بيرون آوردن لباس زمستونيا از توي پَستو و جمع کردن لباسهاي تابستوني يکي از اون کارايي است که من عاشقشم. يه چيزي در حد رُب درست کردن، که ديگه کمرنگ شده.
حالا بگذريم که اين روزها دو تا تابستوني ميپوشي روي هم و ميشه زمستوني ولي رِوالش اينه که توي مهر و آبان که غصه عالم گرفتدت و «بويِ ماهِ مدرسه» و بوي شلغم به وضع بيمارگونهاي پيچيده لاي پردهها و به تمام وجودت نفوذ کرده، بايد بِري و ستون رختخوابها روکه به قاعده يک تخت يک نفره و ارتفاعِ يک وجب پايينتر از سقف دَياق شده کنار ديوار، بريزي پايين و بُقچههاي بزرگ لباس با گِرههاي قُلمبه کور رو از زيرشون بياري بيرون.
درواقع همين جاي کار خيلي قشنگه که ميتوني غلت بزني روي انبوه لحاف و تشکهاي تميز و نرم که کف اتاق رو پر کردن و تَنِت رو بسپري به خُنکهاي ملافهها.
آخراي زمستوني که گذشت، با هجرت کرونا از چين به ايران و مني که درگير يک جابهجايي بودم، نشد که لباسهاي زمستوني قبل از کنار گذاشته شدن، شُسته بشن و همونطور که جمعشون کرده بودم، ديروز رفتم سراغشون. و چه لحظه شگفتانگيزي!
نه اينکه فکر کنيد توي جيب لباسي پول پيدا کردمها، نه! که اگرم پيدا ميشد هم فايدهاي نداشت، خيلي شيرينتر از اين حرفا بود.
يه لک بزرگ کثيف کنار يقه اون پالتو خاکستريه که حالا خشک و جمع شده بود و پارچه رو چين انداخته بود.
دقيقا يادم نيست چاي ماسالا بوده يا يکي از اون نوشيدنيهاي عجيب و غريب که معمولا بالاي مِنوي کافهها نوشته ميشن-که درا صل همون شيرموز خودمونه که با موز لهيده درست ميکنن و خوردههاي کيک و ببسکوييتي که از بشقابا برگشته ميريزن داخلش و سس شکلاتو خيلي خشن ميپاشن به ديواره ليوان که يعني ما علاقهمند به کوبيسميم - حالا بگذريم، ولي هرچي بود، ميدونم مربوط به کدوم شبه!
با رفقا از تئاتر اومديم بيرون و نشستيم توي نزديکترين کافه و از هر دري گفتيم و شنفتيم و... نشون به اون نشون که چند بار بهمون تذکر دادن که ميخوان کافه رو ببندن اما ما دلمون به رفتن نبود.
حتما داشتم با قاشقم نوشيدني همهرو تست ميکردم که ريخت روي لباسم! کي فکرشو ميکرد يک روزي دلم واسه ديدن دوستام بدون ماسک با خندهاي به عرض شانه تنگ بشه!
يادم باشه به همه بگم لباساي هر فصل رونَشُسته جمع کنن! کمک ميکنه آلزايمر نگيرن! بر شما باد شلختگي!