امروز کمي ديرتر آرايشگاه را باز کردم، ديشب تا صبح با اجازه جريانهاي سياسي ناراحت فوت استاد محمدرضا شجريان بودم.آرايشگاه را که باز کردم، فِرتي محمدرضا شريفينيا وارد شد.
شريفينيا: وقت داري ما رو اصلاح کني؟
من: با اينکه خيلي اصلاح لازمي بايد بگم امروز بدون نوبت اصلاح نميکنم.
شريفينيا: به حرمت استاد شجريان اصلاحم کن!
من: چه ربطي داره؟
شريفينيا: بالاخره اسم من و استاد هر دو محمدرضاست!
گفتم گور هم اگه نقطه داشت که شريفينيا از آرايشگاه خارج شد و يک نفر که خودش را صداوسيما ميناميد وارد شد و تالاپي روي صندلي نشست.
صداوسيما: چه خبر؟ ميدوني ديشب يکي از خوانندههاي متوسط کشور درگذشت؟!
من: اوهوم... از ته بزنم ديگه؟
صداوسيما: صلاح کار خويش مثل اون خواننده معمولي خسروان دانند! خواهي پند گير و... .
ماشين را روي درجه صفر گذاشتم و شروع به اصلاح سرش از بيخ کردم، هرچند اصلاحناپذير به نظر ميرسيد.
در همين حين استاد شهرام ناظري وارد آرايشگاه شد و گفت: وقت داري منم اصلاح کني؟
به استاد توضيح دادم که نياز به اصلاح ندارند و مشتريان اصلاح لازم بيشتري توي نوبت هستند. شهرام ناظري همينطور که راه ميرفت و آه ميکشيد يکدفعه رو به من و صداوسيما کرد.
شهرام ناظري: شجريان رفتني نيست، او براي هميشه تاريخ جاويد و زنده است!
صداوسيما: خُبه خُبه! الکي شلوغش نکن... لابد اينم مثل مرتضي پاشايي ميخواد از اون دنيا برامون بخونه.
من: داداش به نظرم نيم ساعت اظهارنظر نکن تا ميانگين آيکيومون از 68 بره بالاتر... .
صداوسيما: بيربط که عرض نميکنم! اين همه خواننده خوب داريم ما...
شهرام ناظري بادي به غبغب داد: خب بعععله اما...
صداوسيما: اما نداره... همين پسره که ميخونه دونه دونه دونه يه ستاره تو آسمونه! يه جوري ميزون ميکنه که ما رو بههم ميرسونه... .
صداوسيما سپس به خودش آمد، دست زدن را رها کرد، صدايش را صاف کرد و آرام نشست.
کيهان کلهر در همين حين سرش را داخل آرايشگاه کرد و گفت: جان از تن آواز رفت!
تا برگشتم ببينم کيهان کلهر کجا ميرود، شاهکار بينشپژوه (اسم يک خوانندهست!) وارد آرايشگاه شد.
شاهکار بينشپژوه: ياد خاطرات باغ هشتگرد بخير.
من: ديگه واسه اصلاح تو يه نفر وقت ندارم، ميري يا بيام برات؟
بينشپژوه: از جمع من و استاد شجريان و ياران، الان فقط من باقي موندم.
شهرام ناظري: ببخشيد شما؟
بينشپژوه: شاهکار هستم!
شهرام ناظري: اونو که فهميدم! اسمتون چيه؟
بينشپژوه: شاهکار بينشپژوه هستم...(سپس آهي کشيد) چه قورمهسبزيهايي که واسه استاد بار نذاشتم و با ياران نخورديم... پيازم بود، ماست و خيار، کالباس حتي!
اينها را گفت و پا به فرار گذاشت و شهرام ناظري دسته جاروي آرايشگاه را برداشت و دنبالش دويد. اصلاح صداوسيما به سرانجام نرسيد.طبق معمول وسط کار گفت ببخشيد کار دارم و رفت!