متاسفانه شب گذشته در درمانگاه سينا اطهر حادثه تلخي رخ داده و تعدادي از هموطنانمان و کادر درماني اين مرکز جان خود را از دست دادهاند، مساله آنقدر تلخ است که مثل پلاسکو آدم فقط دلش ميخواهد سوال کند: «چرا ايمني که با جان انسانها سر و کار دارد را انقدر ساده ميگيريم؟» واقعا چند حادثه بايد رخ بدهد که به خودمان بياييم؟
صبح چراغي سحر افروز شد/ کحلي شب قرمزي روز شد
نظامي يکي از شعراي بزرگ کشورمان در اين بيت اشاره به صحبتهاي پيام طبرسي، رئيس بخش بيماريهاي عفوني بيمارستان مسيح دانشوري داشته که برخلاف نظر استاندار تهران که وضعيت اين شهر را زرد و سفيد اعلام کرد، هشدار داده: «از نظر ما تهران در وضعيت قرمز قرار دارد».
ببينيد بنده معتقدم فرقي نميکند قرمز را نظامي گفته باشد، يا رئيس بخش عفوني بيمارستان مسيح دانشوري يا استاندار تهران! چون همه آنها مرد هستند طبيعي است که رنگها را از يکديگر تشخيص ندهند. چون از نظر آقايان ما کلا چهار رنگ سفيد و سياه و قرمز و آبي داريم! پس ممکن است منظور نظامي از قرمز، صورتي باشد. منظور آقاي طبرسي از قرمز، نارنجي باشد و منظور استاندار تهران قهوهاي لواشکي باشد، چون اين قرمز دقيقا مشخص نيست چه رنگيست، پس اين ناهماهنگي از همينجا نشات ميگيرد.
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن/ هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد
حافظ را که ديگر ميشناسيد و معرف حضورتان هست؟ همان که اشعارش را سر چهارراهها ميفروشند و معمولا وقتي کارمان راه نميافتد، چپ چپ به ديوان او نگاه ميکنيم انگار تقصير حافظ است که چک ما برگشت خورده است.
اين شاعر فالگير کشورمان در اين بيت اشاره مستقيمي به صحبتهاي سراجالدين عارفنيا، معاون دانشگاه علوم پزشکي گلستان داشته، که اعلام کرده 80درصد بيماران مبتلا به کرونا در بيمارستانهاي اين استان ميگويند در مراسم عروسي به اين ويروس مبتلا شدهاند.
حافظ در اين مصراع هشدار داده که خوردن باقاليپلو با ژله ارزش گرفتن کرونا را ندارد و اساسا اصراري که ما به برگزاري مراسمهاي مختلف داريم، باعث شده کرونا هم به ژاژخايي بيفتد و حيرتزده شود.
اين چند صباحي که درگير کرونا هستيم، بيخيال مراسم عروسي و شماعيزاده شويد. اصلا در اين شرايط اقتصادي از کجا ميآوريد که عروسي بگيريد؟ مسئولان ديگر چه کار کنند که نتوانيد عروسي بگيريد؟
هر يک چندي يکي برآيد که منم/ با نعمت و با سيم و زر آيد که منم
خيام در اين بيت به دفاعيات عجيب جناب دانيالزاده ابربدهکار بانکي در دادگاه طبري پرداخته است. دانيالزاده در دادگاه گفته: «در ماشين آخرين مدلم مينشينم و شيشهاش را بالا ميدهم تا ذرهاي دود وارد آن نشود!» و مصراع دوم که سروده: «با سيم و زر آيد که منم!» دقيقا منظورش همين بدهکار بانکي نازنين بوده است.
در مورد بقيه مردم که مثل ايشان در نعمت نيستند هم حافظ اعمال نظر کرده و گفته: «خاک بر سر کن غم ايام را!» و خيام ترجيح داده که سکوت کند.
در روزهايي که ما دنبال خانههاي 25 متري هستيم، عدهاي هم شيشه ماشينشان را بالا ميدهند که دود وارد آن نشود. تازه شک نکنيد پسفردا همين لانهها و کندوهاي 25 متري را هم بايد از امثال ايشان اجاره کنيم.
خلاصه ببخشيد که وسط زندگي لوکس و لاکچري شما عزيزان مزاحم ميشويم، لطفا براي بنده يک تکه زمين دو متري براي روز مبادا باقي بگذاريد. ببخشيد که هموطنان و همشهريان شما عزيزان، ما فقرا شدهايم!
عجب سروي، عجب ماهي، عجب ياقوت و مرجاني/ عجب جسمي، عجب عقلي، عجب عشقي، عجب جاني
مولانا که به واسطه محسن چاوشي در کشور ما شناخته شده است هم در اين بيت ظاهرا حوصلهاش از دست شرايط اقتصادي و صحبتهاي اخير سعيد ليلاز که گفته: «دولت خودرو را گران کند و از سودش خرج درمان کروناي فقرا و توزيع يارانه ميان محرومان کند» سر رفته است.
ظاهرا سعيد ليلاز بر اين باور است که خودروهاي داخلي را آدمفضاييها ميخرند و به مريخ ميبرند که چنين تز اقتصادياي داده است. يعني دولت به مردم ماشين بفروشد، بعد پولش را خرج همان مردم کند؟ چون اگر منظورش از فقرا و محرومان همان چيزي است که ما ميدانيم که پول از اين جيب به آن جيب ميشود.
مولانا هم به همين دليل گفته: «عجب عقلي! عجب عشقي!» چون در بالا يکي از مفسدان اقتصادي در مورد خودرويش صحبت کرده و بعيد است آدم داخل وانت بتواند از گرما شيشه را بالا ببرد، پس اين خودروهاي داخلي قرار نيست به اين عزيزان فروخته شود!