جايي گفته بوديد که روحيه نويسندگي رماننويسان، چه خودشان به آن واقف باشند چه نباشند، در سنين کم شکل ميگيرد. کمي بيشتر در مورد شکلگيري شخصيت خودتان به عنوان رماننويس توضيح ميدهيد؟
آن جمله را بهطور کلي گفتم. اين جمله در مورد هر رماننويسي صدق ميکند. آن چيزي که رماننويس را از سايرين مجزا ميکند تمايل افراطياش به نوشتن است. اين حقيقت وجود دارد که رماننويسان بايد همواره در حال نوشتن باشند. فکر ميکنم اين تمايل برخاسته از حسي باشد که ميگويد چيزهايي که در زندگي از دست ميروند قابل بازيابي نيستند. در زندگي هر رماننويسي لحظاتي بحراني وجود دارند که سرشار از حس فقدان هستند و اين لحظات در زندگي سايرين به اين شدت وجود ندارد. بهشخصه فرضم بر اين بود که بايد اين موضوع را عميقا حس کنم و من تا زماني که رمان ننوشته بودم آن را بهدرستي درک نکردم. درواقع بايد بنويسيد تا درکش کنيد. نوشتن نوعي واپسگرايي، و رماننويسي تلاشي براي بازيافتن دنياي ازدسترفته است.
با توجه بهآنچه راجع به شکلگيري شخصيت رماننويسان گفتيد چه چيزي شما را به اين سمت سوق داد تا يک زندگينامهنويس شويد؟
من در منطقه ليآنسي بزرگ شدم. يک منطقه در حومه شهر که در ساوتندآنسي واقع شده. زندگيام همان زندگي معمولي هر بچه حومهنشين از طبقه متوسط بود، اما آنچه مانع ميشد تا مانند بچههاي ديگر در دوران بزرگسالي هم فردي معمولي از طبقه متوسط باشم عشق به طبيعت بود. عاشق اين بودم که از شهر خارج شوم و به دل طبيعت بروم. از اين نظر شانس آوردم چون عمو و پسرعمويي داشتم که طبيعيدان بودند و در سالهاي اوليه زندگيام نقش مهمي ايفا کردند. براي پيداکردن پروانهها و تماشاي پرندگان به خارج از شهر ميرفتيم و قدم ميزديم. بعد از آنها هيتلر بود که نقش مهمي در زندگيام داشت؛ چون بهخاطر جنگ مجبور شديم محل زندگيمان را ترک کنيم و به روستاي دورافتاده دِوون برويم. اين تجربهاي بود که در شکلگيري شخصيت من نقش داشت. کودک تنهايي بودم و تنها دوستم طبيعت بود.
وقتي ميگوييد تنها بودم يعني معتقديد که تنهايي شما را هم توانمند کرده و هم براي زندگي منزوي يک رماننويس تعليم داده است؟
فکر ميکنم انزوا نشانه خيلي خوبي است که متوجه شويم فردي در آينده رماننويس ميشود.
تنهايي يا انزوا؟ چون ممکن است فردي تنها باشد ولي منزوي نباشد؟
بله حق با شماست. فکر کنم نوعي تنهايي دروني تعريف بهتري باشد. درواقع من منزوي نبودم، مدرسه ميرفتم و دوستاني هم داشتم اما الان اگر يک کلاس دانشآموز به من نشان بدهند و بگويند حدس بزن رماننويس آينده کدام يکي است، آنهايي را انتخاب ميکنم که کمتر حرف ميزنند و در رويدادهاي جمعي کمتري حضور دارند. مهم است که يک رماننويس در دو جهان زندگي کند. عدم توانايي زيستن در دنياي واقعي عامل مستعدکنندهاي محسوب ميشود. درواقع رماننويس از جهان واقعي فرار ميکند و به دنياي ديگري پناه ميبرد.
اما خود شما در مدرسه اينگونه نبوديد. سردسته بچههاي ديگر بوديد، کريکت بازي ميکرديد و...
بله من کودکي با دو شخصيت بودم. درعينحال که در جمع دوستانم حضور داشتم نوعي تنهايي را هم تجربه ميکردم.
شما نوشتن را در اواسط دهه بيست زندگيتان آغاز کرديد، ولي اولين رمانتان در اواسط يا اواخر دهه 30 زندگيتان منتشر شد...
بله همينطور است. 10 سالي در خلوت خودم مينوشتم.
آن 10 سالي که مينوشتيد، ولي چاپ نميشد چگونه گذشت؟ در انتظار بهسر ميبرديد يا استيصال و درماندگي؟
بيشتر استيصال بود. اينطور نبود که مطالبم را براي چاپ به جايي بدهم و آنها را رد کنند. خودم ميدانستم که به اندازه کافي خوب نيستند. آن سالها درگير نوشتن «مجوس» بودم و فکر ميکردم آن چيزي که بايد باشد نيست. مدتها روي کتاب کار کرده بودم و احساس مغلوبشدن ميکردم درنتيجه آن را کنار گذاشتم. شروع کردم به نوشتن رمان «کلکسيونر» تا از اين تنگنا خارج شوم و بعد از آن بود که حسم به «مجوس» بهتر شد.
گفتيد «مجوس» را در يک ماه نوشتيد؟
نه. پيشنويس اول آن را در يک ماه نوشتم، اما بازبينيهاي زيادي روي آن انجام دادم. از زمان شروع تا پايان کار بيش از اين طول کشيد.
در «مجوس» مثل بسياري از رمانهاي ديگرتان شخصيتها درگير بازيهايي هستند. «بازي خدا» عنوان اصلي کتاب بود يا تنها يکي از عناوين ممکن بود؟
عنوان اصلي بود.
چرا ميخواهيد خوانندگان «مجوس» را درگير بازي کنيد و بعد به آنها بگوييد که اين يک بازي بود و حقيقت نداشت؟
در مورد «مجوس» اين موضوع کاملا درست است. اين اتفاق عامدانه ميافتد. دو يا سه پايان ممکن براي داستان درنظر ميگيرم و طوري برنامهريزي ميکنم که در يک نقطه از داستان از توهم خاصي خارج و وارد توهم ديگري شويد. درواقع اينطور فکر نميکنم که يک نوع بازي در حال انجام است، بلکه از نظر من اينها واقعيات ادبي هستند.
فکر ميکنيد گرايشتان به سوسياليسم در آثارتان نمود دارد؟
نميدانم. سالها پيش با خودم عهد کردم که عقايد سياسيام را وارد آثارم نکنم و اگر به هر دليلي اين اتفاق افتاد آنها را از نوشتههايم جدا کنم.
-اما شما عقايد فلسفيتان را وارد آثارتان کردهايد.
بله درست است.
-به نظر شما عقايد فلسفي در رمان جاي دارند اما عقايد سياسي نه؟
من عقايد فلسفيام را وارد رمان کردم اما کار اشتباهي بود؛ چون هيچ فلسفه جدي و پرمايهاي از طريق رمان بيان نميشود. آنها صرفا عقايد شخصي من بودند، حال اين اختيار با خواننده است که آنها را بپذيرد يا رد کند.
مدتي در يونان اقامت داشتيد...
بله در جزيره اسپتسِس دوسالي اقامت داشتم. در مدرسه شبانهروزي درس ميدادم، اما بيشتر هدفم اين بود که مدت بيشتري را خارج از مرزهاي انگلستان سپري کنم. آن روزها حالوهواي يونان در سرم بود و بهنظرم کشور متفاوتي ميآمد.
بعد از اقامت در يونان چه کرديد؟
يونان از آن دست مکانهايي بود که واقعا من را به نوشتن ترغيب ميکرد. در يونان چيزهايي نوشتم و بعد از آن به انگلستان بازگشتم و در اين دوره يکيدو انتخاب هوشمندانه داشتم. با وجود اينکه پيشنهادات شغلي بهتري داشتم شغلهاي سطح پايينتري را انتخاب کردم.
چرا ميگوييد انتخابهاي هوشمندانه؟
چون وقتي قرار است رماننويس باشيد بايد شغلي را انتخاب کنيد که وقت و انرژي زيادي از شما نگيرد. نويسندگي شغل زمانبري است و مثلا يک معلم خوب نميتواند همزمان رماننويس خوبي هم باشد، اما معلمي که در کار معلمي زياد انرژي نميگذارد و معلم تمام و کمالي نيست، ميتواند رماننويس خوبي شود.
با توجه به اينکه گفتيد مشاغل جانبيتان وقت زيادي از شما نميگرفتند، اما ميدانيم که تدريس شغل زمانبري است...
درواقع زمانبر بود، اما وقتي به خانه بازميگشتم ديگر ذهنم درگير آن نبود و بهراحتي ميتوانستم آن را کنار بگذارم و به نوشتن بپردازم. عصرها مشغول نوشتن «کلکسيونر» بودم و ميتوان گفت همه پيشنويس آن را در تعطيلات يکماههام نوشتم. گاهي ممکن است نويسندگان جوان فشار زيادي روي خودشان حس کنند و با خودشان بگويند کاش زمان بيشتري داشتم و ميتوانستم بيشتر فکر کنم و... اما به نظر من، اين فشار براي نويسنده جوان خوب است.
تاکنون برايتان پيش آمده که در محل زندگيتان (لايم ريجيس) احساس غربت کنيد؟
ساليان سال با جامعه انگليسي غريبگي ميکردم؛ بهخصوص با طبقه متوسط جامعه. البته فکر ميکنم که اين براي يک رماننويس اتفاق خوبي است. اگر رماننويسي احساس غربت نکند با مشکلاتي مواجه ميشود. اگر کاملا با محيط و جامعه احساس يگانگي کند دير يا زود احتمالا وارد کسبوکار ديگري خواهد شد؛ چراکه در اين صورت ديگر آن فاصله ضروري با اجتماع را نخواهد داشت و نميتواند جامعه را نقد کند. همانطور که ميدانيم نقد و اصلاح جامعه از وظايف و کارکردهاي رمان است.
فکر ميکنيد امروزه رمان همچنان از چنين قدرت اصلاحي برخوردار است؟
بله، از اين بابت کاملا مطمئنم.
در کتاب «مجوس» باور پررنگي در داستان ديده ميشود که نميدانم اعتقاد شخصي شماست يا نه. عبارت «اهميت خطر» را زياد استفاده کردهايد.
فکر ميکنم اين مربوط بهجنبه تاريخ طبيعي زندگي من باشد. اگر طبيعت را از نزديک مطالعه کرده باشيد ميدانيد که در رفتارشناسي معموليترين پرندهها، حيوانات و حتي گياهان موضوع خطر غيرقابل انکار است. من نميدانم ايدههاي خوب سروکلهشان از کجا پيدا ميشود يا مثلا چرا بعضي روزها کلمات درست به ذهن متبادر ميشوند و بعضي روزها نه، و همينطور نميدانم چرا شخصيتهاي داستانم آنطور که من برنامهريزي ميکنم رفتار نميکنند. بهنظر احمقانه است. من آنها را طراحي و خلق ميکنم و قاعدتا بايد تحت فرمان من باشند، اما مواقعي هست که بهطرز مرموزي از اختيار من خارج ميشوند و آنطور که خودشان ميخواهند رفتار ميکنند. من آنها را نديده ميگيرم و وجودشان را انکار ميکنم و اين براي من همان خطر است. راز آن «اهميت خطر» در همين نکته است.
اينکه گفتهايد «نويسنده بايد جايي بين معلم و واعظ قرار بگيرد» از کجا نشات ميگيرد؟
نميتوانم انکار کنم که چيزهايي وجود دارند که دوست دارم به ديگران ياد بدهم و البته اين ممکن است، چيزي بيشتر از يک احساس شخصي نباشد، اما چه ميشود کرد من نويسنده خودرايي هستم!
چهچيزهايي هستند که دوست داريد به ديگران ياد بدهيد؟
انسانيت (البته براي بيانش کلمه بهتري پيدا نکردهام)، معتقدم اگر انسانيت بيشتري در جوامع وجود داشته باشد آگاهي بيشتري هم بر جامعه حاکم است.
انسانيت را چطور معنا ميکنيد؟
توضيحش سخت است، اما در عمل چيز سختي نيست. در اصل همان احترام به همنوع است.
رمان را در مقايسه با ساير گونههاي ادبي مثل شعر و نمايشنامه چگونه ميبينيد؟ بهنظر شما چيزي که رمان قادر به انجامش باشد، ولي ساير گونهها نتوانند وجود دارد؟
بله فکر ميکنم در رمان حوزههايي وجود دارد که شما ميتوانيد به تحليل افکار و ضمير ناخودآگاه شخصيتها بپردازيد.
آيا به اينکه «تلويزيون و رسانههاي جمعي ميتوانند جاي رمان را بگيرند» اعتقاد داريد؟
نه اصلا. از نظر من حرف پوچي است. در تلويزيون شما جمله «او از خيابان عبور کرد» را فقط به يک صورت ميتوانيد ببينيد، اما در رمان هرکس ميتواند برداشت متفاوتي داشته باشد و تصور ذهنياش مختص خودش است. درواقع هنرهاي تصويري به شما ميگويند که فقط اجازه داريد اين تصوير را ببينيد، اما در رمان به اين صورت نيست و به اندازه تمام انسانهايي که آن را ميخوانند تصوير ذهني وجود دارد البته اين موضوع نهفقط براي رمان، بلکه براي تمامي صورتهاي نوشتاري مانند شعر هم صادق است.