بيماريهاي واگيردار در ادبيات از پيش از ميلاد در آثار تراژدينويسان يوناني حضور داشته تا قرن اخير که نمونههاي مهمش در «طاعون» آلبر کامو و «کوري» ساراماگو است. و حالا در قرن جديد، کرونا موجب شده تا دوباره نويسندهها اين ويروس همهگير را در آثارشان به شکلهاي مختلف روايت کنند. يکي از کساني که به خوبي روايت ديگري از حضور اين ويروس در زندگي بشر داشته اُلگا توکارچوک، نويسنده لهستاني برنده جايزه نوبل ادبيات 2019 است. توکارچوک که براي رمانهاي «کتاب يعقوب»، «گريزها» و «با گاوآهن استخوان مردگان را شخم بزن» شناخته ميشود، در داستان کوتاه «دنياي نو از پنجره من»، بار ديگر انسان را دعوت ميکند تا به خويشتن خويش بنگرد و هشدار ميدهد که اگر دنيا به اين شکل ادامه پيدا کند زندگيمان سويههاي مخربي ميگيرد که ديگر کنترلش از دستمان خارج است.
توکارچوک مينويسد: «اين ويروس، عاقبت، چيزهايي را که ما با آنهمه شور و حرارت انکار کرده بوديم به يادمان آورد: اينکه ما موجودات ظريفي هستيم و از مواد شکنندهاي تشکيل شدهايم. اينکه ما ميميريم؛ که ما فناپذيريم. اينکه ما بهخاطر انسانيتمان، با هر مورد استثنايي، از بقيه دنيا جدا نيستيم، بلکه جهان نوعي شبکه عظيم است که ما در آن گنجانده شدهايم، و توسط رشتههايي نامريي از وابستگي و تاثير، با موجودات ديگر مرتبطيم. اينکه بدون توجه به اينکه کشورهايي که اهلشان هستيم چقدر از هم دورند يا ما به چه زباني حرف ميزنيم و يا پوستمان چه رنگي است، همه ما بيماريِ مشترکي ميگيريم، ترسهاي مشترکي داريم؛ به مرگي مشترک ميميريم.»
همانطور که توکاروچوک مينويسد، در منظر اين ويروس، همه دنيا شبيه هم شده و همه آدمها شبيه هم ميميرند. پس بايد به خود آييم و کاري کنيم: «اين ويروس بالاجبار به ما ميفهماند که فارغ از اينکه در مواجهه با خطر چقدر احساس ضعف و آسيبپذيري ميکنيم، اطراف ما کساني هستند که آسيبپذيرترند و کمکمان به آنها ضروري است. به يادمان ميآورد که پدر و مادر و پدربزرگ مادربزرگهاي مسنترمان چقدر شکنندهترند و چقدر به مراقبت ما نياز دارند. به ما نشان داده که اقدامات جنونآميز ما جهان را به خطر انداخته است و اين پرسشي را پيش ميکشد که ما بهندرت جرات داشتهايم از خودمان بپرسيم: آنچه که ما دائم در جستوجويش هستيم دقيقا چيست؟»
انسان هفتادهزارساله که بيش از دههزار سال است که زيرعنوان «انسان خردمند» سکان حرکت دنيا را به دست گرفته، مدام با اين پرسشها مواجه شده و باز برخطا رفته. آيا کرونا ميتواند انسان را به مسير درست برگرداند؟ توکارچوک مينويسد: «ترس از بيمارشدن ما را به ياد آشيانهاي انداخته که از آنجا ميآييم و در آن احساس امنيت ميکنيم. در چنين شرايطي حتي کوشاترين مسافران هم هميشه به سمت نوعي خانه روميآورند. همزمان، حقايق غمانگيزي براي ما آشکار شده - که در لحظهاي خاص از خطر، فکر ما يکبار ديگر به دستهبنديهاي محدودکننده و خاص ملتها و مرزها متوسل ميشود. در اين شرايط دشوار ديدهايم که ايده جامعه اروپا در عمل چقدر کممايه است. اتحاديه اروپا مسابقه را ول کرده و تصميماتِ زمانِ بحران را به دولتهاي ملي واگذار کرده. شوونيسمِ قديمي برگشته، و تفسيمبندي بين ما و بيگانه را برگردانده؛ به عبارتي، همان چيزي را که ما در اين چند دهه گذشته با آن جنگيديم به اين اميد که اذهان ما را هرگز دوباره قابندي نکند. ترسِ از ويروس، اين عقيده آباواجدادي را موجب شده که بايد خارجيها را مقصر دانست، که آنها هستند که خطر ايجاد ميکنند. در اروپا، خطر «از جاي ديگر» است. در لهستان همه کساني که از خارج از کشور برميگردند مشکوک محسوب ميشوند. اين ويروس به ما يادآوري ميکند: مرزها وجود دارند و کارشان را دارند خيلي عالي انجام ميدهند.»
انسان در حصار مرزهاي سياسي، با ترس پيش ميرود، آنطور که توکارچوک اين ترس را حس ميکند: «من همچنين ميترسم که اين ويروس، حقيقت قديمي ديگري را به ما يادآوري کند که چقدر نابرابري ميان ما وجود دارد. درحاليکه بعضي از ما با هواپيماهاي شخصي به خانههايمان در جزيرهها يا به انزواي جنگل پرواز ميکنيم، بقيه در شهرها ميمانند، نيروگاهها يا سازمانهاي آب را ميگردانند. هنوز ديگران با کار در فروشگاهها و بيمارستانها جانشان را به خطر مياندازند. عدهاي از همهگيري جهاني پول درميآورند، درحاليکه ديگران داروندارشان را از دست ميدهند. بحرانِ پيشرو پايههاي همه اصولي را که بهنظرمان درست ميآمد سست ميکند؛ بسياري از کشورها قادر نخواهند بود از پسش برآيند، و در مواجهه با زوالشان نظمهاي جديدي پا ميگيرند، مانند اغلبِ مواردِ پس از بحران.»
دوران جديدي از راه ميرسد شايد با ادبيات نو: «اينکه ما استادان آفرينش هستيم، که ما ميتوانيم هر کاري بکنيم، که جهان به ما تعلق دارد...»