«پيرزن از بالاي عينک نگاهش کرد: «تو هم به جاي اين فيلماي مزخرف بنشين دو خط کتاب بخون. چيه همهش کشت و کشتار. صداش رو کم کن سرسام گرفتم.» صداي تلويزيون را کم کرد و يکوري چرخيد سمت پيرزن.» روايتي که «بريدگي» از آن سخن ميگويد و بازگو ميکند روايتي به شدت تصويرمحور است و اين تصوير است که در موقعيت، شکل و به داستان، جان ميدهد و وجودش براي داستان، امري حياتي است.
در اين رمان ما با چيزي به نام موقعيت سروکار داريم و آن چيزي که داستان را پيش ميبرد همين موقعيت است و ساختار داستان بر پايه آن بنيان نهاده شده است و البته زومي که از تصوير به کتاب ميشود، اين نکته نيز موضوعي است مهم، که توجه نويسنده در آن حضور دارد و اثر بازگشتي از تصوير به ادبيات دارد و از ادبيات به تصوير و اين کاملا فکرشده و حسابشده است: «نگار در يک بعدازظهر پاييزي جنازه همسرش، شهرام پرستش، را در اتاق کارش پيدا کرد؛ با بدني غرق در خون و زخمي افقي روي گردن. نه، هيچ نشانه شکبرانگيزي که تا پيش از بازکردن در اتاق توجه نگار را جلب کرده باشد، در کار نبود. نه مجسمه سرباز هخامنشيِ نيزهبهدست، که مثل هميشه کنار در ورودي خبردار ايستاده بود، از جايش جُم خورده بود، نه هيچکدام از پنجرهها باز مانده بود و نه خاک گلدانِ شکستهاي روي زمين ريخته بود.»
داستان شروع به غايت درخشاني دارد، شروعي که با قدرت تمام مخاطب را به دل داستان ميکشاند و با خود همراه ميکند. داستان هم اهميت تصويري دارد و هم اهميت روايي و مهمترين ويژگياش ضرباهنگ سريع آن است که با نثري روان و در خدمت متن، کمک کرده تا مخاطب با اثري خوشخوان و حادثهمحور، مواجه شود مواجهاي که در آن تاريخ هم حضور و اهميت دارد. داستان بهدرستي فصلبندي کوتاه دارد. فصلبنديهايي که آگاهانه در داستان بهکار گرفته شده و داستان را پيش ميبرند و بر مبناي آن اتفاقهاي داستان شکل و جلو ميرود.
ويژگي ديگر اثر، استفاده درست و بهجا از عنصر ديالوگ است؛ اين ديالوگ در ساخت شخصيتهاي آدمهاي داستان کاملا موثر جلوه ميکند و تمام اين پرداختها خبر از حضوري نويسندهاي داستانآشنا ميدهد؛ حسين قسامي را نميتوان با داشتن چندين کتاب در عرصه ادبيات داستاني، ديگر نويسنده غيرحرفهاي دانست؛ او فوق ليسانس فلسفه دارد و در حال حاضر فلسفه درس ميدهد و در زمينه تدريس فيلمنامهنويسي نيز فعاليت دارد و داستاننويسي را بهطور جدي از سال هشتادوپنج آغاز و تنها معلم خود را هوشنگ گلشيري ميداند.
اولين رمانش، «يک نمکدان پر از خاک گور»، روايت مواجهه سه مرد است که عاشق سهجلوه از يک زن شدهاند. رمان دوم، «خاکسپاري ماهي قرمزها»، به نوعي اپيزود دوم رمان اول اوست که برنده جايزه اول کتاب سال جوانان ايران شده است. رمان سوم، «رقص گراز»، فضايي جنايي دارد. و در رمان چهارمش، «ته-run» داستان را از يک شخصيت فراتر ميبرد و روايتي به وسعت يک شهر تدارک ميبيند.
و حالا، «بريدگي»، اين رمان چهار خط روايي دارد که با اتصال حروف «ا، ب، ج، د» که به چهار حرف ابتدايي الفباي قديم سامي اشاره ميکند به همديگر مرتبط ميشوند؛ اثري که همين رازآلودگياش است که مخاطب را به دل حوادث ميکشاند. نويسنده ميخواهد داستانش را تعريف کند و مخاطب ميخواهد سر از کار آدمها و داستانشان دربياورد؛ داستاني که تعليقي حسابشده دارد و مخاطب را هر لحظه منتظر ميگذارد.
وجه تسميه داستان به بريدگي گردن قهرمان داستان اشاره دارد؛ گويي وقايع از رگ گردن هم به درونمايه داستان نزديکترند و از سويي تقديمي کتاب هم درخور توجه است، نويسنده کتاب را براي او که در سايه نشسته تقديم کرده و مينويسد و اين در سايهبودن ميتواند اشاره به حضور مخاطبي باشد که کتاب را به دست ميگيرد.
بعد از خواندن اين اثر، انتظار از نويسنده بالا ميرود؛ فقط ميتوان اميدوار بود که او داستان تازهاي بازگو کند: «پيرزن کتاب را نشان داد. وسط جلد کلمه «معجزه» با رنگ طلايي نوشته شده بود و دوروبرش شعاعهاي نور از همه طرف پراکنده. «تو هم وردار بخون بلکه سر عقل بيايي.» خنديد: «اينکه فيلمش رو چند سال پيش همين تلويزيون نشون ميداد. اسمش چي بود؟ ها، کليد اسرار.» سروصداي تلويزيون بالا گرفته بود. چند نفر با شمشير افتاده بودند به جان هم. خون بود که اينطرف آنطرف ميپاشيد. اشاره کرد به تلويزيون: «ولي کليد اسرار واقعي اينه ننه.»
نام کتاب: بريدگي
نويسنده: حسين قسامي
ناشر: بان