بستن

از اسطوره تا تجربه

از اسطوره تا تجربه
محمد ‌للـه‌گانی‌دزکی منتقد

فرهاد خاکيان‌دهکردي پيش از داستان بلند «رُخ»، دو مجموعه‌داستان و يک رمان منتشر کرده بود. اين مجموعه‌ها شامل داستان‌هاي خوش‌ساخت و قوي مي‌شد که گاه تنه به تجربه مي‌زدند، اما هيچکدامشان به قدر «رُخ» نبوده‌اند.

«رُخ» در دره‌اي به نام رُخ مي‌گذرد، داستان در سطحي فراتر از رئال مي‌گذرد. و در اصل داستان با مايه‌هاي قوي و گزيده‌شده از اسطوره، بنيان‌گذاشتن شهري توسط مردي به نام کارکيا شروع مي‌شد و تا زوال او و شهر و مردم آن پيش مي‌رود.

‌سنگ‌بناي رخ پارادوکس است. کارکيا وارد دره‌ رخ مي‌شود تا با دشمن آدم‌خوار به نام قوم چينوي بجنگد و دره را پاک کند تا مسکن مردمان باشد. راه از پادرآوردن مردم‌خواران چينوي اين است که از سربازان از آب دره بنوشند و خود را طعمه‌ چينوي‌ها سازند.

«کارکيا تنش لرزيد و بي‌اختيار روي خاک نشست. مي‌دانست سربازانش هر دستوري بدهد، اجرا مي‌کنند. اما اين ديگر چه جنگي است که براي پيروزشدن، اول بايد خود را قرباني کرد؟ رو به گران گفت: «يعني از سربازانم بخواهم خود را قصابي کنند؟ به اين زن‌ها نگاه کن! آيا زيباتر از آنها چيزي در جهان وجود دارد؟ يا مردانم را ببين!... آنها مرا دوست دارند. حاصر نيستم چنين دستوري بدهم.»... «اين بار اولي‌ است که سربازانم را فريب مي‌دهم... چاره‌اي نبود. گويي دره‌ رخ اينطور به ما خوشامد مي‌گويد.»

آنها با کشتن خود موجب کشتن دشمن مي‌شوند، سپس درنتيجه‌اي عمل آنها به عمر جاوداني دست مي‌يابند. بعد از آنکه جاودانه شدند قحطي شروع مي‌شود. پس از قحطي جشن باراني برگزار مي‌کنند و در جشن دچار بيماري گنديدگي مي‌شوند و تا آخر پارادوکس‌ها ادامه پيدا مي‌کنند. به پارادوکس‌ها ديگري هم مي‌توان اشاره کرد: بعد از پيروزي، کارکيا دچار غرور شده و تنديس عظيمي از خود مي‌سازد و آن را به ميدان شهر مي‌کشاند تا مردم همه عظمت او را ببينند. کارکيا مجسمه‌سازي را مجبور به ساختن تنديس خود مي‌کند؛ آنچنان به او ظلم مي‌کند که مجسمه‌ساز که او هم ناميراست پس از اتمام اثر مي‌ميرد. که اين يادآور جمشيد و سازنده‌ جام جهان‌نما‌ست. همه‌ مردم به زحمت تنديس را به ميدان مي‌برند و چنان خسته مي‌شوند که نمي‌توانند در رونمايي از آن شرکت کنند. از طرفي کارکيا پس از ديدار مجسمه دچار ترديد نسبت به خود مي‌شود که: آيا من با عظمت‌تر هستم يا اين مجسمه؟ و درنهايت لحظه‌اي پس از برپايي آن، تنديس خود‌به‌خود در م مي‌شکند. حالا کارکيا براي جاودانه‌شدن نام خود، بازيِ اين به نام قدمت اختراع مي‌کند. قوانيني براي قدمت مي‌چيند که همه‌‌ آنها قوانين رمان هم هستند.

هر بازيکن با چهار مهره بازي مي‌کرد. بعد بايد دو نفر روبه‌روي هم آنقدر بنشينند تا بالاخره صبر يکي‌شان لبريز شود و دست به مهره ببرد، آن‌وقت او از همان آغاز محکوم به شکست است، فقط بايد هرچه مي‌تواند بين خطوط دوام بياورد و دربرابر سرنوشتش مقاومت کند، زيرا هيچ پيروزي براي او در اين بازي وجود ندارد، تنها او براي بقا مي‌جنگد. همچنين داستان برپايي شهر بر خاکسترِ دشمنِ ديو سرشت، ايجاد علم و دانش، مقابله با عواقب يکجانشيني از اساطير اصلي آريايي است و مي‌توان «رُخ» را از اين منظر هم بررسي کرد.

«رُخ» داستاني تازه‌ با نگاهي تازه‌‌ است که در ادبيات فارسي نوشته شده. از پيشنيان خود وام مي‌گيرد، اما راه خود را مي‌رود. ردپاي مارکز قلعه‌هاي گوتيک آلن‌پو و حتي استيفن کينگ در اثر پيداست، اما تنيده مي‌شود در داستان‌ها فراطبيعه‌ شرقي و درنهايت محو مي‌شوند در ذهن نويسنده.

«از ميدان اصلي صدا هلهله‌ مردم به هوا رفت. زني چنان دلربا مي‌رقصيد که حتي زنان هم از شدت بي‌قراري به ديوارها چنگ مي‌کشيدند. يکي از مردان دره که کارش دوشيدن شير بود... با چاقو قلبش را درآورد و پيش پاي رقاص انداخت و بعد باز به تماشاي رقص ايستاد. کودکان نگاه از آسمان برداشته بودند و پيش چشم والدين‌شان بازي مي‌کردند. گران تف کرد سمت ميدان و گفت: «اين رقاص را جايي ببند!... تمام مردم را ديوانه مي‌کند... با تو هستم!»

در باب وجوح روانشانسي کار مي‌توان گفت که «رُخ» داري سه شخصيت اصلي است که يکي مي‌ميرد، يکي در دره‌ رُخ مي‌ماند و يکي از آنجا مي‌گريزد. چنان که بخشي از وجود هر نويسنده در اثرش مي‌ميرد، بخشي از آن در اثر زنداني مي‌شود و بخشي از وجود او مي‌رود که به اثر تازه‌اي بپردازد.

نام کتاب: رُخ

نويسنده: فرهاد خاکيان‌دهکردي

ناشر: بان

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی