ژان ژيرودو در اغلب آثار خود تمايل بسياري براي ارجاع به اسطورهها و رويکردهاي نمادين نشان داده و در چارچوب تمثيل است که به مسالههاي دنياي امروز ميپردازد. داستان کوتاه «مردي که خودش را فروخت»، نيز آينهاي تمامنما از سبک و جهانبيني خاص اوست. مکان داستان، دادگاهي است که قاتلي در آن محاکمه ميشود. قاضي بيهيچ مقدمهاي از متهم ميخواهد خود را معرفي کند و او هم خود را همنام اسقفي ميداند که حوالي سال 1428 حکم آتشزدنِ ژانداک را صادر کرد. قاضي حرف متهم را جدي نميگيرد و آن را تمسخرِ دادگاه ميداند و از او ميخواهد اسم حقيقياش را بگويد. اما متهم دوباره سراغ ژاندارک ميرود و خود را حکمراني معرفي ميکند که براي جلب رضايت مردم، او را اعدام کرده. درواقع متهم خود را توامان هم اسقف دادگاه ژاندارک و هم حکمرانِ زمانه او (دو نماينده اصلي نظام مستبد در قرون وسطي) معرفي ميکند. قاضي اينها را بازيِ متهم براي منحرفکردن توجه دادگاه ميداند و اتهام اصلي را پيش ميکشد؛ کُشتن مدير کارگاههاي کشتيسازيِ کاليفرنيا با ضربات چاقو. متهم اما پاسخ ميدهد که مجبور به کشتنش شده است. قاضي همين حرف متهم را هم نوعي برخورد مطايبهآميز درنظر ميگيرد و او را از هرگونه شوخي با دادگاه منع ميکند و دادستان را فراميخواند.
دادستان از موضعي انساندوستانه طرح موضوع ميکند و کُشتن متهم را (اگرچه که مرتکب قتل شده باشد)، ادامه زنجيره مرگخواهي ميداند و تاکيد ميکند که چنين مجازاتي، کمکي به حل معضل جنايت در جامعه نميکند. او از جانب يتيمان، بيوهها و تمام کساني حرف ميزند که ميتوانستهاند با چاقوي «پدر فرانسوا» کشته شوند. درواقع او نيز با دادنِ اين لقب به متهم، بهنوعي مرگِ ژاندارک را به موضوع اين قتل منتسب ميکند. گويي متهم خود، همان اسقفي است که با چاقو به سراغ ژاندارک و ژاندارکهاي جامعه رفته و قلعوقمعشان ميکند و حالا دادستان در برابر او ايستاده تا از حقوق قربانيان دفاع کند. دادستاني که از نقش مرسوم و شناختهشده خود در دادگاه فاصله ميگيرد و بهجاي اثبات مساله قتل و درخواست مجازت، متهم را مردي بيسروپا ميداند که بايد به او به ديده ترحم نگاه کرد.
از سوي ديگر دفاعِ وکيل هم اوضاع را مساعدتر نميکند. وکيل خود بر جانيبودن متهم و اينکه «او بدترينِ قاتلهاست» اصرار ميورزد و تنها دفاع او از موکلش اين است که هنگام ارتکاب جرم عريان نبوده و مانند يک آدم بيسروپا و لاابالي دست به قتل نزده. دفاع او بهگونهاي است که خودِ متهم نيز به خنده ميافتد و به تمسخر از او تشکر ميکند و معتقد است اگر او وکيل ژاندارک ميبود، امروزه، اينهمه انگليسي در پاريس نداشتيم! کنايه از اينکه همه آنهايي که در زمان ژاندارک قصد حمايت از او را داشتند هم به همين اندازه ناکارآمد بودهاند و در برابر تعرض انگليسيها که ژاندارک عليهشان ميجنگيد و درنهايت به اسارتشان درآمد، هيچ کاري از پيش نبردهاند.
متهم از سويي نماد همان نظام حاکمي است که افراد وطنپرست و ازجانگذشتهاي همچون ژاندارک را بهخاطر عدمسرسپردگي برنميتابد و زمينه نابودياش را فراهم ميکند و از جهتي ديگر نماد ژاندارکي است که براي گذران زندگي، تن به تسليم و فروختن جسم خود ميدهد و خود را بهعنوان بيلبورد انساني، به مدير شرکت کشتيراني کاليفرنيا ميفروشد. مدير اين شرکت و موسسه کالبدشناسياي که متهم جسمش را پس از مرگ به آنها واگذار خواهد کرد و همينطور «اَدل» زن مورد علاقهاش، تنها به جسمِ او اکتفا نميکنند و فروختنِ روحش را هم طلب ميکنند. موضوعي که درنهايت خونش را به جوش ميآورد و تصميم ميگيرد اين کشمکش را پايان دهد. او تصميم ميگيرد روح و جسمش را از نظامي که آنها را به تصاحب خود درآورده، پس بگيرد. براي همين بهسراغ چاقويي ميرود که از ژاندارک به ارث رسيده تا رسالت ناتمام او را در دنياي امروز و در مقابل دشمنان جديد، بهثمر برساند. او سراغ مدير شرکت کشتيراني ميرود؛ کسي که در صدر اين نظام حاکم قرار گرفته و استقلال وجودياش را نفي کرده است. قتل مدير کشتيراني درواقع اعاده حيثيت اوست و حالا همانند ژاندارک در مقابل دادگاهي قرار گرفته که همچنان از او تمام وجودش را طلب ميکند و ميخواهد او را به تسخيرِ کامل خود دربياورد. درحقيقت اين دادگاه تشکيل شده تا به مساله هويتباختگيِ انسان امروزي بپردازد. انساني که همچون ژاندارک بر سر دوراهيِ فروختن روح خود يا نابوديِ جسم قرار دارد و شکي نيست که رستگارياش در پذيرش مرگِ جسماني و تسليمنکردنِ روح است.