پيش از اين به موجب مطالعه آثار بزرگي که در طول دوره دانشگاه به منظور بازشدن گستره ذهنيام در برنامهام قرار داده بودم، تصور ميکردم که رمانها بايد معاني و تفاسير بيشماري داشته باشند. تصور ميکردم که هر رمان، سهم بزرگي از دنياي واقعي را دربرميگيرد. دههها طول کشيد تا متوجه شوم که رمانها سهم چندان زيادي از دنياي واقعي ندارند. درنهايت از عصاره همه آنها، يک يا چند شخصيت را يافتم که همگي با مشکلات دنياي واقعي دستوپنجه نرم ميکردند. از دل اين دستوپنجهنرمکردنها است که با يک رمان يا شخصيتي که در آن ايفاي نقش ميکند احساس همدلي و به اصطلاح همذاتپنداري ميکنيم. اين روند، به يک جادو ميماند، اما در اصل، يک ترفند ساده بيشتر ندارد: کاري کن که خواننده در رمانت نقش مهمي بازي کند.
يکي از بهترين جادوگران معاصر، کولسون وايتهد است، کسي که در آخرين رمانش، «پسران نيکل» به زندگي نوجواناني در مدرسهاي به نام نيکل ميپردازد. نيکل يک کانون اصلاح و تربيت پسرانه است که در سال 1955 در فلوريدا آغاز به کار کرده. درواقع نيکل جاي فاسدي است که در آن نوجوانان براي کوچکترين خطايي يا حتي بدون دليل، به شکل وحشيانهاي مورد ضربوشتم قرار ميگيرند، مقامات دولتي و مهم، دوشگرفتن آنها را تماشا ميکنند و مديران آن، مايحتاج مدرسه را توسط نوجوانان سياهپوست به شهر ميبرند و ميفروشند. تخريب و شکست روحي، قانون هميشگي آنجاست. الوود، شخصيت اصلي وايتهد، پسر نوجوان باهوشي است که عاشق کتاب و همچنين شيفته سخنرانيهاي مارتين لوترکينگ است. او بهخاطر جرمي که ديگري مرتکب شده، بهعنوان دانشآموزي طردشده در نيکل گرفتار ميشود. اين سرنوشتي است که ممکن است در انتظار تکتک نوجوانان سياهپوست جنوب آمريکا باشد. الوود پسري داراي خصوصيات اخلاقي ناب، کاردان و زيرک و سختکوش است، اما خوشبينياش عاقبت او را مانند آبنباتي ارزانقيمت زير پا له ميکند. نيکل، سادهلوحي دانشآموزانش را به چالش ميکشد که البته در مقايسه با سرنوشتهايشان که نهايتا به نيکل مرتبط ميشد، بسيار سادهتر بود. بالاخره يکي از شبهاي حضورش در مدرسه، با خشونت وحشتناکي مواجه ميشود که به موجب آن، با قدرت شوم تنفر در جهان آشنا ميشود.
هيچ دستگاهي به خشونتي که در نيکل جريان داشت نظارت نميکرد. الوود در کلاس دهم به اين نتيجه ميرسد که ماشين توليد بدبختي، بدون داشتن دفتر و دستکي و حتي بدون دخالت هيچ انساني باز هم به کار خودش ادامه ميدهد. در همان کلاس، در دانشنامهاي که در دست دارد به جملهاي از ارشميدس برميخورد که ميگويد: «خشونت تنها اهرم حرکت در جهان است».
وايتهد توسط تجربيات اين پسر سعي دارد که به جريان نژادپرستانه موجود در جامعه اشاره کند که اميد را نابود ميسازد. ترنر، بهترين دوست الوود، از زندگي در داخل و خارج از نيکل رنجهاي زيادي را متحمل شده است. ترنز، که الوود او را اينگونه توصيف ميکند: «پسري با احساساتي مرموز» معتقد است که هميشه سياهپوستاني وجود دارند که مطيع سفيدپوستان هستند. ترنر پيش از گرفتارشدن در نيکل، در يک باشگاه بولينگ کار ميکرد. او در آنجا با مشتريان سفيدپوست ارتباط خوبي داشت، برايشان جوک تعريف ميکرد يا اداي دلقکها را درميآورد که موجب شاديشان شود. اما در يک شب گرم، آشپزي که در آنجا مشغول به کار بود، نقشي را که ترنر ايفا ميکند برايش روشن ميسازد. ترنر به الوود ميگويد، او سرتاپاي من را نگاه کرد و گفت: «چرا اينقدر مسخرهبازي درمياري کاکاسياه؟ چرا اينقدر دنبال اين سفيدپوستا راه ميافتي؟ کسي بهت ياد نداده که به خودت احترام بذاري؟» ترنر با اين حرف به اشتباه خود پي ميبرد و مستعد همان چيزي ميشود که جامعه از او انتظار دارد، در جامعه سازوکاري وجود داشت که ناخودآگاه او را به سمت بدبودن سوق ميداد. در زمانهاي سخت، الوود به صحبتهاي دکتر کينگ يا همان مارتين لوترکينگ رجوع ميکند، و ترنر به شرم و خشمي که جامعه به او تحميل کرده است. در ميان اين دو پسر، وايتهد به يک گناه آمريکايي که دههها قدمت دارد اشاره ميکند.
سالها پس از منحلشدن نيکل، در فرآيند تخريب و بازسازي آن ملک، توسط يک شرکت املاک و مستغلات، يک قبرستان مخفي در محوطه، خودش را آشکار ميکند، قبرستاني که اجساد بسياري از پسرهاي سياهپوست را که پيش از اين ناپديد شده بودند در خود پنهان کرده بود. اين کابوس ريشه در واقعيت دارد و به اتفاقاتي که در مدرسه دزير در فلوريدا افتاده بود، اشاره ميکند. شرح جزييات اين حوادث در روزنامه تامپا و برخي منابع معتبر ديگر منعکس شده. درحقيقت وايتهد يک داستان تخيلي را ارائه کرده که مشابه آن واقعا اتفاق افتاده است. به نوعي رمان «پسران نيکل» از زاويه نگاه دانشآموزان مدرسه دزير نقل شده. بدون شک وايتهد تحتتاثير گزارشات واقعي از کابوس مدرسه دزير، اين داستان را نوشته، براي همين نيازي نيست تا اين جريان را از زواياي ديگري مورد بررسي قرار دهيم. فرم رمان به او اين امکان را ميدهد که مبارزات انفرادي شخصيتهايش را به شيوهاي هيجانانگيز بيان کند. براي مثال، وايتهد از شخصيتي به نام جيمي ياد ميکند، يک پسر آمريکاييمکزيکي که بهخاطر رنگ پوستش، گاهي در رديف دانشآموزان سفيدپوست و گاهي همرده دانشآموزان سياهپوست قرار ميگيرد. جيمي در جايي از داستان ميگويد: «فکر کنم اونا بالاخره يه روزي بايد تصميم خودشونو بگيرن.» وايتهد در داستانش به شخصيتهاي مختلفي مانند الوود و ترنر اشاره ميکند که همگي قربانيان زندگي هستند. محال است که پس از خواندن اين کتاب، احساس دانشآموزان مدرسه دزير را درک نکنيد. بدون شک، هدف وايتهد از نوشتن اين رمان چيزي فراتر از سرگرمکردن مخاطب بوده است. او بهواسطه مجموعهاي از حقايق واقعي، حقيقتي عميقتر و جهانشمول را خلق کرده و در اين راه، از ترفندهاي داستاني بينظيري بهره گرفته است. داستاني بر پايه جناياتي شنيع بر ضد سياهپوستان که در طول سالها در آمريکا اتفاق افتاده است.
اين اکتشاف و بازنگري وايتهد، من را به سمت رماني فراموششده از وايتهد که در سال 2009 به چاپ رسيده بود سوق داد؛ موضوع رمانهاي «بندرگاه ساگ» و «پسران نيکل» هردو درمورد يک گروه از نوجوانان سياهپوست بود. «بندرگاه ساگ» در مورد شخصي بهنام بنجي است که در محلهاي در نيويورک در سال 1980 دوران نوجواني خود را سپري مي کرد. اين کتاب به يک گروه از سياهپوستان اشاره ميکرد که در ساحل آن بندرگاه روزگار خود را سپري ميکردند. بنجي که پسر يک دکتر حقوقدان بود، در مدرسهاي خصوصي در شهر مشغول به تحصيل بود و تابستانش را در ساحل بندرگاه سپري ميکرد. شايد اينگونه فکر کنيد که بنجي نسبت به همنسلاني مثل الوود و ترنر، پسري ايدهآل با زندگياي ايدهآل بهنظر ميرسد. صدالبته راحتتر زندگيکردن او، محصول يک مبارزه جمعي و مستمر و طاقتفرسا بود. بنجي خودش را با موسيقي پاپ، تبليغات روزمره و مجلات هيولاها سرگرم کرده، اما تمرکز اصلياش بر اين موضوع است که چگونه ميتواند به خود واقعياش نزديک شود. در جايي از کتاب آمده: «چشمهايم را باز نگه ميدارم و اطلاعات موردنياز را جمعآوري ميکنم، هرچه بيشتر بهتر؛ زيرا اگر اطلاعات بيشتري داشته باشم، ممکن است بفهمم که بايد تبديل به چه آدمي شوم.» نبايد از اين موضوع غافل شد که تغييرات شديد روحي و فيزيکي الوود و ترنر آن هم براي پيداکردن خود واقعيشان با بنجي همراستا است. خوشبختانه بنجي هرگز مصائب و رنجهايي را که الوود و ترنر آنها را تجربه کردند نميچشد، اما بههرحال همه نوجوانان مسائل و مشکلات مشترکي دارند، از اين مشکلات ميتوان به بلوغ و چالشهاي جنسي اشاره کرد. بهنظر ميرسد که رنج، اشکال گوناگوني داشته باشد، اما گويا وضعيت الوود، ترنر و بنجي رو به پيشرفت است. بنجي تا حد زيادي به خشونتي دامن ميزند که متوجه نژاد و رنگ پوستش است، آن هم در دهه هشتاد و در دوران نوجواني.
جذابيت خواندن اين دو کتاب در اين است که هردو در يک زمان و در يک کشور اتفاق ميافتند، اما در دو دنياي کاملا متفاوت. دامنه هردو رمان بهگونهاي است که هر کدام به دنياي رمان ديگر اشاره ميکند، و اين روند به وايتهد اجازه ميدهد تا داستانهاي خود را بر پايه کشمکشهاي فردي شخصيتهايش شکل دهد. در هر رمان، به صورت استعاره اشاراتي به دنياي مجاور ميشود و انگيزههايي ايجاد ميکند که وايتهد را در راهي مياندازد تا بتواند شخصيتهايي کاملا مجزا و مستقل بسازد. تمرکز وايتهد در پيشبرد رمانهايش، به ما اجازه ميدهد که باقي دنياي رمان را با تکيه بر تخيلاتمان در ذهنمان بسازيم.