ابتدا درباره روش کارتان برايمان بگوييد.
من به طور منظم کار ميکنم. هميشه صبحها کار ميکنم، و کمي هم قبل از صرف شام. از آن دسته آدمهايي نيستم که شبها کار ميکنند. ترجيح ميدهم شب را به مطالعه بپردازم. معمولا چهار يا پنج ساعت در روز کار ميکنم. تا زمانيکه بتوانم ادامه ميدهم تا زماني که حس کنم به ابتذال نرفتهام. وقتهايي که درجا ميمانم، شروع به مطالعه ميکنم - داستان يا روانشناسي يا تاريخ، مهم نيست چه چيزي باشد- آنهم نه براي گرفتن ايده و مطلب، بلکه براي شروع دوباره کارم.
توي کارتان زياد بازنويسي انجام ميدهيد؟
معمولا همهچيز را چندينبار مينويسم. همه افکار من افکار دومم هستند. بارها هر صفحه را اصلاح ميکنم يا چندينبار آن را مجددا بازنويسي ميکنم.
آيا مثل برخي شخصيتهاي رمانهايتان شما هم دفتــرچه يادداشت داريد؟
نه، من دفترچه يادداشت نگه نميدارم. گاهي خاطرات را براي مدت کوتاهي نگهداري کردهام، اما خيلي تنبلم و اغلب اين کار را نميکنم. به نظرم هرکسي بايد دفترچه يادداشت داشته باشد اما من نداشتهام.
ساختار کلي رمان را پيش از شـــروع نگارش آن برنامهريزي کـردهايد يا فصــل به فصل پيش ميرويد؟
نه، در هر مرحله يک فصل را کار ميکنم و راهم را آنگونه که ميبينم ادامه ميدهم. وقتي شروع ميکنم، خيلي مبهم ميدانم چه اتفاقي خواهد افتاد. فقط يک ايده بسيار کلي دارم و بهموازات نوشتن موضوع بسط و گسترش پيدا ميکند. گاهي اوقات - بيش از يکبار براي من اتفاق افتاده - مطلب زيادي مينويسم و بعد ميبينم خوب از آب درنيامده و مجبورم همهاش را دور بيندازم. دوست دارم قبل از شروع فصل بعدي، يک فصل تمام شود. اما هرگز کاملا مطمئن نيستم که در فصل بعدي چه اتفاقي خواهد افتاد تا زماني که بنويسمش. ايدهها قطرهقطره به ذهنم ميآيند؛ بنابراين بايد سخت کار کنم تا آنها را به چيز منسجمي تبديل کنم.
اين روند خوشايند است يا رنجآور؟
آه، گرچه کار سختي است اما رنجآور نيست. نوشتن يک کار بسيار جذاب و گاه طاقتفرساست. اما من هميشه خودم را بسيار خوششانس دانستهام که توانستهام زندگيام را با انجامدادن کاري که از آن لذت ميبرم تامين کنم. تعداد کمي از مردم ميتوانند.
تا حالا از نقشه، جدول يا نمودار براي اينکه راهنماي شما در نوشتن باشند استفاده کردهايد؟
نه، من از چنين چيزهايي استفاده نميکنم، اما در مورد موضوعم قطعا مطالب زيادي مطالعه ميکنم. کتابهاي جغرافيا کمک بزرگي به روشنکردن مسائل ميکنند. من هيچ مشکلي براي پيداکردن مسيرم در بخش انگليسي «دنياي قشنگ نو» نداشتم، اما مجبور شدم در مورد نيومکزيکو مطالعات زيادي انجام دهم؛ چون هرگز به آنجا نرفتهام. انواع گزارشهاي اسميتسونين [بزرگترين موزه علمي- فرهنگي- تحقيقاتي جهان که در ايالات متحده آمريکا قرار دارد] را در مورد آنجا خواندم و بعد به بهترين نحو ممکن آن مکان را تصور کردم. درواقع، تا شش سال بعد يعني سال 1937که با فريدا لارنس ملاقات کردم به آنجا نرفته بودم.
وقتي نگارش يک رمان را شــروع ميکنيد، چه نوع ايده کلياي در ذهن داريد؟ براي مثال، چگونه نگارش «دنياي قشنگ نو» را آغاز کرديد؟
خب، اين کار به شکل تقليد مضحکي از کتاب «مردان مانند خدايان» اثر وي. اچ. ولز آغاز شد، اما به تدريج از کنترل خارج شد و به چيزي کاملا متفاوت از آنچه در ابتدا قصد داشتم تبديل شد. هرچه بيشتر به موضوع علاقهمند ميشدم، از هدف اصلي خودم دور و دورتر ميشدم.
در سال 1946 پيش از نگارش کتاب «دنيــاي قشنــگ نو» اظهارات مشخصي درباره يک آرمانشهر جديد داشتيد. آيا همان زمان ايده کتاب را در سر ميپرورانديد؟
بله، در آن زمان يک ايده کلي در ذهنم بود که خيلي مرا درگير خودش کرده بود، گرچه لزوما آن را ايده نگارش يک رمان نميپنداشتم. مدتها بود که خيلي در مورد روشهاي مختلف تحقق تواناييهاي انساني فکر ميکردم؛ تا اينکه حدود سه سال پيش تصميم گرفتم اين ايدهها را به صورت رمان بنويسم. کار خيلي کُند پيش ميرفت چون تلاش ميکردم براي طرح داستان يک چارچوب روايي تعريف کنم. خودم به روشني ميدانستم که ميخواهم از چه چيزي صحبت کنم اما مشکل نحوه نماياندن اين ايده بود. البته هميشه ميتوانيد ايدهتان را در ديالوگها بگنجانيد، اما کاراکترهاي شما نميتوانند بيوقفه صحبت کنند و بيشبهه و خستهکننده نشوند؛ بنابراين هميشه مساله ديدگاه وجود دارد: چه کسي قرار است داستان را روايت کند يا تجربه آن را زندگي کند؟ براي تنظيم مجدد بخشهايي که قبلا نوشته بودم، بسيار مشکل داشتم. حالا فکر ميکنم ميتوانم مسيرم را به وضوح تا انتها ببينم. اما ميترسم به طرز نااميدکنندهاي طولاني شود و مطمئن نيستم که چه کاري با آن انجام خواهم داد.