بستن

ماندن در شب

ماندن در شب
سعیده امین‌زاده داستان‌نویس

گيرافتادن در تاريکي مطلق، در جايي ناآشنا، بي‌هيچ حرف و نشانه‌اي که به گوشه‌اي هرچند کوچک از ذهن مشوش اندکي نور يا آرامشي تزريق کند، آدمي غريبه که مي‌آيد و در سکوت، قهوه‌اي تلخ در دست مهمان متحيرش مي‌گذارد و بي‌هيچ توضيحي رهايش مي‌کند و مي‌رود و با رفتنش تمام آن مکان غريب هم در تاريکي فرو مي‌رود. اين توصيف‌ها مي‌تواند مقدمه‌ گشودن يک داستانِ معمايي باشد. اما محمود دولت‌آبادي در رمان «بيرونِ در» با راکدنگه‌داشتن همه‌ اجزاي صحنه در برشي کوتاه از زمان، اين تصور را در مخاطب تعديل و کمرنگ مي‌کند. زني که آفاق نام دارد، در حصار يک خانه‌ قديمي با دنيايي سوال گرفتار شده و هزاران احتمال براي کوچک‌ترين مشاهداتش از خانه مي‌دهد. خانه‌اي که سرد و خالي است و بوي آدميزاد از آن شنيده نمي‌شود. درواقع آنچه بدنه‌ پيرنگ را نسبتا کُند و کش‌دار شکل مي‌دهد، رکود و ابهام است. شخصيت اصلي داستان عمدتا نمي‌تواند پاسخي براي پرسش‌هايش پيدا کند؛ بنابراين منتظر مي‌ماند تا نوري هرچند بسيار کوچک از جايي سربرآورد. او در ميانه اين پيرنگ مواج و در ميان کندي و تندي فضاها و ماجراها به حرکت درمي‌آيد تا ذره‌اي هم که شده از اين همه بي‌خبري و بُهت بکاهد.

رکود بخش اول داستان شايد بيش از همه مرهونِ ويژگي‌هاي متفاوت شخصيت کليدي آن باشد. زني که پيش از اين در زندان با کنُدي زمان و تاريکي فضاي ذهني و مکاني، آشنا شده است. آفاق خود به صراحت بر اين امتياز پا مي‌فشارد. براي آدمي چون او اگر چنان تجربه‌اي از تاريکي و سکوت زندان نبود و به‌ويژه اگر آن پايه از درک و شناخت از سلول انفرادي نبود، شايد نمي‌توانست اين شب، سکوت و ندانستن را تاب بياورد. اينکه هل داده شوي در يک تاريکي و تيرگيِ تنگ و سکوت و فراموشي تو را دربربگيرد و بعد هرقدر هم پخته و آشنا باشي با چنين فضايي، آرزو کني کسي سراغت بيايد، حتي اگر مأمور عذابت باشد. اما آن مأمور هم نمي‌آيد. مثل انتظار صبح در شبي که به پايان نمي‌رسد. براي او، در ميان آن خانه که وهم و تيرگي پُرش کرده اين انتظار بسيار شبيه همان است که در ساعات طولاني و ناتمام ِ سلول انفرادي گذرانده است. شايد کمتر کسي مثل خود او قادر باشد در اين غيبتِ نور و صدا، از کُندي زمان، انتظار و از همه مهم‌تر صبري که بايد براي دانستن پيشه کرد حرف بزند. بنابراين بار روايت در ابتداي رمان بر دوش خودِ او گذاشته شده است.

آفاق مي‌تواند در عين تاب‌آوريِ اين همه ابهام و رکود، از ممکن‌ها و ناممکن‌ها درباره‌ کسي بگويد که مثل مأموري معذور در اين خانه‌ درندشت رهايش کرده و رفته است. مردي که از هر منظري که او مي‌نگرد شکلي متفاوت دارد. هم مي‌تواند همان زندانيِ سال‌ها پيش باشد که ناگزير بود با او در اتاق بازجويي چشم در چشم شود. هم مي‌تواند عاشقي باشد که سال‌ها آفاق را دنبال کرده و حالا در اوج بي‌قراري در يک کافه به خود جرأت داده که نزديکش شود و تا مقصدي نامعلوم از او همراهي و هم‌پايي بخواهد و زن هم بر حسب غريزه به نداي او پاسخ مثبت بدهد. هم مي‌تواند مأموري باشد که آفاق را به خانه‌اي خالي از آدم برده و نگه‌اش داشته است تا زمان پرسش و پاسخ برسد. هم مي‌تواند همرزم و همقطاري از سازماني باشد که او همچنان در آن فعاليت مي‌کند و آمده تا دستورهايي را از مافوق خود ابلاغ کند. زن در او تمامي اين تصاوير را مي‌بيند. شم سياسي‌کاري‌اش نمي‌تواند کمک چنداني در شناخت مرد بکند. فقط مي‌تواند او را صبور و ساکت منتظر مرد نگه دارد، بي‌آنکه تلاشي براي رهايي از اين مخمصه بکند.

اما صبح نقطه‌ چرخش روايت است. آفاق ديگر راوي مستقيم داستان نيست. او با فراغ‌بال و سرعت بيشتري مي‌تواند به جست‌وجويي که تمام شب نقشه‌اش را کشيده بود بپردازد و باقي قصه را به راوي سوم‌شخص بسپارد. اين همان زماني است که داستان در دايره علت و معلوليِ متفاوتي قرار مي‌گيرد و پيرنگ از دام رکود بيرون مي‌آيد. شخصيت که پيش از اين اسير کندي و گاه سکون بود، به راه مي‌افتد تا معماهايي را که مرد غريبه، خانه خالي و تاريکي در ذهنش ساخته‌اند، پاسخ دهد. توصيفاتِ خانه و کوچه، که گرچه اغلب خالي از آدم‌اند و رنگ کهنگي و فراموشي گرفته‌اند، جاندارتر مي‌شود و سرعت بيشتري به داستان مي‌بخشد. حتي پيرمرد گنگ و مبهوتي که در ميانه‌ ايوان خانه جا خوش کرده، بي‌هيچ تکان و واکنشي به حرف‌هاي آفاق، گرچه بر تعليق جاري در رمان مي‌افزايد، اما نيروي محرکه‌اي براي زن نيز هست تا در سايه‌ آن همه سوالي که برمي‌انگيزد او را وادار به گشت‌و‌گذار در خانه و کوي و محله کند.

حرکت شخصيت اول داستان به تناسب موقعيت، مدام سريع و آهسته مي‌شود. زنجيره‌ علت و معلولي پيرنگ در اغلب موارد اين تناوب تندي و کُندي را توجيه مي‌کند. اما گاهي نيز از تطابق با آن جا مي‌ماند. به‌طور نمونه در خانه‌ آفاق، با مادرش که مظهر انتظار و صبر است، ساعات طولاني‌تر مي‌گذرند. گويي مادر همچنان در انتظار پدرِ مُرده، برادر مهاجر و دختري است که تازه از حبس برگشته است. اين انتظار براي او هيچ‌گاه تمام نمي‌شود. حتي او دخترش را نيز به ماندن در اين دور تکرار فرامي‌خواند. آفاق اما در دايره‌ ديگري گرفتار است. دايره‌اي که وقايع آن خانه، دلبستگي به آن مرد، رابط‌ها و همرزمان سازمان و دنيايي پرسش درباره‌ هريک از اين‌ها برايش ساخته‌اند. بيرونِ خانه آنها بي‌صبرانه منتظرش هستند تا هرکدام سهم خود را از او بخواهند. بنابراين مادامي که در حريم امن خانه است همه چيز روي روالي خطي و آهسته مي‌گذرد، اما وقتي بيرون مي‌رود، شتاب مي‌گيرد. هرچند، بستر اتفاقات داستان که بحبوحه انقلاب است معمولا کمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد. زن با اينکه همواره به شلوغي‌هاي آن بيرون و مردمي که در خيابان براي احقاق حق و مطالبه آزادي آمده‌اند، اشاره مي‌کند و تأکيد دارد که به آنها خواهد پيوست، اما هرگز واقعا به آنها نزديک نمي‌شود. هميشه در فاصله‌اي دور و مطمئن از آنها قرار مي‌گيرد و گرچه خود را آرمان‌خواه و مردمي نشان مي‌دهد، اما هميشه درگير همان دغدغه‌هاي شخصي خود از روابط انساني و ايده‌آل‌هايي است که از مرد رويايي زندگي‌اش ترسيم کرده. اين‌گونه است که حضور زن با آن عدم هماهنگي‌اش با آدم‌ها، مکان‌ها و حتي جريان افکار خودش، مانعي بر سر راه پيشرفت داستان است.

در رمان، مواقعي را مي‌توان ديد که گرچه معما در شُرف حل‌شدن است، آفاق همچون ديواري پيش روي کشف نقاط مبهم مي‌ايستد و از هرگونه حرکت جلوگيري مي‌کند. گرچه وضعيتي که او در آن گرفتار آمده آن‌چنان گنگ و ناگوياست که نياز به سرنخ‌ها را در هر قدم بيشتر و بيشتر مي‌کند، اما شخصيت به جاي کندوکاو براي روشن‌کردن مسائل به بازي ميان درون و بيرون درِ نيم‌شکسته‌ خانه يا رقصيدن ميان دلخوشي‌هاي کوچک نوجوانانه‌اش-که ديري است از دست رفته- و ترسيم عکسي خيالي از مرد غريبه به عنوان معشوق براي مادر افسرده‌اش، سرگرم مي‌شود و رازهاي مگو را به حال خودشان مي‌گذارد.

اما اوج ناهماهنگي ميان روايت و شخصيت زماني رخ مي‌دهد که داستان ميل به تمام‌شدن دارد و شخصيت بازيگوش همچنان دنبال تصاوير رويايي خود از ماجراهاست. گرچه نقطه گشايش گره‌ها با هول و ابهامِ مطلع داستان همخواني دارد و مي‌تواند شخصيت اصلي را به کشف يک راز هولناک رهنمون شود، اما همان رکود ذهني آفاق با آن همراهي نمي‌کند. او همچنان پشت همان ميزِ کافه فرانسه نشسته است و مي‌خواهد سير وقايع را به ميل خود به عقب برگرداند تا آن‌گونه که دوست دارد با مرد غريبه، که حالا ديگر خيلي آشناست و ماکار نام دارد راهي را در پيش بگيرد که به خانه‌ او ختم نمي‌شود. اين بار اتفاقا مسير آشنا خواهد بود. آنها به خانه‌ مادري آفاق خواهند رفت تا زمان و هرآنچه را که از گذر آن تأثير مي‌‌پذيرد، در انجماد و سکون فرو ببرند. آن وقت شايد خيلي نبايد منتظر همقطاران مبارز سياسي بود يا مردم را در خيابان براي شکل‌دهي به انقلاب همراهي کرد. آن وقت مهم نيست اين جامعه‌ ملتهب چه‌قدر شخصيت‌هاي ضداجتماعي در خود جاي داده باشد و چه کساني قربانيِ اين به‌هم‌ريختگي اوضاع سياسي و اجتماعي باشند؛ آن‌چه اهميت دارد اين است که به راحتي مي‌شود فجايع را ديد و به تهوع و چندشي کوتاه در برابر آنها اکتفا کرد و از کنارشان گذشت. اين‌جاست که ديگر راه شخصيت از پيرنگ جدا مي‌شود و هرکدام ساز خود را مي‌زنند. با اينکه صبح از راه مي‌رسد و نور بر تاريکي معماهاي داستان مي‌افکند، شخصيت همچنان تمايل به ماندن در همان شبِ نقطه‌ آغازين دارد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی