قطعنامه پذيرفته شده بود. ما کوشک بوديم، گردان حمزه. اوضاع تقريبا آرام بود ولي هنوز آتشبسي برقرار نشده بود. يک واکمنِ کوچکِ آبي داشتم که با خودم برده بودم جبهه. بيشتر براي اينکه درسهاي طلبگيام را با آن گوش کنم و عقب نيفتم. لابهلاي درسها گاهي هم دزدکي آواز شجريان را گوش ميدادم. آلبوم نوا را آنقدر شنيده بودم که حفظام شده بود. ميگويم دزدکي براي اينکه آن روزها مطربترين موسيقي مجاز براي ما «خجسته باد اين پيروزي» گلريز بود. شايد باور نکنيد، ولي يک روز وقتي وارد سنگر شدم، واکمنام آش و لاش روي زمين افتاده بود. پرسيدم چه کسي اين کار را کرده است، يکي از دوستان پاسخ داد «حاجآقا»! حاجآقا روحانيِ مبلغي بود که به مناسبت محرم آمده بود جبهه. تکههاي واکمن را برداشتم و رفتم سراغش. همين که چشماش به من افتاد کاستِ نوا را با دو انگشتاش جلوي من گرفت و گفت: نان امام زمان را ميخوري و آهنگ گوش ميدهي؟! گفتم مطرب نيست و بهنظرم ايرادي ندارد! صداياش را قدري بلندتر کرد و کمي عصبانيّت گفت: هنوز مانده است تا مجتهد شوي! کاسِت را به من داد و گفت نه طلبگي با اينکارها ميسازد و نه جبهه! ... برخي آدمها از پيشه، حرفه، هنر، و حتي جامعهاي که به آن تعلق دارند فراترند. محمدرضا شجريان استاد بدون ترديد آواز ايران بود؛ ولي بيگمان از آواز و هنر فراتر بود. همنسلان ما خوشوقت بودند که در روزگاري زندگي کردند که شجريان هم ميزيست! خدايش بيامرزد!