترهاي ذهني هر نويسنده، به محرک اوليه (سوژه) منتج ميشود. از اين رو مانايي هر اثر به تکتک اين عناصر بستگي دارد. نخستين آبشخور کار خلاقه برخاسته از تجربيات شخصي نويسنده است. اين روند بعدها به مرور با تجربههاي پيراموني از افراد و محيط و با ديگر تجربههاي عمومي نويسنده پيوند ميخورد و دنياي او را گستردهتر ميکند؛ ضمن اينکه مواد خام بيشتري در اختيارش ميگذارد. تجربه انواع مختلفي دارد؛ مثل تجربههاي زيستي که هرچه وسيعتر و پرمايهتر باشد، در فرآيند نوشتن ميتواند موجد خلاقيت در انتخاب و کشف سوژه شود. يا تجربههاي اکتسابي غيرمستقيم که با مطالعه و تماشاي فيلم و شنيدن تجارب ديگران و پژوهش و جستوجو به دست ميآيد. طبيعي است که همه ما در روندِ شناخت و تبديل، در مسير بودن و شدن قرار داريم؛ بنابراين متناسب با درک و نگاه هر نويسنده با تجارب مختلف و درک او از آنها، واکنشها متفاوت خواهد بود.
دقت در پرداخت به جزئيات، احساسات و شخصيتها در داستانهاي «حافظه پروانهاي» و همينطور آثار پيشين شما موضوع قابل توجهي است؛ جزيياتي که شايد در زندگي بهندرت به آنها دقت ميکنيم، اما در فضاي داستان متوجه کارکردشان در ساخت يک کل ميشويم. چنين پرداخت ريزبينانهاي نياز به صرف وقت زيادي هم دارد. چنين ديد جزيينگرانهاي را به جهان هم داريد؟ تا وقتي از داستان دورتر ميايستيد و آن را نگاه ميکنيد تناسبات کلي درست بهنظر برسند؟
داستاننويس در روايت داستان به دو شيوه عمل ميکند: روايت گفتاري و روايت نمايشي. در روايت گفتاري خواننده فقط صداي راوي را ميشنود و حوادث را بيش از آنکه ببيند، گوش ميکند. اين گونه روايت را بيشتر در قصهها و داستانهاي کلاسيک مشاهده ميکنيم. دوم روايت تصويري يا نمايشي است که نويسنده به وسيله آن شخصيتها، رويدادها، صحنهها، اتمسفر و فضا و ساير عناصر را از خلال گفتار و کردار و کنش و واکنش شخصيتها به نمايش ميگذارد. در اين شيوه جزپردازي اهميت ويژهاي دارد تا واقعه در ذهن خواننده شکل بگيرد. بهنظرم تفاوت داستانها در نحوه و اندازه آميختگيِ اين دو شکل روايت نهفته است. همانطور که گفتم در روند بازنويسيهاست که جزپردازيها بهتدريج شکل گرفتهاند تا در کليتِ داستان جاي خود را پيدا کنند. حق با شماست؛ اين کار نيازمند صرف وقت بيشتري است. فاصله دو تاريخِ درجشده در انتهاي هر داستان ميتواند گواه اين نکته هم باشد. نگاه من به درون، و هم دنياي پيرامون تا اندازهاي جزنگرانه است. البته توجه من به جزييات شامل امور خاصي است. اين را هم بگويم که جزيينگري متناسب با کاراکتر هر فرد با ديگري فرق ميکند. واضح است که غرقشدن در جزييات ما را از امرِ کلي دور ميکند. همانطور که پرداحتن به کلياتِ مطلق ما را از جزييات غافل ميسازد. بايد بشود راه ميانهاي و توازني بين اين دو برقرار کرد. بهنظرم در داستاننويسي هم ايجاد توازن بين جزييات و کليتِ موضوع الزامي است تا در بطن يکديگر معنا بيابند.
اگر بر اين جمله که آثار ادبي پرترهاي از مولفانشان هستند استناد کنيم، ميتوان گفت دغدغههايي که در «حافظه پروانهاي» به آنها ميپردازيد، دغدغههاي شخصي اين سالهاي شماست؟
بهنظرم الزاما آثار ادبي هر نويسنده شمايل فردي او را بازنمايي نميکند. درونمايهها و هستههاي موضوعي داستانها را از جامعه و پيرامونم ميگيرم. بسياري از دغدغهها که در داستانهاي «حافظه پروانهاي» بازتاب يافتهاند منشا اجتماعي دارند که به هراسهاي فردي تبديل شدهاند. در اين داستانها حقوق فردي و اجتماعي و روابط انساني با جستوجو در جغرافياي ذهني آدمها در مواجهه با انواع تنگناها، برايم اهميت داشته است؛ چون، درون و ذهن آدمهاست که حقيقت وجودي آنها را به شفافترين شکلي آشکار ميکند.
تنهايي آدمها درحاليکه گذشتهها از دست رفتهاند و آرزوها بر باد ميروند سبب شده شخصيتهاي «حافطه پروانهاي» بدون هيچ مناسبات خاصي بازنمايي شوند. يک شکلي از تنهايي که تنش زيادي را در خود پنهان کرده.
تنهايي مهمترين معضل زندگي انسان مدرن است. اين درحالي است که ما، آدمهاي درمانده پرتابشده به گوشه تيز اين دنيا، مدرننشده تنها شدهايم! بهنظرم اساسا هر شکلي از تنهايي ما محصول تنشهاي عيني و ذهني ماست. تنهايي يکي از موتيفهاي مهم در داستانهاي کوتاه اين مجموعه است. شخصيتهاي جامانده، حسرتزده و آرزو از کفداده، جمعيت آدمهاي اين مجموعه را تشکيل دادهاند.
از آنجايي که به تدريس در زمينه داستاننويسي هم مشغوليد، معمولا آن کتابهايي که خودتان ميخوانيد و در روند نوشتنتان موثر بوده پيشنهاد ميدهيد؟ چه ايراني چه خارجي. اگر بخواهيد مثالهاي هميشگيتان را بگوييد به کدام نويسندهها و کتابها اشاره ميکنيد؟
مهمترين نويسندگان خارجي که از دنياهاي برساخته آنها همواره آموختهام و در هر فرصتي به سراغشان ميروم داستايفسکي است با «تسخيرشدگان» و «برادران کارامازوف»اش، تولستوي با «جنگ و صلح» و «آناکارنينا»يش، فلوبر با «مادام بووآري»اش و... مارگارت اتوود با خلق روايتهاي چندگانهاش در «آدمکُش کور»، جويس کرول اوتس با داستانهاي کوتاه چندلايهاش. بايد اضافه کنم، دنياي داستانهاي کوتاه، و رمان نويسندگان آمريکاي لاتين هم هميشه مسحورکننده است و دنياي خوان رولفو، يوسا و فوئنتس و... برايم پر از غرايب آموزنده بودهاند. از نويسندگان ايراني، بهرام صادقي با «سنگر و قمقمههاي خالي»، غلامحسين ساعدي و داستانهاي شکليافته در روستاي بَيَل، شهرنوش پارسيپور با «زنان بدون مردان» و «طوبا و معناي شب»اش، شهريار مندنيپور با داستانهاي کوتاه و «دل دلدادگي»اش و تکداستانهاي بسياري از ديگر نويسندگان زن و مرد معاصرمان هميشه برايم انگيزهبخش بودهاند.