درباره «ملاقات»؛
داستانهاي کوتاه جيمز بالدوين
بيرونآمدن از برهوت
بعضي داستانها پيشينهاي چندصد ساله دارند. داستان سياهپوستان آمريکا نيز از زماني آغاز شد که کشتيهايي مملو از سياهپوستان آفريقايي در سواحل آمريکا پهلو گرفتند و فوجفوج نيروي کار مجاني به رگهاي اقتصاد تازهپاگرفته اين کشور تزريق کردند. بر اين زنان و مردان و کودکان جداشده از سرزمين مادري هر گونه بيعدالتي و تبعيضي روا دانسته شد، فقط و فقط به جرم رنگ سياهِ پوستشان. در تاريخ ادبيات آمريکا نويسندگان زيادي به مساله تبعيض نژادي پرداختهاند و با اين ايده که نوشتن ميتواند ابزاري براي بيان رويدادهاي تاريخي باشد دردها، رنجها و غمهاي نسلي را که محکوم به ادامه زندگي در آن فضاي خفقانآور بودند ثبت کردهاند که يکي از شناختهشدهترينشان جيمز بالدوين است.
جيمز بالدوين آثار ادبي فراواني از جمله شعر، نمايشنامه، رمان و داستان کوتاه خلق کرد. مجموعهداستان «ملاقات» (ترجمه ستاره نعمتاللهي، نشر مرکز) در قالب هشت داستان کوتاه و در فضايي رئال، سياهان و جامعهاي را که در آن زيست ميکنند، پيش چشم خواننده ميآورد و به او اجازه ميدهد با نفوذ به انديشه شخصيتهاي داســـــتانهايش طـــعم تبعــــــيض را بچــشد. روايتگري راويان اولشــخص يا ســومشخصِ محدود به ذهن شخـــــصيت در فضايي واقعگرا و پرداختن به موضوعات انساني و احساسبرانگيز موجب شده خواننده بيش از آنکه جذب داستانها شود به دانستن تاريخ و سرگذشت سياهان علاقهمند شود؛ «تاريخي که رنگ پوست آدمها برايشان رقم زده است.» اين داستانها بنا ندارد تصويرگر شکنجهها و آسيبهاي فيزيکي سياهان باشد، بلکه آنچه در بيشتر داستانها نمود پيدا کرده تأثيرات روحي و رواني اين ستمهاست بر فکر و ذهن نسلهاي پس از دوران بردهداري؛ تأثير واژههايي چون «سياه کثافت» که حتي در فرهنگ واژگان خود سياهان نيز جاي گرفته است و همچون زخمي التيامناپذير هرازچندگاهي سر باز ميکند و روح و روان آنان را ميآزارد.
روت، زن سياهپوست داستان «بيرون بيا از برهوت» در برزخي از عشق و نفرت نسبت به مردي سفيدپوست، به نام پل، دستوپا ميزند. کشمکشهاي ذهني روت حکايت از اين دارد که «او خود را در تله مردي ميبيند که از آنِ او نيست و قرار نيست از او فرزندي داشته باشد» اما به صرف باليدن به رنگ پوست پل و تسلطش بر او باز «با اشتياق و اميد به آغوشش ميرود». آنچه از ذهن روت ميگذرد، نمايانگر احساس گناهي است که خانوادهاش در نوجواني نسبت به خطايي ناکرده در ضميرش ثبت کردهاند. احساس «کثيفبودن» حاصل قضاوت کور پدر و برادري است رشديافته در جامعهاي که عدالت براي سياهپوستان در آن معنا ندارد و پليس و سيستم قضا در آن بيش از هر ساختار ديگري ناعادلانه رفتار ميکند؛ مسالهاي که بالدوين در داستان «ملاقات» به شکلي چشمگير به نمايش گذاشته است. در اين داستان خواننده از نظرگاه مردي سفيدپوست که معاون کلانتر است با «قبيله»ي سياهان آشنا ميشود. واگويههاي ذهني و عينيِ اين مرد، شبهنگام، پس از آزار و اذيت جواني سياهپوست و نيز يادآوري خاطرات کودکياش، علاوه بر نمايش بيعدالتي، از هراسي نشان دارد که روزبهروز در وجودش قوت ميگيرد. در داستان «همين امروز...» اما، شايد خواننده بتواند چشماندازي دلپذيرتر براي سياهان متصور شود. مردي سياهپوست همسري سفيدپوست و سوئدي دارد، خواننده و هنرپيشهاي موفق و مشهور است، ثروتمند است و سالها در کمال آرامش در فرانسه زندگي کرده است و اينک که بار ديگر عازم آمريکاست «قسم خورده است که با حرفهاش نگذارد جهان با پسرش کاري را بکند که با او و پدرش کرده است.»
بالدوين در داستانهايش کودکان را - بهعنوان نسلي ديگر - از خاطر نبرده است و حضور آنان، چه سفيد و چه سياه، در روايتها نقشي پررنگ دارد. اگر يکي از تعاريف آيروني را «گفتن چيزي براي رساندن چيزي ديگر» بدانيم نويسنده در داستان «مرد کودکمانده» با استفاده از سادهدلي و بيخبري و معصوميت يک راوي هشتساله فضاي آيرونيک تکاندهندهاي بر داستان حکمفرما کرده تا به ناظر داستان واقعيتهاي تلخ و عميقتري را نشان دهد. تضاد ميان ظاهر و واقعيت چيزي است که فقط به چشم خواننده داستان ميآيد و نه به چشم کودک سادهدلي که به حرفهاي پدر دل خوش داشته و در انتظار روزي است که همچون پدر، دست در دست پسرش روي زمينهاي موروثياش گام بردارد. تقابل فقر و ثروت، دوستي و دشمني و خصوصا مرگ و زندگيِ به نمايش درآمده در خطوط پاياني اين داستان واقعيت وجودي انسان تماميتخواه را برملا ميکند و به مسالهاي اشاره دارد که از آغاز تاريخ بشر عاملي براي پاگرفتن جنگها و کشتوکشتارها بوده است. در داستان «گشتوگذار» هم نشانههايي از نوع ديگري از آيروني قابل دريافت است.