اشاره: آنچه ميخوانيد برشي است از رمان در دست انتشار حسن هدايت به نام «آگرانديسمان» که درباره زندگي عکاسي به نام استپان است.
استپان به سمت پدر رفت. سورچي را نيز ديد که جلوي ميز ناظم مدرسه ايستاده و دستمزدش را دريافت ميکند. گارنيک استاپنيان متوجه پسرش شد. استپان به نزديکي او رسيد. خم شد و دست پدر را بوسيد. گارنيک دست بزرگ خود را روي سر استپان گذاشت. سپس بلند شد. هر دو به سمت ميز ناظم که در کنار پنجره بزرگ و قدي سالن بود رفتند. او اسامي شاگردان جديد را مينوشت و از والدين نيز تعهدنامه ميگرفت. اسمنويسي زودتر از آنچه استپان تصور ميکرد تمام شد. گارنيک موقع ترک سالن يک سکه يک روبلي نقره در دست پسرش گذاشت و بدون حرف بيرن رفت. همان روز محل اقامت و کلاس درس شاگردان جديد مشخص شد. هر پنج نفر در يک اتاق زيرشيرواني عمارتي فرسوده که در انتهاي محوطه مدرسه قرار داشت جا داده شدند. کنار اتاقشان انبار وسايل اسقاطي مدرسه واقع بود. سالن غذاخوري در طبقه همکف بود و صبح و ظهر و شب در راس يک ساعت معين شصتوسه شاگرد مدرسه در سالن جمع ميشدند و زيرنظر نايب ناظم صرف غذا ميکردند. هميشه قبل از خوردن غذا دعاي خاصي به زباني باستاني و نامفهوم توسط کشيش لاغر و ريش درازي خوانده ميشد. نظم و مقررات مدرسه سخت و پادگاني بود.
صبح روز بعد از ورود، نخستينبار استپان با دوربين عکاسي آشنا شد. او و چهار نفر شاگردان جديد به عمارت کوچک و سفيدرنگي که در کنار بناي اداري مدرسه بود رفتند. يک به يک مقابل دوربين عکاسي روي چارپايهاي نشستند. پشت سرشان يک پارچه سياه بود و دو چراغ بزرگ و حبابدار به هنگام عکاسي روشن ميشد. استپان قبلا عکسهاي رنگپريدهاي از پدرش و ديگران در منزل و ساير نقاط ديده بود، ولي
هيچ وقت تصور نميکردکه تمام آن عکسهاي شبحگون توسط چنين جعبه چوبي قهوهايرنگي گرفته ميشد. جعبهاي که يک لنز شيشهاي رويش نصب بود و چون چشمي تيزبين به افرادي که روبهرويش مينشستند خيره ميشد. حرکات عکاس و دقت او در هنگام عکاسي مانند مراسمي مقدس در کليسا جلوه ميکرد. از همان لحظات اوليه عکاسي بود که استپان علاقهمند به اين کار شد. گونهاي شعبدهبازي بيدروغ بود. ثبت لحظاتي که هرگز پير نميشود و زمان بر آن گذر نميکند. گويي يک لحظه براي دراز و هميشگي روي کاغذ کلفت عکاسي متوقف ميگرديد. دو روز بعد که عکس خود را روي ورقه هويت مدرسه ديد باور نميکرد که خودش است. موجودي بيگانه را ميمانست که بيحرکت به او خيره شده بود.
در مدرسه دو کلاس براي مقاطع مختلف تحصيلي وجود داشت. نظم يکنواخت و تکراري مدرسه و مراسم بيپايان مذهبي که براي هر موضوع برگزار ميگرديد؛ آنجا را تبديل به محيطي کسلکننده و يکنواخت کرده بود. استپان از همان چندروز نخست به دنبال راه گريزي از اين يکنواختي و اعمال تکراري هرروزه بود. آن راه گريز را نيز فقط در رخنهکردن به حريم بسته و محدود ولي جادويي عکاسخانه يافته بود. او سعي ميکرد به بهانههاي گوناگون در دقايق محدود فراغت از درس به عکاسخانه برود. نخست از پشت شيشههاي بناي عکاسخانه به عمليات عکاسباشي خيره ميشد و سپس اجازه گرفت که به داخل برود و به عنوان پادو امور سطحي آنجا را انجام دهد. اين کار به قيمت از دستدادن اوقات فراغتش تمام ميشد ولي براي استپان اهميتي نداشت. نخست کارهايي مانند نظافت کف عکاسخانه و بردن زبالهها و تميزکردن دستگاه عکاسي را بر عهده داشت. وقتي با دقت سهپايه و بدنه دوربين را تميز ميکرد مانند آن بود که به شيئي متبرک و مقدسي دست ميزند. عکاسباشي مرد نرمخوي و کمحرفي به نام رستم گاباشويلي بود که زادگاهش شهر باتومي در غرب گرجستان و کنار درياي سياه بود. باتومي بندر کوچکي بود که در تمام سال کشتيهاي باربري وگاه مسافربري در اسکلههايش ديده ميشد. رستم عکاسي را در تفليس آموخته بود و حال پس از سالهاي عکاسي در تفليس و ايروان، در اواخر عمر به اوچ کليسا آمده بود. زنش سالهاي قبل به بيماري ذاتالجنب مرده بود و رستم که فرزندي نداشت محل زندگي و کارش را يک جا تعيين کرده بود. در طبقه دوم بناي عکاسخانه دو اتاق کوچک قرار داشت که محل زندگي و استراحت رستم بود. پيرمرد از علاقه استپان به عکاسي خوشش آمده بود و بنابراين گاه در مقابل پرسشهاي بيپايان و احتياطآميز استپان در مورد دوربين عکاسي و شيوه عکسبرداري و چاپ آن روي کاغذ، پاسخهايي محدود و مختصر ميداد. استپان علاوه بر کار در عکاسخانه؛ يکي از پنج نفري بود که براي نظافت سالن غذاخوري تعيين شده بود. تميزکردن ميزهاي سال، شستن ظروف و پاککردن و برقانداختن کف سالن. سختترين کار شستن ظروف بود. بايد هر روز در سه نوبت کاسهها و بشقابهاي حدود هفتاد شاگرد و معلم شسته ميشد. بقيه شاگردان نيز به امور ديگري مشغول بودند: هيزمشکستن، تميزکردن محوطه حياط، نظافت کلاسهاي درس و اتاقهاي اداري و مسکوني، رسيدگي به درختهاي فراوان محوطه و تميزکردن اسطبل اسبها و آوردن آب از چاه عميق وسط محوطه مدرسه و پُرکردن چليکهاي چوبي آب. هر شاگرد معمولا دو ساعت در روز وقت فراغت داشت. يکشنبهها نيز از ظهر به بعد آزاد بودند که به خارج از مدرسه بروند و در روستاي اوچ کليسا وقتگذراني کنند. اما استپان ترجيح ميدادکه تمام اوقات فراغت را در عکاسخانه سپري کند و حتي روزهاي يکشنبه نيز به ندرت از مدرسه خارج ميشد.
رستم که علاقه و پشتکار استپان را مشاهده ميکرد يک روز درباره او با هوسپ آندرهيان مدير مدرسه صحبت کرد. با ملايمت و احتياط از علاقه و پشتکار استپان حرف زد و چون خود را پير و به تدريج از کارافتاده ميدانست ضرورت جايگزيني يک عکاسباشي جوان را گوشزد نمود. مدير از پيشنهاد رستم استقبال کرد و با احضار استپان؛ برنا درسي او را اندکي تقليل داد تا مدت بيشتري را در عکاسخانه آموزش ببيند. استپان که پس از ماهها تلاش به آرزويش رسيده بود از شدت شادي و غافلگيري با عجله دست مدير را بوسيد و با چشماني پراشک قسم ياد کرد که شاگرد کوشا و مناسبي براي عکاسخانه باشد. خبر خيلي زود به گوش شاگردان ديگر نيز رسيد. حال همگي با احترام بيشتري با او مواجه ميشدند، بخصوص هماتاقيهايش به حضور او در کنارشان مباهات ميکردند. اما استپان عليرغم تمام اين برخوردها، فروتني و ادبش را از دست نداد و غرور بيجا دامنگيرش نشد. تا رسيدن فصل تابستان و زمان تعطيلي مدرسه؛ استپان به شکل خستگيناپذيري جزئيات عکسبرداشتن و شناخت داروهاي گوناگون عکاسي را از رستم گاباشويلي
فراگرفت. اما هرچه جلوتر ميرفت ميفهميد که تسلط بر ظرايف هنر عکاسي دشوار و زمانگير است. در تاريکخانه، شيشههاي قهوهايرنگ کوچک و بزرگ داروي عکاسي که روي همه آنها با برچسپهاي روسي و ارمني اسامي داروها نوشته شده بود او را گيج ميکرد. تشتکهاي مختلف براي ظهور وثبوت عکس؛ دستگاه بزرگنمايي شيشه عکاسي که باعث ميشد تصوير نگاتيو يک شيشه واحد؛ در اندازههاي مختلف روي کاغذ عکاسي نقش ببندد و نيز زمانبندي ظهور و ثبوت کاغذ عکاسي؛ همه چون سرزمينهايي
ناشناخته بايد کشف ميشد.کتاب مقدس استپان در اين سفر جزوه لاغري درباره شيوههاي عکاسي و داروهاي آن بود. کتاب را رستم در جواني در تفليس خريداري کرده بود. کتابچه به زبان روسي بود و استپان ناچار بود که بسياري از اصطلاحات و لغات مشکل را از رستم بپرسد و بعد معناي دقيق آن را در دفترچه خود يادداشت کند. دفترچهاي که بهزودي پرورق شد و تمام جزئيات فن عکاسي در آن ثبت ميگرديد.