بستن

کودکان و نازی‌ها

کودکان و  نازی‌ها
سمیه کاظمی‌حسنوند داستان‌نویس

کتاب «پسرکي با پيژامه راه‌راه» داستان مخوف جنگ است. يک جنگ جهاني تمام‌عيار که در برهه‌اي از تاريخ، همه چيز را درگير خودش کرد! اما اين روايت از جنگ يک روايت معمولي نيست. به اين معنا که از زاويه‌ديد ژنرال‌هاي جنگ‌سالار يا زنان و مردان جنگ‌زده نيست. يعني از آن دست روايت‌هايي که همه ما کمابيش خوانده يا شنيده‌ايم فاصله دارد؛ چراکه در اين رمان، جهان از زاويه‌ديد پسرکي خردسال روايت مي‌شود. پسر خردسالي به نام برونو که راوي يک تباهي عظيم است.

برونو فرزند يکي از فرماندهان ارشد آلماني‌هاست و از طرف پيشوا به ماموريت فرستاده مي‌شود. ماموريتي که در آن به همراه خانواده عازم يکي از اردوگاه‌هاي مرگ يهودي‌ها مي‌شوند. جايي‌که برهوت همه‌چيز است. برهوت انسان‌هايي که بيشترين جرم آنها يهودي‌بودنشان است و اکثرا هم لهستاني هستند. اما قسمت عجيب و تکان‌دهنده اين روايت درست جايي است که وقتي برونو از پنجره خانه مجلل‌شان به بيرون نگاه مي‌کند، آدم‌هايي را مي‌بيند که در درون اين محوطه، لباس يک‌دست و کلاه پارچه‌اي راه‌راه پوشيده‌اند. اين آدم‌ها چه کساني هستند و چرا آنجا زندگي مي‌کنند؟ مگر زمستان نيست! پس چرا لباس گرم نپوشيده‌اند؟ آنها در محوطه‌اي که با سيم‌خاردار محصور شده، چه مي‌کنند؟ آيا در آنجا خبري از مربا و شکلات و جوجه‌کبابي که با مريم‌گلي و پياز سرخ شده، هست؟ اين تقابل با جهان بيرون براي برونو مانند يک کشف بزرگ است و اين کشف جايي به اوج مي‌رسد که برونو تصميم مي‌گيرد در اطراف اين محوطه چرخي بزند و در آنجا پسرک همسن‌وسال خودش يعني شموئيل را مي‌بيند. پسري با چشم‌هاي درشت و هيکلي استخواني که بيش از هر چيزي آدم را به ياد اسکلت‌ها مي‌اندازد.

اين ملاقات‌ها ادامه پيدا مي‌کند تا اينکه فاجعه رخ مي‌دهد. البته فاجعه در اين اردوگاه مرگ هر روز اتفاق مي‌افتد، اما اين‌بار زاويه‌ديد فاجعه فرق مي‌کند. جان بوين در يکي از مصاحبه‌هايش گفته است که ايده اوليه اين رمان از يک تصوير گرفته شده. تصويري که در آن دو پسربچه در اين‌سو و آن ‌سوي سيم‌خاردارها ايستاده‌اند و با هم حرف مي‌زنند. نکته بسيار جالب در اين رمان روايت سرراست آن است. يک روايت ساده از نگاه معصومانه يک کودک که مخاطب را درگير خودش مي‌کند و سوي ديگر آن، جهاني است که در آن پلشتي‌هاي جنگ تمام‌قد ايستاده است و تمام معيارهاي اخلاقي، انساني و... را به چالش مي‌کشد. نهايت شرارت در مقابل معصوميت کودکانه‌اي که مي‌تواند نماد فطرت انسان باشد.

پسر‌بچه‌ها از نمادهاي خانوادگي‌شان مي‌گويند! شموئيل از ستاره پنج‌پر داوود روي خاک تصويري مي‌کشد و برونو صليب شکسته را نقاشي مي‌کند. بدون اينکه هيچ تضادي در اين دنياي کودکانه با هم داشته باشند. مگر اين جنگ خانمانسوز بر سر همين تقابل نمادها نيست؟ اين تلنگر عجيب انسان و انسانيت را با تمام هستي خودش به تفکر وامي‌دارد. ورطه‌اي هولناک از جهاني که ساخته دست بشر و ايدئولوژي‌هاي منحط و شيطاني است. ساخته‌اي اهريمني که انسان‌ها را به اردوگاه‌هاي مرگ مي‌کشاند. عده‌اي زنداني مي‌شوند و عده‌اي زندانبان! زندا‌نبان‌هاي خوش‌پوشي که در يونيفرم‌هاي نظامي شق‌ورق، شب‌ها دور هم جمع مي‌شوند و بوقلمون سرخ‌شده مي‌خورند و در چند قدمي‌شان انسان‌هايي به اسارت گرفته شده‌اند که ماه‌ها بدون غذاي کافي منتظر مرگند تا مگر فرشته مرگ آنها را از اندوه زنده‌ماندن رهايي ببخشد.

نويسنده در برخي از مصاحبه‌هايش عنوان کرده که يکي از انگيزه‌هاي نوشتن اين رمان اين بوده که به انسان‌ها گوشزد کند به راستي اگر دوباره اتفاق‌هايي از اين دست بيفتد آيا هر کدام از ما در برابر اين تفکرات شيطاني مي‌ايستيم يا ما هم مانند برخي مردمان آن زمان، مجريان اراده امثال هيتلر خواهيم بود، چراکه يکي از دلايلي که در آن زمان، اردوگاه‌هاي مرگ به وجود آمده‌اند همين خوش‌خيالي و آسودگي خاطر مردماني است که کناري نشسته بودند و تماشاگر تداوم اين رخدادها شدند و هيچ کاري نکردند! و اينجاست که جمله معروف و درخشان ژان پل سارتر اهميت خودش را نشان مي‌دهد: ادبيات شايد نتواند از مرگ و خونريزي جلوگيري کند، اما مي‌تواند کاري کند که مردم به آن فکر کنند.

نام کتاب: پسرکي با پيژامه راه‌راه

نويسنده: جان بوين

مترجم: هرمز عبداللهي

ناشر: چشمه

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی