قديمها خواستگاري يه سري رسم و رسوم داشت.يعني مادر آقا دوماد، عروس خانم را يک جايي ديده بود، بعد با پدر آقا داماد مورد را مطرح ميکرد بعد يه کارگروهي در فاميل تشکيل ميشد که ميرفتند و توي محل عروس خانم اينها تحقيق ميکردند و در نهايت پدر داماد يه شب به پسرش ميگفت: «اين سيب رو ميبيني؟! فردا شب عروسيته».
اما الان شرايط عوض شده، يعني زوجين قبل ازدواج يکديگر را ميشناسند، مراسم خواستگاري هم صرفا به اين دليل برگزار ميشه که خانوادهها بروند توي اتاق باهم آشنا بشوند.وسط مراسم خواستگاري پدرعروس تا مياد بگه: «خب بريم سر اصل مطلب»داماد ميگويد: «جسارتا ما خودمون قبلا رفتيم سر اصل مطلب، قرار شده اندازه وزن دخترتون طلا مهريهاش باشه، سه دونگم از خونه بابامم بندازيم پشت قبالهاش!» اونوقت قيافه باباي داماد شبيه بغض فرو خورده ميشود.
بعد پدر عروس از پدر داماد ميپرسد: «خب شغل آقازاده چيه؟!» پدر داماد ميگويد: «پيش برادر بزرگش کار ميکنه، توي کار ساخت و سازن!».پدر عروس لبخند ژکوندي ميزند و ميگويد: «به سلامتي، معمار هستن؟!» که پدر داماد ميگه«نه آقا، چند تا کارگر دارن توي کلش آو کلنز قلعه ميسازن!». خلاصه آقا پسر از شرايط ازدواج نه کارت پايان خدمتش را دارد، نه شغل و درآمد درست و حسابي دارد، يک شناسنامه دارد که تازه آن را هم وقتي به دنيا آمده پدرش برايش گرفته. در نهايت مراسم عروسي در يک تالار بزرگ با چهارده مدل غذا برگزار ميشود.
يکي از غذاهاي عروسي استيک با سس قارچ است، بعد آنوقت توي خود فرانسه شام عروسي چلوکباب کوبيده و باقالي پلو با گوشت است!براي فيلمبرداري عروسي هليکوپتر اجاره کردهاند که از بالا از ماشين عروس فيلمبرداري کند، بعد فيلم را که ميبينيد انگار داريد کبري 11 نگاه ميکنيد.
خلاصه زندگي مشترک به خوبي و خوشي آغاز ميشود.از اين زندگيها که اولش بههم ميگويند: «اول تو غذا بکش» و اينها اما همچين که يککم ميگذرد و پول ديدنهاي عروسي تمام ميشود و زندگي وصل ميشود به پول يارانه و جيب بابا، مشکلات شروع ميشوند.
يعني آقا پسري که تا ديروز در به در دنبال بازي جديد پلياستيشن بود بايد دنبال پول واسه اجارهخانه و شيرخشک و پوشک بچه باشد... .
ميرود براي استخدام يکجا مصاحبه کنه که عروس خانم زنگ ميزند وسط مصاحبه بهش ميگويد: «اول واسم جوجو شو، بعد بگو منو بيشتر دوست داري يا کارتو!» نتيجه اين ميشود که آقا داماد را با اردنگي به سمت در خروج هدايت ميکنند!
همينطوري پيش ميرود که بدبختانه کار به طلاق عاطفي ختم ميشود.قبلا از هر چهار ازدواج يک ازدواج، الان از هر دو ازدواج يکيشان به طلاق عاطفي ختم ميشوند که با همين فرمان برويم جلو به زودي قبل از ازدواج طلاق عاطفي اتفاق ميافتد.
يعني توي مراسم خواستگاري تاريخ طلاق را هم تعيين ميکنيم.در نهايت کار عروس و داماد به دادگاه خانواده کشيده ميشود و بعد از طلاق عروس خانم در لايو اينستاگرام ميگويد: «منو علي عاشق هميم اما ديگه نميتونيم باهم زندگي کنيم» بعد اينطوري ميشود که هر يک ساعت 18 تا طلاق توي کشور ثبت ميشود يعني در همين مدتي که مشغول مطالعه اين يادداشت هستيد حداقل هفت هشت تا طلاق در کشور ثبت شده است.
يکي از مشکلات ما اين است که معيار و ملاکامون واسه ازدواج اشتباه شده.مثلا يکي از دوستانم هفته پيش رفته خواستگاري، از او پرسيدم: «خب چي شد؟!» گفت«منتفي شد». پرسيدم «چرا؟!» گفت«رفتيم خواستگاري جاي پارک نبود برگشتيم، بعد روي ديوار نوشتيم آمديم، جاي پارک نبود، رفتيم!» بعدشم توضيح داد که«بالاخره ما چند شب توي هفته خونه پدر خانومم هستيم، جاي پارک نباشه سختمون ميشه خب!»اونوقت قديمها ميگفتند مرد بايد روي پاي خودش بايستد و داماد سرخانه بودن يکجور فحش ناجور محسوب ميشد اما الان واسه يک عده پرتاب سه امتيازي محسوب ميشود.
خلاصه به همين وضعيت پيش برويم بايد خواستگار را توي ديوار مهرباني پيدا کنيم.يعني روي ديوار بنويسند«خواستگار داري بذار، خواستگار نداري بردار»؛يعني به زودي بعد يوزپلنگ ايراني، خواستگار ايراني هم در خطر انقراض قرار خواهد گرفت.