مجموعهداستان «بُزقاب» مشتمل بر سيوسه داستان کوتاه (و کوتاهِ کوتاه) است. آفريننده مجموعه اگرچه در تمامي داستان ها سرِ صحبت با مخاطب را درباره موضوع و معنايي بزرگ در زندگي و کنش انسانها باز ميکند، اما آن را به انجامي اندرزگو و نتيجهگرا نميرساند. با اين کار در پايان هر داستان بارِ تاويل و تفسير بر گردن مخاطب مينشيند و مصطفي بيان زيرکانه و البته زيباطور از بار بيان معنا ميگريزد. ممکن است اين بيسرانجامي به ذائقه بسياري از خوانندگان خوش نيايد.
پايان اغلب داستانهاي مجموعه که به راستي کوتاه هستند و مخاطب را با پيچيدهگويي يا توصيف و فنون اضافي سرگرم نميکند. داستانها با نقطهاي تمام ميشوند که درواقع «ب» بسماله نتيجهگيري و آموختن توسط خواننده است. مورد ديگري از ويژگي مجموعه آن است هيچ کدام از موضوعهاي انتخابشده براي آفرينش داستانهاي مجموعه تکراري، مشابه و کليشه نيست. در کتابي که خواهيم گشود خالق اثر به گوشهکنارهاي بسياري از هستي پا گذاشته است و معاني تلنبارشده را در قالب داستان واگشوده است. خالق اثر در نوشتن دست به انتخاب موضوع صرفا با هدف جلبنظر مخاطب دست نزده است. بسياري از مجموعههاي داستاني ما حولوحوش موضوع يا موضوعات خاصي چرخ ميزنند يا احيانا سريالي بر کاغذ آمدهاند. در مورد «بُزقاب» چنين چيزي نيست.
مصطفي بيان در نوشتن داستانهايش صرفا از تجربه زيسته خودش بهره نبرده است. حتي ميتوان گفت اغلب يا زاييده تخيل محض نگارنده و يا نهايتا با اشارتي از موضوعي است که از اطراف شنيده و يا ديده است. اين موضوع به مخاطب ميفهماند که با اثري در کلنجار است که از آن نميتواند و نبايد درصدد واکاوي روح و روان نويسنده باشد. اگر بتوان نامي بر آن گذاشت بايد که گفت داستانهايي از زبان همه! البته اين عدم زيستن عيني اتفاق گاهي در تبيين مطلب به کارآمدي ضربه ميزند.
در داستان کوتاه «بُزقاب» که عنوان مجموعه از آن برگرفته شده است، با مجموعهاي کامل از اطلاعات از تيپولوژي شخصيت، اسطورهشناسي، طالعبيني و مراودات مرسوم اما بيفايده اجتماعي در کنار هم قرار ميگيرند. شهرداري که «بُز» است اما ميخواهد «عقاب» جلوه کند و هنر اين دوگانگي را به ريشخند ميگيرد. درنهايت هنرمند مجسمهساز از کار خود راضي است، اما شهردار عوامفريب و تشنه قدرت در تماشاندن خود ناکام ميماند. ريشخندي که وظيفه هنر است. همان کاري که داستانهاي مجموعه با ناتمامي خود انجام ميدهند: «با تمام ويژگيهاي بُز، در شخصيت شهردار، از نگاه دانشجوي دانشکده هنرهاي زيبا، دماغ او شبيه منقار عقاب، بزرگ و خميده به نظر ميآمد... آدمي اگر چنين ويژگي را داشته باشد، زمينه تبديلشدن به عقاب را دارد...»
انتخاب زبان معيار و رسمي در داستانها نميتواند اتفاقي يا از سر ناتواني به کاربستن زبان و لحنهاي ديگر باشد. همچنين نويسنده از امکانات داستاننويسياي که تحت عنوان مدرن و پستمدرن مورد استفاده قرار ميگيرد بهره نبرده است. آشنايي بيان با سبکهاي ادبي خواننده حرفهاي داستان را به اين صرافت مياندازد که او اين تکنيکها را نه يک نقطه قوت که شگردهايي بيهوده براي نو جلوهدادن نوشتار ميدانسته و از آنها استفاده نميکند. تعليق در داستانهاي مجموعه نه با پسوپيشکردن زمان وقوع وقايع و يا پيچيدهنويسي، که در دل روايتگري آورده شده است. همچنين داستانها از بار اروتيک تهياند. شخصيت نويسنده دليلي براي آوردن چنين کنشهايي دليلي نيافته و حتي در داستانهايي که به موضوع عاشقيت ميپردازند نيز حجب و حياي قلمي که آنها را مينوشته در خود محفوظ داشتهاند. نکته ديگر که البته ممکن است از دايره نقد داستان خارج يا زايد باشد ولي از ناگزير گفتن آن هستيم، توجه نويسنده به حواس پنجگانه است. براي مصطفي بيان گرما و سرماي هوا و سوز سردي و هرم گرما غيرقابل گذشت هستند. همانطور که هر انساني از نابودن در فضاي فيزيکي اطراف ناگزير است. شخصيتهاي مجموعه در خيال نويسنده و البته بيش از آن در محيط زندگي ميکنند؛ انساني بسيار انساني نه از نوع نيچهاي که از طيف زيستن حقيقي که از آن گريزي نداريم. اين ويژگي شايد به اقبال مخاطب خاص به کتاب آسيب بزند، اما دامنه مخاطبان را ميگستراند و حاشيه امني فارغ از سوگيري سياسي ميآفريند. سايهساري آرام که ميتواند براي چند ساعت سر را گرم خواندن و ذهن را به جستوجوي موارد مشابه در زندگي خود و اطرافيان وادارد.
نام کتاب: بُزقاب
نويسنده: مصطفي بيان
ناشر: روزنه