دکتر جان تمام روز از خواب عجيبي که شب قبل ديده بودم گيج و منگ بودم. آن شب هم در کمال ناباوري ادامه خواب شب قبل را در ميهماني ديدم.تمام زماني که بين سهراب و دايي و هدايت بحث گراني گوشت بود کافکا به سوسکي که پشتورو روي زمين افتاده بود خيره مانده بود و گاهي چيزهايي يادداشت ميکرد. دوستم آهسته گفت: «اون چرا وقتشو با يه سوسک مرده تلف ميکنه؟» پيرمردي با موهاي پنبهاي، پيپَش را از گوشه لبش برداشت و گفت: وقتي که از تلفکردن آن لذت ميبري، وقت تلفشده نيست.» دوستم با آرنج به پهلويم زد و پرسيد: «اين ديگه کي بود؟»
گفتم: «برتراند راسل بود. صدبار توي تلگرام سخنان حکيمانهاشرو برام فرستادي بعد نميشناسيش؟»
دوستم گفت: «اونارو که خودم نميخونم. يه بار نوشتم پيامهاي عمهام که عاقله زنيهرو مستقيم به تو فوروارد ميکنه».
گفتم: «اي شخصيت نمايشي. اُف بر تو! اگه ميدونستم امشب به جاي تو عمهاترو با خودم مياوردم».
کمي از جمع فاصله گرفتيم.
مردي ميانسال روي کاناپه کهنه و مندرسي گوشه سالن نشسته بود. دوستم با هيجان گفت: «اينو ديگه شناختم. فرويده.» فرويد با ديدن ما گفت: «پرسشي که هرگز بدان پاسخ داده نشده است و خود من نيز با وجود سي سال پژوهش و مطالعه براي آن پاسخي نيافتهام اين است که خواسته زنان چيست؟»
بعد به آن طرف سالن جايي که فروغ فرخزاد نشسته بود اشاره کرد و گفت: «اينم مثال مصور.» فروغ گفت: «تو همان به که نينديشي، به من و درد روانسوزم،که من از درد نياسايم، که من از شعله نيفروزم.»
فرويد گفت: « طرفش نرين. سر قضيه جلد کتاب رياضي ناراحته.» نزارقباني با کاسهاي انار در دست رو به فروغ گفت: «و بيروت با تمامي زخمهايش زنانه است.» دوستم گفت: «چه ربطي داشت؟»
نزار گفت: «هيچي خواستم پياز داغشو زياد کنم.»