بستن

سهراب، نرودا و آلودگی هوا

سهراب، نرودا و آلودگی هوا
بهار اصلانی

دکتر جان تا چشمانم را می‌بندم ادامه خواب میهمانی کذایی به سراغم می‌آید. آن شب پابلو نرودا بیخ گوش‌مان نشسته بود و هر غذایی که به او تعارف می‌کردند به جای «‌مرسی میل ندارم» می‌گفت: «نان را، هوا را روشنی را، بهار را از من بگیر اما خنده‌اش را هرگز! تا چشم از دنیا نبندم». بعد محکم به سیگارش پک می‌زد. از دودش دوستم به سرفه افتاد و گفت: «‌فعلا که شما داری هوارو از ما می‌گیری.» سهراب سپهری داشت با سبد خالی سیب‌ها برمی‌گشت، یک لحظه ایستاد و در دفاع از نرودا گفت: «‌هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.» دوستم گفت: «چه خودخواهانه! لابد از اینایی هستین که بی‌خودی تک‌سرنشین بیرون میاین و ماشین‌تون هم روغن سوزی داره؟!» بازویش را کشیدم و به سرعت از جمع دورش کردم و گفتم: «چی می‌گی؟! طرف سپهریه کم کسی نیست که!»

دوستم گفت: «ببین حرف منو قبول نداری بیا از اون آقاهه که ملحفه دورش پیچیده و عینک گرد داره بپرسیم. اسمش چی بود؟ میگن آدم خوبیه.» گفتم: «گاندی!»

گاندی از دور دستی تکان داد و گفت: «هیچ چیز نمی‌تواند مانع آن شود که به همسایگان خویش در ماورای مرزهای خود نیز خدمت کنیم.» دوستم نگاه پیروزمندانه‌ای به من انداخت و گفت: «دیدی؟»

گفتم: «تو هم دنبال زیربغل مار می‌گردی‌ها. آلودگی هوا که با این چیزها درست نمی‌شه!» انیشتین با موهای آشفته برایم زبان درآورد و گفت: «ما نمی‌توانیم مشکلات‌مان را با همان طرز فکری حل کنیم که با آن، مشکلات را به‌وجود آورده‌ایم.»

بلند گفتم: «باشه بابا تسلیم. ما از خودمون شروع می‌کنیم.»

استیو جابز را دیدم که با سپهری بحث می‌کرد. گویا او سیب گاز زده‌ای که استیو گوشه سبد گذاشته بوده تا بعدا بخورد را به کسی داده بود. آلن‌تورینگ داد زد: «استیو کوتاه بیا!»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی