«من، شماره سه» دومين رمان شماست، کاري که تجربه تازهاي از رويارويي مخاطب با آثار شما ميسازد. پس از موفقيت «راهنماي مردن با گياهان دارويي»، خواننده با تصويري از کتاب قبلي به سراغ اين کتاب خواهد رفت. البته با انتظاري بالا. اول از ايده کتاب بگوييد که از کجا آمد تا «من، شماره سه» نام بگيرد. و اينکه از کتاب اول تا دوم، چه کتابها يا آثاري در نوشتنتان موثر بود؟
ايده «من، شماره سه»؛ از يک تصوير ذهني آمد؛ تصوير مرد جوان زيبايي که با صورت سوخته در دستشويي يک آسايشگاه رواني ايستاده. اين تصوير، تصوير يک قرباني نبود، بلکه يک قهرمان بود و من در طول سه سال و نيم سعي کردم تا راز آن و داستان پسش را دريابم. البته موضوع روان انسان همواره يکي از مهمترين دغدغههاي فکري زندگي من بوده و از سالها پيش مطالعات مختلفي در اين زمينه داشتهام، اما آنچه در فاصله اين دو رمان اتفاق افتاد، اين بود که توجه من از هستي فردي انسان که در «راهنماي مردن با گياهان دارويي» به چالش کشيده شده بود، به سمت سويههاي اجتماعي اين حضور رفت. من ميخواستم در اثر جديدم ريشههاي رواني فردي پنهان در پس کنشگري اجتماعي را بيابم و بفهمم چطور يک فرد ميتواند در موقعيتي اجتماعي از هستي فردياش فراتر برود. بههرحال در راستاي فهم بهتر اين موضوعات تا آنجا که توانستم متون مختلف ادبي و غيرادبي را مطالعه کردم، اما اگر بخواهم به کتابهاي به خصوصي اشاره کنم، بيشک «آنارشيسم شاعرانه» نوشته هربرت ريد و «فضاهاي جديد آزادي؛ خطور جديد اتحاد» نوشته فليکس گتاري و آنتونيونگري از جمله مهمترين آنها خواهند بود.
«من، شماره سه» کاملا متفاوت از «راهنماي مردن با گياهان دارويي» است. از اين جهت که از نظر فرم و ساختار به سمت موضوعي رفتهايد که ميتوان گفت يک چرخش مفيد در دنياي نوشتاري شماست. بدونشک اين چرخش باعث ميشود زبان سويههاي روايي ديگري را کشف کند؛ مخصوصا در زاويهديد متنوع. آيا اينبار ميخواستيد خود را از قيدوبندهاي راوي اولشخص محدود رها کنيد و فضاي روايي را گسترش دهيد؟
مهمترين دستاورد «راهنماي مردن با گياهان دارويي» براي من پيداکردن تجربه و اعتماد به نفس براي رفتن به سمتوسوي يک کار تازه و چالشبرانگيز بود. من نميخواستم خودم را تکرار کنم، بلکه ميخواستم کارهايي را انجام دهم که در کتاب قبلي انجام نداده بودم. از اين منظر، زبان، شخصيت، روايت، زاويهديد، فضا و کلا تمام جنبههاي اين رمان براي من يک تجربه جديد بود. بنا داشتم خودم را از تمام قيدوبندهاي رمان قبلي رها کنم و تماما قدم در يک راه ناشناخته و البته ترسناک بگذارم.
با خواندن رمان «من، شماره سه» و حتي رمان اولتان يک چيز خواننده را غافلگير ميکند؛ اينکه عطيه عطارزاده نويسندهاي است که هنگام نوشتن به جنسيت فکر نميکند و اشرافي کامل به هر دو جنس زنانه و مردانه داريد. در هر دو کتاب شما يکجور دموکراسي ادبي وجود دارد. اين يک اتفاق تعمدي است يا اينکه اصولا برميگردد به خصلتهاي فردي خودتان؟
شخصيت اصلي «راهنماي مردن با گياهان دارويي» زن است و بيشک تجارب زيستي من بهعنوان يک زن در خلق جهان او موثر بوده است. در «من، شماره سه» يکي از بزرگترين چالشهاي من در ابتداي راه امکان درک جهان يک مرد بود ـ چراکه عادت دارم موقع نوشتن خودم را در قالب شخصيتها بگذارم و زندگي آنها را در خيال زندگي کنم و بعد آن زندگي را بنويسم ـ. بايد بگويم به طرز عجيبي رفتن در قالب يک مرد سادهتر از آن چيزي بود که تصور ميکردم. از روي تجربه شخصي فکر ميکنم انسان توانايي عجيبي براي درک تمامي جهانهاي زيسته اطراف، فارغ از تمام دستهبنديهاي موجود دارد. به گمانم خيال همان جايي است که ما را به فراسوي هر شکلي از مرزبندي ميبرد. جايي که ميتوانيم آزادي مطلق را تجربه کنيم.
-چنانچه بخواهيم اين رمان را وارد يک بحث اجتماعي بکنيم، اين موضوع مربوط به زمان حال مخاطب نيست، اما با ساختاري خوب و زباني سرشار از تکنيک و پردازشهاي درخور موضوع و واژگاني جوان و جاندار امروزي که از نظر ديدگاه منطق زباني ما را به امروز وصل ميکند نه ديروز. از اين نظر اين پارادوکس زماني ما را به کجا ميبرد؟
فکر ميکنم تاريخ تا آنجا اهميت دارد که ربط به وضعيت کنوني ما داشته باشد. هر شکلي از ارجاع ادبي به گذشته تنها با درک رابطه گذشته با حال ممکن است. درواقع ما در زمان حال، برشي از گذشته را ميخوانيم تا وضعيت امروز خودمان را بازخواني کنيم و آن را دريابيم. در راستاي اين نگاه گرچه داستان «من، شماره سه» مربوط به گذشته است، اما اگر خوب دقت کنيم ميبينيم که اين گذشته در امروز ما تکرار ميشود.
شما با يک راوي دومشخص عصبي رمان را شروع ميکنيد، اين عصبيت خواننده را غافلگير ميکند، با اينکه گاهي پاي لطافتي شعرگونه هم به ميان کشيده ميشود و ميرود، اما باز هم از درون روايت دلهره ترسناک چيره ميشود بر صداي راوي، ميخواستيد از همان اول به خواننده شوک وارد کنيد؟
ميخواستم مخاطب از همان ابتدا بداند که با چهجور جهاني روبهرو است. ميخواستم از همان ابتدا با جنون، عصيان، شعر، خشونت و حيرتي که به تدريج در داستان رشد ميکند، روبهرو شود و تصميم بگيرد که آيا ميخواهد در چنين داستاني شريک باشد يا نه. داستاني که زبان متعارف داستاننويسي را هم ندارد و مخاطب را براي خواندهشدن به چالش ميکشد. از طرفي روايت بخش اول اگرچه دومشخص است و با باقي رمان تفاوت دارد، اما از نظر من خميرمايه، عصاره و ذات چيزي است که در ادامه اتفاق ميافتد. من ميخواستم خواننده در هر قدم که در کتاب پيش ميرود اين تصوير کلي را که در ابتدا ارائه شده، در ذهن داشته باشد و خواندن رمان را با تکيه بر آن ادامه دهد.
ما در «راهنماي مردن با گياهان دارويي» شاهد شکلي از خشونت بوديم که به نظر اين خشونت با ظاهري متفاوت در «من، شماره سه» هم پديدار شده است. آيا ميتوان اين ديدگاه را به بحث انسانيت و کشف دوباره آن مرتبط دانست؟
خشونت ذات زندگي است. هر زندگي جديد با مرگي که در پس دارد همراه است. ما موجودات زنده ميخوريم تا زنده بمانيم. به نظرم هرگز نميتوان بدون درک وجوه تاريک هستي، وجوه روشن آن را دريافت. البته نبايد از ياد ببريم که انسان زماني انسان است که بر سر بزنگاه قرار گيرد و بتواند در رويارويي با تاريکي، تصميمات اخلاقي بگيرد. من در هر دوي اين رمانها به دنبال کشف معناهاي تازهاي بودم که شخصيتهاي دوپاي داستانهايم به فراخور رويارويي با تاريکيها براي خود ميساختند و به وسيله آنها طرح خود را به عنوان يک انسان ميافکندند.
سوژه و فضا در اينجا از آن دست مسائلي است که تجربه و آشنايي با آن ميتواند آگاهي همهجانبهاي نسبت به آنچه قرار است رخ دهد را ميسر ميکند. قبل يا در حين نگارش چطور خودتان را به سوژهها نزديک کرديد تا آن آگاهي را به دست بياوريد؟
اصولا براي نوشتن زياد تحقيق ميکنم. درواقع بيشترين جذابيت نوشتن براي من نوشتن در مورد چيزهايي است که نميدانم. انگار نوشتن بهانهاي است براي مطالعهکردن و فهميدن نادانستهها. در مدت کار روي اين رمان تقريبا هر چيزي در مورد تاريخچه روانپزشکي، اختلالات روانپزشکي و مباحث مربوط به روان به دستم رسيد را خواندم. همچنين بر حسب اتفاق يک مجموعه مستند آموزشي و يک فيلم بلند مستند هم با موضوعات مربوط به اختلالات روانپزشکي ساختم. فکر ميکنم تجربه ساخت اين مستندها و حضور در بيمارستانها و مراکز نگهداري بيماران اعصاب و روان و حرفزدن با بيماران و پزشکان، در کنار تجربيات شخصي خودم در اين زمينه مهمترين عامل در لمس نزديک اين فضا، درک آن و بازآفرينياش در رمان بود. البته فراتر از همه اينها به گمان من بزرگترين توانايي نويسنده و مهمترين ابزار او، امکان تخيلکردن، خارجشدن از خود و فرورفتن در قالب ديگري و پنداشتن کامل خود در پوست و گوشت ديگري است.
فکر ميکنم مساله نقاشي و به تصويرکشيدن افکار و حرفها در اين رمان خيلي به احساسات خودتان نزديک باشد. چنين انتخابي از اين جهت بوده که ايماژها ملموستر باشند؟ يا هدف ديگري در ذهن داشتيد؟
گاهي وقتها فکر ميکنم «من، شماره سه» بيش از هرچيز درباره هنر است؛ به ويژه شعر و نقاشي. آن هم به عنوان ابزارهايي براي ارتباط، براي گفتن مکنونات. گويي هنرمند موجود لالي است که نميتواند حرفش را با زبان گوشتي بزند و براي همين نياز دارد به پيداکردن يک زبان جديد، براي گفتن، براي ارتباطگرفتن، براي زندهماندن. شماره سه چنين آدمي است و من سعي داشتم با نفوذ در ذهن اين انسان امکانات ارتباطي او را به جزييترين شکل براي مخاطب تشريح کنم.
«من، شماره سه» ساده و در عين حال پيچيده است، فرم دقيقي که در تاروپود آن ابهام تنيده شده است. شرايطي فراهم شده که ميتوان در آن آزادانه فکر کرد، اما همهچيز بايد به دقت در کنار هم قرار بگيرد. بداههپردازي چقدر در اين سازماندهي همراهتان بوده است؟
اصولا هنگام نوشتن بر پايه بداهه پيش ميروم و ساختار و فرم کلي به مرور در کل اثر به وجود ميآيد. به شدت به قدرت تاثيرگذاري و به قول معروف خون موجود در پس بداههپردازي اعتقاد دارم و هيچوقت به محدودکردن خودم در قالب ساختار نميپردازم و به سود ساختار منسجم از اين قدرت چشم نميپوشم. تنها در ويرايشهاي زياد و مکرر است که کليت کارم را سازماندهي ميکنم و چيزها را طوري کنار هم ميچينم که قدرت بداهه را بارورتر کند.
بعد از تمامشدن روند نگارش هدف و نتيجه در موضعي نسبت به هم قرار داشتند؟ در تقابل يا همنشيني؟ درواقع آن تصور ذهني چقدر به آنچه الان با نام «من، شماره سه» در اختيار مخاطب است نزديک بوده است؟
اصولا در روند نگارش داستان هدفي ندارم جز کشف سفري که روبهرويم است. درواقع هيچوقت نميدانم اين سفر مرا به کجا ميبرد و چه چيزهايي را در آن کشف ميکنم. غوطهخوردن در اين ناداني و دستوپنجه نرمکردن با ترسهايش را دوست دارم و تنها در طول نوشتن و با شريکشدن در جهان شخصيتها است که معنا و نتيجه را کشف ميکنم. اين معنا تنها با پايانيافتن نگارش است که برايم کامل ميشود. «من، شماره سه» هم به همين ترتيب نوشته شد.
وجه اسطورهاي در شعرهايتان بسيار پررنگ است. اما در جهان داستانيتان، بيشتر رويکرد زيسته انسان امروز را دنبال ميکنيد. اين دو جهان، بهنوعي زيست موازي شماست. چطور اين دو را پيش ميبريد؟
براي من اسطوره يکي از امکانهاي روايي موجود براي يافتن يا به عبارتي دادنِ معنا به رويدادهاي زندگي است. از اين منظر زندگي روزمره هريک از ما را ميتوان با کمک اساطير خواند و ميشود اساطير را در روزمرهترين رخدادها زنده ديد. مثلا در انتخاب ساده خريد يک گلدان رازقي يا يک پاکت شير. انسان نيازمند يافتن معنا براي زندگي روزمره است يا حداقل اين بزرگترين نياز من به عنوان يک انسان است و زندگيکردن تنها در اين صورت برايم امکانپذير است. شايد در شعرها به دليل رهابودن مديوم شعر از قيد روايت، امکان اسطورهپردازي بيشتري - منظورم به طور خام و مستقيم است - وجود داشته باشد تا در داستان. اما به طور کلي نگاه من به جهان اطراف نگاهي معناساز است و شخصا در نوشتههايم اعم از شعر يا داستان از منظر اساطيري به وقايع نگاه ميکنم.