در سال 1345 زندهياد غلامحسين ساعدي يک تکنگاري با عنوان «اهل هوا» نوشت که تحقيقي ميداني و فراگير از ديدهها، شنيدهها، مطالعات و دريافتهاي نويسنده و مرجعي براي پژوهش در شناخت انواع باد، جنها، باورها و آيينهاي رايج در جزاير جنوب ايران و مبتلايان به «زار» و شيوههاي درمان براي بيرونآوردن «جن» از تن يا «مرکب» مبتلا به «زار» يا «اهل هوا» بود. اين تکنگار بر همين اساس، رماني با عنوان «ترس و لرز» (1347) نوشت که درک آن دشوار مينمود. جمشيد ملکپور -که خود جنوبي است - در رمان خود، ديدگاهي شفاف و در همان حال رازورانه و پوشيده دارد. آنچه «باد نوبان» را از «ترسولرز» متمايز ميسازد، ريزپردازي و شفافسازي بيشتر ملکپور است.
«نخلو» شخصيت اصلي رمان، مَنشي قابل درک دارد و خاستگاه بيماري او نه به دليل حلول جن و زير تأثير باد، بلکه مشخصا به علت مناسبات اجتماعياش با ناخدا و حاج رئيس و استوار جوادي و ستمي است که بر او رفته است. رمان به اين اعتبار، سه لايه دارد: نخست، لايه اسطورهاي يعني جاهايي که از عناصري فراطبيعي چون باد و اجنه و نوبان و بابور سخن ميرود و دوم، آنچه ما از آن به هيستري تعبير ميکنيم، اما لايه سوم، هنگامي است که نويسنده مشخصا از روابط خانوادگي و طبقاتي و ايدئولوژي و قدرت مينويسد. دراينحال، نوع روابط اجتماعي، قدرت و ايدئولوژي تباه، به خواننده کمک ميکند تا علل و اسباب لايه دوم رمان را دريابد و ميان اين سه لايه، پيوندي بيابد.
در منابع اعتقادي و سنتي ما، باورهايي هست که نشان ميدهد برخي بادها فرمانبردار و بعضي سرکشند؛ مثلا «باد صبا» فرمانبردار است و مايه سرسبزي و باروري زمين و طبيعت ميشود و باد «دبور» سرکش است و پيامبر اسلام نفرينش ميکند؛ يا برخي بادها «رياح لواقح» يا «بادهاي زاينده»اند و بعضي ديگر «ريح عقيم» يا «باد نازا» و تباهکننده مانند بادي که قوم سرکش «عاد» را تباه کرد. اجنه نيز مطابق همين باورهاي کتاب آسماني ما برخي «مسلمون» (تسليمشدگان به فرمان خداوند) و گروهي «قاسطين» (منحرفان از صراط مستقيم الهي) هستند. در تورات نيز از وجود و حضور برخي ارواح شريره و اجنه در چاهها و آبها ياد شده است. بادهايي که در جزاير و نواحي فقيرنشين جنوب کشورمان ميوزد، سرشتي اهريمني و تباهکننده دارند و ميتوانند برخي صيادان و جاشوان و کساني را که با دريا و انج ارتباطي دارند، به بيماري زار گرفتار کنند و جالب اينکه اين بادها، تنها به سراغ اقشار فقير و ناتوان جامعه ميروند و کاري به کار توانگران، صاحبان انجها و نيروهاي انتظامي ندارند و در همين جاها است که ميشود ردپاي ايدئولوژي و قدرت را در «باد»ها و «بابازار» يافت که با خواندن اوراد و برگزاري برخي آيينهاي سخت و خوفناک، مثلا ميکوشد جن را از تن بيمار بيرون کند. در عبارت زير «شَروِه» عروس جوان و زيباي «نخلو» براي آنکه شوهر بيمارش بهبود يابد، بايد نوزاد خود را که در آستانه زادن قرار دارد، در راه خرسندي «باد نوبان» در دريا قربان کند و جگرش خوراک کوسه شود تا باد بر سر مِهر آمده، از تن «نخلو» بيرون رود:
«شروه در لکه بزرگي از خون در آب دريا غلت ميزد. به زيرِ آب ميرفت و دوباره بالا ميآمد... با کمک «بيبي» [مادرِ شوهر] شروه را کشانکشان - درحاليکه هوش و اختياري از خود نداشت - به ساحل آوردند. شروه روي شنهاي ساحل از درد به خود ميپيچيد و ناله ميکرد: «بچهم! بچهم!»... حالا با غروب خورشيد در درياي مکران، «بابور» [يکي از بادها و اجنه مذکر] هفت شبانهروز دهل ميکوبيد و با عروس خود «نوبان» [= باد و جن مونث] بود. جاشوان... براي رهايي تن از شرِ بادهاي مخرب، اجنه و شياطين روي عرشه جهازات در عروسي نوبان، ميخواندند و ميرقصيدند؛ عروسي که کوسههاي درياي مکران براي او، رقص مرگ آغاز کرده بودند.» اين نمونه پيوند و شباهت ميان «آل» (عال) را با «باد نوبان» به عنوان «جن» نشان ميدهد. در دايرهالمعارف فارسي در مدخل «آل» نيز ميخوانيم که اين جن و موجود نامريي به شکل زني لاغر با دستها و پاهاي استخواني، چهرهاي سرخرنگ و بدني پوشيده از مو و پرهاي فراوان در شب ششم ولادت نوزاد بر زائو پديد ميشود و جگر او را ميبرد و ميخورد و سبب مرگ زن ميشود. آل تراويده ذهن اسطورهساز ايراني نيست و از اساطير عبري وارد فرهنگ عامه و زبان مردم شده است. اين موجود اسطورهاي، پيوندي هم با «ليليث» دارد که در دانشنامه يهود از او به «عفريته بچهدزد» نيز ياد شده است. اين باورها و خرافهها بعدها به فرهنگ اعراب راه يافته و از رهگذر خردهفرهنگهاي موجود در جزاير جنوب ايران از خليج فارس تا درياي عمان به فرهنگ ما نيز راه يافته است. ميان قربانيشدن نوزاد شروه و شاديِ نوبان جن و دهلکوبيدن «بابور جنّيه» ارتباطي هست. نوبان، نماد کامخواهي و تباهي زندگان و هر آن چيزي است که نشاني از زندگي بخشي دارد؛ مانند اهريمن در «بندهش» و ضحاک در «شاهنامه» که به تباهي انسان و بهويژه جوانان
که نماد زايش و آفرينش هستند- همت ميگمارند.
شايع است که پدر نخلو ده سال پيش براي صيد مرواريد و عليرغم هشدار حاج رئيس، مالک لنج به دريا رفته و پس از يک هفته، موج جنازه او را به ساحل آورده، اما بيبي مادر نخلو از اين و آن شنيده که جاشوها به اشاره ناخدا شوهرش را به دريا انداختهاند، زيرا زارممد مالک نيمي از نخلستان آبادي بوده که مالکان لنج از چنگش بهدرآوردهاند و به همين دليل گويا قصد شورش و انتقامجويي داشته تا جهاز را به آتش بکشد. نخلو نيز چنين انديشه و نقشهاي دارد: «نخلو هم در سر، سوداي رفتن به بندرعباس و جاهاي دورتر را داشت؛ به جايي بزرگتر که به قول خودش بتواند نفس بکشد و از شر زخم زبان اهالي آبادي و تنگنظري و جهالت آنها به دور باشد، اما ميگفت تا نخلستان پدر را از حاج رئيس باز پس نگيرد و تا انتقام خون او را از ناخدا نگيرد، آنجا را ترک نميکند.» از معرفي بابافرج يا جنگير چنين برميآيد که او اهل زنگبار (حبشه، اتيوپي) است. پدر و مادرش به بردگي گرفته شدهاند و شايد به دليل همين «احساس کهتري» آرزو داشته روزي روزگاري به قدرتي فراطبيعي دست يابد و با آنکه به ظاهر جنگير است، ديوانهاي بيش نيست. خودبزرگبين است و ميپندارد با نيروهاي فراطبيعي ارتباط دارد. او مدعي است با کوبيدن طبلهايي ميتواند اجنه و شياطين را از بيمار دور کند. اهالي جزيره جرأت نميکنند در توانايي او ترديد کنند. دکتر فيليپ پينل نخستين پزشک فرانسوي بود که دريافت بهجاي آنکه بيماران رواني را با زنجير مهار و در «ديوانهخانه»ها نگاه ميدارند، بايد آنان را در «بيمارستان» مداوا کرد. نخلو به مادرش ميگويد اگر او در اينجا درمان نشود، به زندان يا «ديوانهخانه» فرستاده ميشود. بااينهمه، او «ديوانه» و «جنزده» نيست. نام اين بيماري «نافرماني تبديلي» است که پيشتر به آن «هيستري» ميگفتند و گونهاي «نافرماني ذهني» است. فرويد نخستين روانشناسي بود که دريافت چگونه ميتوان از عواملي که باعث نجات مبتلا به نافرماني تبديلي ميشود، گريخت و عوامل استرسزا را از بيمار دور ساخت.
آنچه از رمان برميآيد، بيشتر تأکيد بر اين واقعيت است که اصولا پديدهاي به نام «باد» و قدرت جهنمي او وجود ندارد. اينگونه آموزهها، دکاني براي گذران زندگي انگلي جادوگران، شيادان، سادهلوحان و همه کساني است که از قِبَل آن زندگي ميگذرانند يا سعي در تحميق مردم دارند. نخلو ديوانه نيست؛ زاييده طبيعي جامعه بيماري و عقبافتادهاي است که مردمش دوست دارند شروه و شوهرش را عامل نيامدن باران، کمبود ماهي و صيد و شيوع بيماري در آبادي معرفي کنند. اين انديشه خواننده را واميدارد تا از اين پديده به عنوان ايدئولوژي تعبير کند؛ پديدهاي که به آن «آگاهي کاذب» ميگويند. آلتوسر باور دارد که ما هميشه در بطن ايدئولوژي زندگي ميکنيم و همه ايدئولوژيها، واقعيت کاذب و خيالي دنياي بيرون را به ما معرفي ميکنند، نه دنياي عيني را. بابافرج ميپندارد خورشيد پيش يا پس از برآمدن، بيشتر درنگ ميکند تا حرفهاي او را بشنود. مفتخواران را برميانگيزد تا به خانه نخلو رفته تنها حيوان شيرده و منبع تغذيه خانواده را براي قربانکردن بياورند، گوشتش را بخش کرده به گرسنگان دهند و به همين دليل، گرسنگان تنها حاميان بابافرج هستند. او ميکوشد خون بُز قرباني را به زور به خوردِ نخلو بدهد. به شروه - که در اوج فقر زندگي ميکند - ميگويد بايد يک مَن گندم را پاک کرده به ماهيان دريا و مرغان هوايي دهد. بهراستي نخلو ديوانه است يا آنکه باعث مرگ نوزاد و تباهشدن آخرين تهمانده سامان زندگي خانواده نخلو ميشود؟