بستن

علیه سرنوشت

علیه سرنوشت
مونا رستا منتقد ادبی

پاتريک موديانو از شاخص‌ترين چهره‌هاي معاصر ادبيات فرانسه است. او که علاوه بر نوشتن داستان کوتاه و رمان، دستي هم بر آتش سينما دارد؛ جوايز معتبري را از آنِ خود کرده‌ که از ميان آنها مي‌توان به نوبل ادبيات اشاره‌ کرد. آکادمي نوبل موديانو را به‌سبب آنچه وصف هنرمندانه سرنوشت انسان‌ها و بازنويسي استادانه سال‌هاي اشغال فرانسه به دستِ آلمانِ تحتِ تسلطِ نازي‌ها توصيف مي‌کند، برگزيد و اين دقيقا همان وضعيتي است که مي‌توان در توصيف داستان «جاني» نيز به‌کار برد.

«جاني» برشي از زندگي تراژيک جوان يهوديِ بيست‌ودوساله‌اي به‌نام «کورت» است که به‌واسطه شباهت به جاني ويسمولر ورزشکار و ستاره سينما، از دوره نوجواني «جاني» خوانده‌ مي‌شد. جاني که رو به پيشرفت داشت، در‌حالي‌که مشغول يادگيري حرفه‌اي ورزش اسکي در ارتفاعات اتريش و نزديک‌شدن به پروژه‌هاي سينمايي بود، در آستانه جنگ دوم جهاني مانند بسياري ديگر با خلاف‌آمد روياهايش مواجه و با پيوستن دولت فدرال اتريش به امپراتوري آلمان نازي، ناگزير از ترک آنجا به همراه مادربزرگش شد. داستان ولي در روزهاي اقامت پاريسي او جريان ‌دارد؛ درحالي‌که مادربزرگ در ميانه اين مسير از او جدا شده و جاني با زني به نام ارلت دالوين که پانزده سال از خودش بزرگ‌تر است روزگار مي‌گذراند.

داستان کوتاه «جاني» با وجود اختصار، دربردارنده و انعکاس‌دهنده شاخص‌ترين ويژگي‌هاي جهان داستاني نويسنده‌اش به شکلي کمينه است و با ابعاد ساختاري و بافتاري مخصوص به خود در حال تکرار و تاکيد بر همان نگرش و مضاميني است که موديانو در ساير آثارش به آنها مي‌پردازد. او در قالب ساختاري ساده و به دور از پيچيدگي‌هاي فرميک به يکي از بي‌نهايت سرگذشت‌هايي مي‌پردازد که ممکن است در دوران جنگ دوم جهاني و در بستر فرانسه اشغال‌شده رقم خورده ‌باشد. به‌دنبال فرانسه اشغالي، پاي پاريس زيبا هم به ميان مي‌آيد، با اين توضيح که پاريس در داستان‌هاي موديانو حضوري تمام‌قد ولي با تيره‌ترين چهره خود دارد. جاني در غياب مکرر پدر و مادر که موديانو معمولا در داستان‌هاي خود براي کاراکترهايش رقم مي‌زند با مادربزرگش زندگي مي‌کند و به همراه اوست که وادار به ترک اتريش مي‌شود. اما با وجود اصرارهاي مادربزرگ زيرِ بارِ ادامه مهاجرت نمي‌رود و ترجيح مي‌دهد بدون خطرکردن در پاريس بماند. با جداشدن از مادربزرگ است که پازل تنهايي جاني کامل مي‌شود تا در ادامه، آن‌گونه که نويسنده مي‌خواهد به مقوله هويت گره بخورد. به اين معنا که اگر بتوان تنهايي ِجاني را بيگانه‌شدن او از ديگران توصيف‌کرد، داستان در ادامه به شکلي پيش مي‌رود که او با دورشدن و از دست‌دادن هويتش در حال بيگانه‌شدن با خود است و اين همان فرآيندي است که موديانو در اغلب داستان‌هايش به تصوير مي‌کشد.

داستان «جاني» از رمزورازهاي معمولِ داستان‌هاي موديانو هم خالي نيست. ارلت دالوين زني بلوند با چشم‌هايي سبز و پوستي لطيف است که يک‌ونيم دهه از جاني بزرگ‌تر است، ولي به تصريح نويسنده هم‌سن‌وسال به‌نظر مي‌رسند. ارلت خود را همسر يک افسر نيروي هوايي که از آغاز جنگ دوم ناپديد شده، معرفي مي‌کند، ولي جاني هميشه به عکس همسر او که در قاب چرمي و روي پاتختي خودنمايي مي‌کند، به چشم يک بازيگر سينما نگاه مي‌کند و از خود مي‌پرسد چرا روي پلاک مسي‌رنگ جلوي در نامي از اين مرد در کنار همسرش حک نشده. بااين‌حال، هيچ‌وقت سوالي در اين مورد يا موارد ديگري که ذهنش را مشغول کرده، نمي‌پرسد: «هميشه حوالي ساعت هشت شب همديگر را مي‌ديدند. در طول روز [ارلت] آزاد نبود و بايد صبح زود خانه را ترک مي‌کرد. [جاني] خيلي دلش مي‌خواست از کار او سردربياورد و بفهمد روزها در غياب او چه مي‌کند و کجا مي‌رود، اما [ارلت] از پاسخ‌دادن به پرسش‌ها طفره مي‌رفت.» چرخيدن افکاري از اين دست در ذهن جاني و رفتار مشکوک ارلت بذر گماني را در ذهن خواننده مي‌کارد مبني بر اينکه آيا ارلت با وامي که از شهرداري خيابان پير شارون گرفته و با انگشتر و گوشواره و گل سينه‌اي که گرو گذاشته در سرنوشتي که براي جاني رقم مي‌خورد، نقشي داشته ‌است يا نه؛ نقشي از آن دست که موديانو به پدرش در زندگي واقعي نسبت داده و در جايگاه مضموني مکرر در داستان‌هاي مختلف خود به آن پرداخته ‌است. فرانسوي‌هايي که با پليس مخفي آلمان همکاري يا در آن اشتغال دارند و جا‌به‌جا در داستان‌هاي موديانو به چشم مي‌خورند از همين واقعيت در زندگي شخصي او برآمده‌اند.

به‌اين‌ترتيب است که نوبليست هفتادوپنج‌ساله فرانسوي در داستان کوتاه «جاني» به زندگي يهودي جواني مي‌پردازد که در يکي از تاريک‌‌‌ترين دوران تاريخ فرانسه مي‌گذرد و آن را با ترديدي که هنرمندانه به جان خواننده انداخته،‌ پايان مي‌دهد؛ ترديدي از آن نوع که با پايان‌يافتن داستان هم پايان نمي‌پذيرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی