«شما فکر نکنيد موسيقي در مملکت ما تعطيل بوده يا وجود نداشته؛ فقط کمرنگ ثبت شده. در مجلس امراي ساماني، نمينشستند آسمان را تماشا کنند!» (شفيعي کدکني در يکي از کلاسهاي سال 97) و ما در ثبت موسيقيدانها و تاريخ موسيقيمان -بههردليلي- ضعيف عمل کردهايم؛ ولي اگر قرار باشد که تاريخ مدوّني -شده با جادو يا ماشين زمان- از سِير موسيقي در ايران نوشت، ارزش محمدرضا شجريان اگر از باربد و فارابي و رودکي و عبدالقادر مراغهاي و عارف قزويني بيشتر نباشد، کمتر نخواهد بود. حالا هزار ايراد به اين حرف از اين زاويه ميشود گرفت که ضبطصوت نبوده تا صداي حضرت داوود براي اعصار بماند يا ما از نوازندگي و نوع خواندنِ نکيسا اطلاعي نداريم و اگر شجريان در عصر سختگيرانهتري در عرصه موسيقي ميزيست -چه احتمال ضعيفي- چنين افتخاراتي نصيبش نميشد. پاسخ چنين خواهد بود که «اگر» در تاريخ اهميتي ندارد. تاريخ سخت منصف و بيرحم است. موسيقياي که شجريان تحويل گرفت، از رِنگ و پيشدرآمدِ «اصفهان» شروع ميشد و سه بيت شعر بهعلاوه تحريرهاي تصنعي براي بهبه و چهچه خوانده و با تصنيف بهپايان ميرسيد و جز جماعتي محدود، «تاج» و «قمرالملوک» طرفداري نداشتند. از طرفي غلامحسين بنان و داريوش رفيعي و عبدالوهاب شهيدي با آواز «شور» در پردههاي پايين و تصنيفهايي با آهنگسازيهاي بينظير، ميداندارِ «راديو و گلها» و «صفحات» بودند. در ضمن چندسال بود که «ويگن» و «پاپ ايراني» گوش و هوشِ اکثريّتِ مهمّي از موسيقيدوستان را رباييده و «تصوير تلويزيون و تيتراژ پاياني سريال و فيلمها» و «تلفيق با فرهنگ غرب» نيز چاشنيِ اين آشِ خوشمزه شده بود که حکومت وقت، سخت آن را هم ميزد. آنچه اکنون بعدِ از شجريان برجاي خواهد ماند، «راست پنجگاه» است که با «شعر و تحرير» شروع ميشود و از «راک» سردرميآورد و گريزي به «نوا» ميزند و «قطعه ضربي» ميخواند و باز آواز «شور» -که نوا خستهکننده نشود- و در آخر «تصنيفِ آوازي راست پنجگاه».
آشناتر بنويسم: «دلنشينکردنِ آواز» و «مرکبخواني» که اگر اختراع او نباشد، صاحبِ بلامنازعِ اوست. بيش از پانزده ساز ساخت و راهِ ارکستري با سازهاي ايراني را براي رهروانِ آينده نهاد تا بهتحقق برسانند. چندهزارساعت آواز که «فکر نکند گوشهاي را نخوانده، همه را خوانده که با احتسابِ خصوصيها، شمارش از دستش دررفته و اگر گوشهاي را نخوانده، چندان اهميت نداشته». ما اگر تمامِ اينها را «ميراثِ شخصي شجريان» نخوانيم و ادعا کنيم که او پرويز مشکاتيان و محمدرضا لطفي» و فرامرز پايور را در کنار و استاداني چون برومند در پشت داشته و تنهايي ميسر نميشده، شجريانيترين ميراثِ شجريان را «آشتيِ ادبيات و موسيقي» بايد دانست. همين الان برويد و ديوان حافظ بهاهتمام سايه را نگاه کنيد. اصلا فال بگيريد. امکان ندارد پنج صفحه را ورق بزنيد و غزلي که شجريان خوانده باشد در آن صفحات يافت نشود. اسلاميندوشن حافظ را «آب مقطّر ادبيات و فرهنگ ايراني» ميداند و شجريان حداقل نيمي از اين آب مقطّر را بهذوق شنوندگانش چشانده. سعدي به همين صورت. باباطاهريات و عطار و مولوي و مشيري. هيچ خوانندهاي -حداقل معاصر- نميتواند ادعا کند که من مردم را «شعرخوانتر» کردم. معلمهاي ادبيات براي شعرهاي حفظي، به دانشآموزان گوشزد ميکنند که «شجريان اين شعر را خوانده». چنين چيزي را فقط در سطرهاي تاريخ ادبيات ميشود يافت که مثلا مردم ماوراالنهر زمزمه ميکردند که «آبست و نبيذ است» يا «حين درگيريهاي مشروطه، تصنيفهاي عارف ذکرِ سنگرها بوده». صداوسيما با پمپاژ بيستوچهار ساعته، کوشيد تا اشعار قيصر امينپور که خوانندگان سفارشي خواندهاند، حفظ حافظهها شود. جواب چه از آب درآمد؟ همان صداوسيما سالها عکسِ گل و بته نشان ميداد و پايينش مينوشت: شجريان؛ درحاليکه عليرضا افتخاري و رضا صادقي با تصوير در حال خواندن نشان داده ميشدند. هزاران هزار دعا و مناجات توليد شد و حداقل ده سال است که «ربّنا» پخش نميشود، اما کدام توانست در گوشها ماندگار بماند؟ تحريرهاي مناسب با بافت معنايي شعر، آنچنان گره ميخورَد که بهگواهي بزرگانِ ادبيات فارسي معاصر، شعر حافظ يا سعدي، با لحنِ شجريان در ذهنشان متبادر ميشود. آواز شجريان لذتبخش است. وقتي بيات کُرد ميخواند، آدمهاي ناآشنا با موسيقي نيز غمگين ميشوند. کسي اين ادعا را نميتواند درباره «کوروس سرهنگزاده» يا «تاج اصفهاني» بکند. آواز تا پيش از شجريان -و چنانکه از ظواهر پيداست، بعد از شجريان- «زيبا» نيست. بارها اظهار کرده که «آواز براي من مثل زاييدن است. من باردارم و روي صحنه زايمان ميکنم» و «من ميخواهم با آواز، تفکر کنم و اين تفکر را با شنوندگانم در ميان بگذارم که آنها هم فکر کنند».
شجريان فارغ از جبههگيريهاي سياسياش، هميشه «روشنفکر» بوده و از همين جملهها پيداست. اگر سطحيترين تعريف ما از روشنفکر، «دگرانديشتر از عموم جامعه» هم باشد، «انتشار کاستِ نوامرکبخواني، حين بمباران تهران، بهخاطر نبودِ آرامش و دعوت «نوا» به تفکر» سندِ اين مدعاست. شجريان از جنس روشنفکران «چه ميخواهم» بود؛ جمعآوري و احياي گوشهها و مقامهاي آوازي، همکاريِ هدفمند با نوازندگان و آهنگسازانِ متفاوت از چند نسل مختلف، نشست و برخاست با اهالي ادبيات مثل کسرايي و ابتهاج و شفيعيکدکني و نيز تربيت خوانندگان و حمايت از نوازندگانِ نسل آيندهاش. شجريان از آن جنس روشنفکراني بود که «ميديد» که چه ميکند و «کجاست». براي غناي آوازش، حنجره خود را تا هفتاد و چندسالگي، «آماده» حفظ کرد (با تصديق تمام نزديکانش که نه اهل مشروب بود نه افيون و بسيار کوهنوردي ميرفت) و براي يافتنِ الحان و گوشهها دور تا دور ايران را گشت و ضبط کرد، براي تغيير افکار جامعه در گزينش شعرهايش دقت فراوان ميکرد و تورق و تعمّق در ادبيات را با اديبان زمانهاش پي گرفت، خوشنويسي را بهجد دنبال کرد و براي ساختِ سنتورِ موردنظرش که صداي بم در موسيقي ايراني را پُر کند، تا روستاهاي اصفهان براي کاشتِ درخت که چوبش مناسب باشد، ميرفت. شجريان را نميشود در «خوانندگي» محصور کرد که جفاست؛ چنانچه دهخدا را نميشود شاعر ناميد يا فرهنگنويس. مجموعه روشنفکرانِ «چه ميخواهمِ» ما بعد از انقلاب مشروطه، که بهار، دهخدا، معين، يارشاطر و... در ادبيات و تقيزاده، فروغي، مصدق، قوامالسلطنه و... در سياست باشند، نمايندهاي نمادينتر از «شجريان» در موسيقي ندارند. البته صبا، تجويدي، رهي معيري و... از نمايندگانِ اين حوزه خواهند بود ولي بهجامعيّتِ شجريان نيستند. نسلي از گونه روشنفکريِ خاصي که «علّامه» و «ذوالفنون» بودند که «بهار» هم روزنامهنگار و استاد دانشگاه و تصنيفساز و نماينده مجلس بود و در همه آنها بهترين و تقيزاده هم زبانشناس و نماينده سنا و کتابشناس و نظريهپرداز و نويسنده که البته همه اينها را در جهتِ همديگر تقويت ميکردند؛ يعني فروغي همزماني که «گلستان» تصحيح ميکرد، کتاب «دکارت» را هم بهفارسي روان برميگرداند و ايران را هم از فروپاشي و تجزيه نجات ميداد. بنابراين، محمدرضا لطفي، شجريان و موسيقياش را «سنتي» نمينامد -که گفتيم موسيقي قبل از شجريان که «سنتي» بود، چه بود- و تعريف درستش را «فاخر» ميداند که بهجاست...
با درگذشتِ شجريان، عملا نسلِ دوستدارِ روشنفکرانِ «چه ميخواهم» -حداقل در حوزه موسيقي- اين صدا در گوششان ميپيچد که با پايان قرن چهارده خورشيدي، بايد بپذيرند که ديگر «شجرياني» نخواهد بود که سنّت را بهنحو «فاخر» توليد کند؛ شعرِ نوسنّتگرايِ اخوانثالث را در «دشتي» بخواند و مشکاتيان آهنگش را تنظيم کند. اگر از محمد موسوي و مجيد درخشاني و داريوش طلايي و چند آدمِ همرده ايشان بگذريم، بايد پذيرفت که چشمه «سنتدوستي» و «بازتوليدِ سنت» که موازيِ «سنتستيزي» و «سنتگرايي» جوشيد، در آخر همين قرن هم بهپايان ماجراي خود رسيد و احتمالا درگذشت استاد شجريان را مُهر اين نامه بايد دانست که بعد از خود تالي ندارد.
کتابهاي درسي تمام و کمال کوشيد که هيچ اثري از «آواز» در سطرها يافت نشود و اگر چيزي بود، «خسرو» بود که شور در شهناز بهپا ميکرد، ولي همه قبيلهاش عالمان دين بودند و «مطربي» را صلاح ندانست و آخر سر معتاد شد. اکنون که مطمئن شدهايم ديگر شجريان حرفي خلافِ تصميمهاي دلخواهِ ما نخواهد زد و خطري ندارد و نيز دنبال الگوهاي مناسب اخلاقي در تاريخ براي نسل آينده ميگرديم، بهترين وقت است که او را وارد «تاريخ» کنيم و قدردانش باشيم که «استاد درجهيک خطاطي بود» و «معلم بود و با اينکه استاد شد، معلم باقي ماند که اسم مدرسهاش را گذاشت؛ کارگاه آواز» و «کوهنورد بود و چند دهه هر جمعه اين برقرار ماند و صاحب افتخاراتي در واليبال هم شده بود» و «بدونِ هيچ تمريني و از تسلط خودش، در مسابقات جهاني قرآن شرکت کرد و دوم شد» و «شبها روي سنتورش پتو مياندخت و تمرين ميکرد که صدا در آپارتمانش نپيچد» و «مردمدار و خير بود که کنسرتي اجرا کرد و تمام عوايدش خرج خانههنر بم شد و اسم آنجا را بهنام شاگرد بمياش، ايرج بسطامي گذاشت» و «وطنپرست باقي ماند که انواعِ پيشنهادهاي بينظير از کشورهاي دنيا براي اقامتش آمد ولي همينجا ماند تا بسازد» و همه اينها را باهم داشت و جاي «دکتر» و «استاد» و «آقاي محمدرضا شجريان»، خود را «خاک پاي مردم ايران» ميناميد و آخر سر «مهرماه 1399» (ماه تولدش) جزوي از خاک هميشگي ايران شد تا نهالهاي زيبا و خوشآهنگ از اين خاک برويد که او «باغبان درجهيک» هم بود...