بستن
کد خبر: ۱۰۰۱۹۶۴

نو یسنده باید شکارچی قوی وقایع خاص باشد

نو یسنده  باید شکارچی قوی وقایع خاص باشد
سمیرا سهرابی داستان‌نویس / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: ناتاشا امیری (1349 تهران) داستان‌نويسي را از نیمه اول دهه هفتاد بعد از ملاقات با غزاله عليزاده شروع كرد. نخستين داستانش به نام «هيچ» در مجله ادبي كلك چاپ شد. با چاپ مجموعه‌داستان «هولا هولا» در ابتدای دهه هشتاد که برایش جايزه داستان اولي‌هاي خانه داستان و نامزدی نهايي جایزه بنياد گلشيری و جايزه يلدا را به همراه داشت، حضور خود را به‌عنوان داستان‌نویسی جدی اعلام کرد. اميري بعد از موفقیت این مجموعه‌داستان، رمان کوتاه «با من به جهنم بيا» را منتشر کرد. اما انتشار مجموعه‌داستان «عشق روي چاكراي دوم» در نیمه دوم هشتاد بار دیگر نگاه منتقدان و خوانندگان را به این نویسنده جلب کرد. این کتاب علاوه بر اینکه جايزه ادبي اصفهان را به‌عنوان دومین مجموعه داستان برتر سال به خود اختصاص داد، تک‌داستان «آنکه شبیه تو نیست» نیز برنده جایزه صادق هدایت شد. همچنین این کتاب به‌مرحله نهایی کتاب سال و جایزه گلشیری راه یافت. «بعد دیگر نمی‌توان خوابید» و «مرده‌ها در راه‌اند» دو کتاب بعدی امیری بود که از سوی نشر چشمه و ققنوس منتشر شد. آخرین اثر امیری رمان «گربه‌ها تصمیم نمی‌گیرند» است که از سوی نشر ثالث منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با این نویسنده درباره این کتاب و گریزی به دیگر آثارش.

بيش از دو دهه از عمر نويسندگي شما مي‌گذرد، بعد از سال‌ها تجربه نوشتن رمان و داستان، آيا با گذشت زمان، وقتي سروقت نوشتن کارهاي جديد مي‌رويد، آن تبحر و دانستگي که در تجربه کاري و زيسته‌تان کسب کرده‌ايد، چه نقشي در روند نوشتن‌تان بازي مي‌کند؟

براي من تجربه قبلي، نقشي توي نوشتن يک داستان جديد ندارد. وقتي قصه‌اي را شروع مي‌کنم درست مثل يک تازه‌کار هستم، حتي اگر صدتا کتاب هم نوشته باشم. هيچي توي حافظه‌ام نيست. پيش‌زمينه قبلي ندارم، زمان توي همان لحظه‌اي که تصميم گرفتم نويسنده بشوم متوقف شده و حتي اين دلهره هم هست که اصلا مي‌توانم بنويسمش؟ در لحظه خلق اثر هيچ‌چيز جز داستاني که قرار است شکل بگيرد، مهم نيست و اين را نمي‌توان براساس پيش‌فرض‌هاي تجربي، تبحر قبلي يا تئوري‌هاي داستان‌نويسي نوشت. نوشتن بر پايه سابقه نويسندگي، مکانيکي و بي‌روح است. نوشتن هميشه از نونوشتن است، از نو تجربه‌کردن است... يک داستان جديد يک رويکرد منحصر‌به‌فرد جديد است که به گذشته کاري ندارد؛ حتي اينکه تو چطور نويسنده‌اي هستي. در مراحل پاياني کار شايد دانسته‌ها به کار بيايند، ولي نه در شروعش. باز هم اين دانسته‌ها خيلي قابل‌اتکا نيستند، چون نتيجه مي‌تواند حتي برعکس تمام پيش‌بيني‌ها و دقت نويسنده باشد. خلق يعني چيزي را که نيست ايجاد کني و نمي‌تواني براساس چيزهايي که قبل‌تر خلق کردي چيز جديدي بسازي، اين بازآفريني است. داستان اصيل داستاني خلاقانه است نه داستاني بر مبناي پيشينه‌اي پرطمطراق.

شما با مجموعه‌داستان‌هاي «هولاهولا»، شروع کرديد و بعد با رمان «با من به جهنم بيا» و «عشق روي چاكراي دوم»، «بعد ديگر نمي‌توان خوابيد» ادامه داديد. سپس با رمان «مرده‌ها در راه‌اند» برگشتيد و حالا بعد از چهار سال دوباره با مجموعه‌داستان «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند». به نظر مي‌آيد بيشتر تمايل به نوشتن داستان کوتاه داريد. اين را ضرورت احساس مي‌کنيد يا برايتان پيش مي‌آيد؟

مثل اين است که توي دريا تور بيندازي، ممکن است ماهي کوچک بگيري يا دلفين؛ از جنبه داستاني؛ داستان کوتاه يا بلند شايد هم هردو باهم... حتي نمي‌شود گفت روال متناوبي براي نوشتن يک مجموعه‌داستان يا رمان وجود دارد. موج خواندن مطالب کوتاه توي شبکه‌هاي اجتماعي، شايد بعضي نويسنده‌ها را به اين اشتباه بکشاند که براساس حوصله مردم، رمان را تبديل به داستان کوتاه کنند، ولي اين کار فرقي با دسيسه‌چيني براي جلب مخاطب ندارد. نوشتن داستان کوتاه يا بلند به تشخيص نويسنده بستگي دارد که در کدام حالت داستان مي‌تواند کيفيت و عمق بهتري داشته باشد. به اين برمي‌گردد که نويسنده چه موضوعي را مي‌خواهد بنويسد، چطور مي‌خواهد بنويسد و چرا مي‌خواهد بنويسد. گاهي هم خود داستان خودش را امتداد مي‌دهد. مي‌خواهي داستان کوتاه بنويسي، اما ناگهان رمان مي‌شود. بهتر است حجم داستان براي نويسنده الزامي نباشد که از طرف جامعه ادبي يا خوانندگان القا شده باشد. نويسنده همزمان مي‌تواند داستان کوتاه و بلند را باهم پيش ببرد. اينها در طول هم هستند، ضد هم نيستند. براي من مبنا اين است توري که به دريا مي‌اندازم چه چيزي گير مي‌کند؛ کوسه يا نهنگ!

چه چيزي در اين دو دهه در داستان براي شما تغيير کرده؟ چه چيزهايي الان نسبت به آثار اوليه‌تان مهم‌تر يا در اولويت است؟ نگاه‌تان به ادبيات و داستان به چه مسيري رفته و در اين مسير، چه کتاب‌هايي در روند کاري و نوشتن‌تان موثر بوده است؟

اوايل داستان مي‌نوشتم، چون فقط يک راه جلويم باز مانده بود؛ نوشتن... سال‌ها دنبال کارهاي ديگري رفته بودم. بالاخره برگشتم به کاري که از 9،8سالگي شروع کرده بودم؛ داستان‌پردازي‌هاي تخيلي که وقتي کلمه کم مي‌آوردم، به‌جايش نقاشي مي‌کشيدم. اين فقط روياي بچگي نبود، همان کاري بود که بايد انجام مي‌دادم. هميشه مي‌دانستم داستان‌هايي خواهم نوشت، اما با ترديد به آن وارد شدم و يک‌دفعه آرامشي را که در چيزهاي ديگر پيدا نکرده بودم، توي نوشتن پيدا کردم. تا قبل از نويسنده‌شدن لذت کتاب‌خواني هم بود، آثار ميخائيل شولوخف، گورکي، خواهران برونته... اما بعد از نويسنده‌شدن آن لذت شکل ديگري به خود گرفت، لذت تجزيه و تحليل کتاب‌ها... ديگر نمي‌شد فقط کتاب را باز کنم تا لحظاتي ذهنم منفک شود. از «صد سال تنهايي» مارکز، «خشم و هياهو»ي فاکنر، آثار ويرجينيا وولف، جورج اليوت و توني موريسون خيلي چيزها ياد گرفتم. هر نويسنده‌اي، معلمي براي نويسندگان ديگر است. در اين مسير کلاس‌هاي داستان‌نويسي کمک‌کننده بودند؛ کلاس‌هاي ناصر ايراني، صفدر تقي‌زاده، جواد جزيني، رضا سيدحسيني، شهريار مندني‌پور و... حضور خيلي‌ها هم باعث شد ادامه بدهم، غزاله عليزاده، سيمين بهبهاني، احمد محمود... ولي درنهايت تنها مي‌ماني تا سبک و تکنيک خودت را پيدا کني، اما بعد از چاپ کتاب‌هايم، نوشتن داشت تبديل به يک نوع الزام مي‌شد. هاي‌وهوي‌هاي بي‌مورد و مسائل حاشيه‌اي... اين خاصيت دنياست. هر چيزي انگار از خودش يک نسخه قلابي هم جا مي‌گذارد. همين‌جا بود که خطر را حس کردم؛ خطر اينکه بنويسي چون ديگران توقع و انتظار دارند بنويسي! چيزي که تبديل به وظيفه يا اجبار شود نمي‌تواند خلاقيتي داشته باشد. نوشتن چيزي نيست که بخواهي براي تاييد ديگران انجامش دهي. تو فقط بايد بنويسي... تمام سعي‌ام را مي‌کنم تا از آن دام‌ها فرار کنم و فقط به خودِ نوشتن پناه ببرم. براي من نوشتن يعني به نوشتن زنده‌بودن.

زندگي با تمام داستان‌هايش در برابر ما جاري ا‌ست و در زمانه‌اي زيست مي‌کنيم که بيش از پيش در معرض هجوم اتفاقات قرار داريم. از آنجايي که شما، چه در کتاب‌هاي قبلي و چه در مجموعه‌داستان جديدتان «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند»، نگاهي رئاليستي به اجتماع داريد، چقدر دست خودتان را براي تاثيرپذيري از اين روند اجتماعي باز مي‌گذاريد؟

ايده‌يابي براي داستان‌نوشتن مثل يک‌جور شکارکردن است، نويسنده بايد شکارچي قويِ وقايع خاص باشد. نمي‌شود اتفاقات دوروبر را نديد و ادعاي داستان‌نويسي کرد. ما در يک چندجهاني زندگي مي‌کنيم که برخي از آنها براي ما پيدا نيست، هرچند گاهي هديه‌هايي جلويمان مي‌اندازد. رويدادهاي جامعه هم دستمايه‌هايي به نويسنده مي‌دهد، مواد خام براي تبديل‌شدن به داستان (که شکل‌گيري‌اش در قالب داستان البته روند ديگري دارد) اما شايد همه نويسنده‌ها اين مضمون‌هاي بالقوه داستاني را نبينند و فرصت‌هايي را که واقعيت بيروني در اختيارشان مي‌گذارد، به موقع دريافت نکنند. البته انتخاب هم با نويسنده است که آن را بردارد يا برندارد يا بتواند استفاده درست از آن بکند يا نکند. هيچ نويسنده‌اي نمي‌تواند مغرور شود خودش به‌تنهايي چيزي را خلق کرده است، هميشه انگار کمک‌هايي از ماورا مي‌رسد. دنياي تخيلات بر مبناي واقعيت بيروني است، حتي چيزهايي که ظاهرا ما‌به‌ازاي بيروني نداشته باشند. به‌هرحال يعني درجايي ميان کهکشان‌ها شايد چنين واقعيتي وجود داشته باشد. گاهي يک واقعيت بيروني، براي همه يک شکل را ندارد، من اين موضوع را در داستان «ويشتاسب روشنفکر» نشان دادم. نويسنده مي‌تواند با ديد انتقادي و طنز واقعيت بيروني را به شکلي به خواننده نشان بدهد که متوجه لايه‌هايي عميق شود که در حالت عادي امکان نداشت متوجه آن شود. فرق بين نويسنده‌ها از استفاده‌ هوشمندانه‌تر از موقعيت‌هاي بيروني و دروني ناشي مي‌شود. داستان‌هاي مجموعه «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند» برآمده از همين جامعه و همين دنياست، حتي داستان «مرسانا» که از ديد يک موجود فرازميني است فقط در قالب متعارف کره زمين مفهوم پيدا مي‌کند. من به جامعه نگاه کردم، فرصت‌هاي پيش‌آمده را شکار کردم، توي تخليم دوباره ساختم و نوشتم.

داستان‌هاي مجموعه «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند» حوادث گوناگوني را دربرمي‌گيرند، نقش ضمير خودآگاه و ناخودآگاه يا به بياني ديگر کنش دوگانه حادثه (که ريشه در بطن کار هنگام شکل‌گيري آن دارد) و اراده به چه ميزان است؟

اگر منظورتان را درست متوجه شدم باشم به بخش شهودي نگارش اثر اشاره مي‌کنيد، مثلا موضوعي را در جامعه شکارکردم ولي اينکه چطور تبديل به داستان شود يک‌جور مکاشفه است، حالا مي‌شود اسم ضمير برتر را هم بر آن گذاشت. يادم نمي‌آيد درچه شرايطي و چرا داستان «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند» را شروع کردم. يکي‌دو خط نوشتم و بعد هرچه جلو رفتم متعجب‌تر شدم، چون نمي‌دانستم چرا شخصيت زن داستان چنين واکنش‌هايي از خود نشان مي‌دهد. خيلي قسمت‌ها يک‌دفعه و بي‌دليل به ذهنم مي‌رسيد. واقعا گاهي منشأ افکار معلوم نيست. روال داستان خودش پيش مي‌رفت، چيزي هم درمورد پايانش نمي‌دانستم، آن‌هم خودش خودش را تمام کرد. داستان «زالوساز» هم درست همين‌طور شکل گرفت. خيلي ماجراها و شخصيت‌ها را حتي حدس هم نمي‌زدم. در داستان «تنگه» شخصيت زن داستان را مي‌شناختم، آن سفر را انجام داده بودم، اما واقعيت هيچ‌وقت همان‌طور که اتفاق افتاده، در قالب داستان شکل نمي‌گيرد. روند خلاقه هيچ‌وقت در مراحل سازماندهي به داستان نمي‌تواند حذف شود. واقعيت بايد به شکل واقعيت داستاني دگرديسي پيدا کند. داستان «گپ مجازي» متاثر از فضاهاي مجازي است و آدم‌هايي که آنجا گير افتاده‌اند و حتي عشق‌شان هم مجازي است. به زندگي‌هاي عادي دوروبرم توجه کردم و در داستان منعکس‌شان کردم. داستان «پرتقال بده» هم همين‌طور است. وجه ماورايي مرسانا براساس بعضي مطالعاتم بود، اما وجه زميني‌اش را در جامعه دنبال کرده بودم. در مراحل پاياني و بازنويسي داستان بهتر است خودآگاه خيلي مداخله نکند، چون پر از قضاوت‌ها و ديدگاه‌هاي جبري و شرطي است، تغييري در بنيان داستان ايجاد نمي‌کند، اما در ويرايش جملات و قابل فهم‌ترکردنش براي مخاطب مي‌تواند موثر باشد.

واقعيت ابعاد و نيروهاي وجودي متفاوتي دارد؛ شما در کنار بقيه مضامين داستاني، مساله روابط آدم‌ها، در هر شکلي را، به‌عنوان يکي از مضامين اصلي و تقريبا مشترک تمام داستان‌هاي اين مجموعه برگزيده‌ايد. اين گزينش برگرفته از چه نگرشي است؟

اين نگرش دقيقا از خودِ واقعيت است. اينجا کره زمين است، بدون روابط انسان‌ها و موجودات زنده و جهان دروني هر انسان که روي روابط تاثير مي‌گذارد؛ موضوعات کمي براي داستان‌سرايي وجود دارد. تنوع موضوعات داستاني با مرزهاي خيال محدود مي‌شود. ترسيم زيبايي يک ابر قطعه ادبي است، نه داستان وقتي موجود زنده‌اي به آن مثلا نگاه کند شايد بتواند در داستان تعبيري پيدا کند. روابط زيگزاگي و غريب انسان‌ها ماجراها را مي‌سازد يا نويسنده جهان دروني شخصيت داستان را کنکاش مي‌کند. گاهي بحراني از ناکجاآباد توي زندگي انسان‌ها آوار مي‌شود، ولي اين‌هم به خودي خود خيلي مهم نيست اگر نتواند تغييري در روابط آدم‌ها ايجاد کند. در داستان «هولاهولا» از مجموعه اولم، اسبي داستان را روايت مي‌کرد، اما اصل ماجرا روابط انسان‌ها بود. در داستان «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند» هم، جهان گربه‌ها بيان نماديني است از آنچه نمي‌تواند بيان شود چيزي که کسي جرات اعتراف به آن را ندارد، حتي به خودش. در داستان «مرسانا» که موجود فرازميني قصد هدايت ذهني شخصيت داستان را دارد، باز در همان روابط انساني مي‌تواند عمل کند و نه بيشتر. داستان «پرتقال بده!» و «گپ مجازي» همين روابط ميان انسان‌هاست. گاهي دنبال جان‌بخشي به اشيا هم مي‌رويم. در يکي از داستان‌هايم که چاپ نشده يک قاب عکس را به‌عنوان راوي داستان انتخاب کردم، ولي بعد ديدم همه‌چيز باز در روابط انسان‌ها خلاصه شد. بله... اينجا کره زمين است!

برعکس کتاب قبلي‌تان «مرده‌ها در راهند» که در آن مسائل سياسي پررنگ بودند، در اين کتاب کمتر به اين امر توجه کرديد. در اينجا به‌نظر مي‌آيد مساله‌ ناديده‌گرفته‌شدن، طردشدگي و در پي آن سرخوردگي وجود دارد، که حتي اگر پي آن را بگيريم مي‌توان به طرح‌واره‌‌هاي محروميت که ريشه در گذشته‌ آدم‌ها دارد هم رسيد. و درگيري افراد در اين چرخه‌ بازتوليد يک آسيب جدي. و در اکثر مواقع موقعيت‌هايي بحراني ايجاد مي‌شود که مخاطب را در برابر حقايق بنيادين قرار مي‌دهد. شرايطي که اتفاقا انگشت اتهام را به سمت يک نفر نمي‌گيرد.

پرداختن به سياست يا هر چيز ديگري بستگي به انتخاب، تمايل نويسنده و البته موضوع داستانش دارد. اگر بحران نباشد ما طرح داريم نه داستان، حالا بحران مي‌تواند سياسي باشد يا اجتماعي يا فردي. تمام وقايع و کوشش آدم‌ها براي رسيدن به يک حد کمال است، هرچند اغلب توي چرخه‌هاي پوچ خودساخته گير مي‌افتند. اين چرخه‌هاي کارمايي ديوانه‌وار مدام تکرار مي‌شوند. تا وقتي کسي در آنها افتاده باشد، نمي‌تواند اميد چنداني براي درک حقيقت داشته باشد. حقايق بايد کشف شوند، ولي اين کشف در بعضي مراحل آگاهي دغدغه خيلي‌ها نيست. چيزهاي ديگري مهم‌تر مي‌شوند: ماديات، چشم‌وهم‌چشمي، موفقيت‌هاي سطحي... ديگر اينکه چيز مهمي شايد باشد که بايد دنبال آن بگردي، فراموش مي‌شود. اگر هم به‌ياد بياوريم ميان دغدغه‌ها و تشويش‌هاي زندگي ديگر جايي براي پرداختن به آنها نيست. حقايق بنيادين هميشه هستند، اما پشت وقايع پنهانند، جايي در بطن زندگي...

تقريبا در همه داستان‌هاي مجموعه «گربه‌ها تصميم نمي‌گيرند» از فرد خاصي ياد کرده‌ايد و داستان به او تقديم شده. اين مساله از الهام‌بخشي اشخاص براي شما نشات مي‌گيرد؟ از تاثيرگذاري يا تاثيرپذيري حکايت دارد يا اداي احترام به آنهاست؟

تمام مواردي که اشاره کرديد... و اين کمترين کاري بود که مي‌شد انجام دهم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی