مجموعهداستان به عنوان يک قالب روايي ميتواند در هر يک از بخشهاي خود، به طور مستقل به مضموني خاص بپردازد. در اين صورت شايد تنها لازم باشد که موضوع و فلسفه کلي داستانها به هم نزديک باشد. در مجموعهداستانهاي بههمپيوسته اما، نويسنده پيکرهاي واحد براي همه داستانها در نظر ميگيرد و تلاش ميکند خوانشي يکپارچه به دست دهد؛ به شکلي که مخاطب بتواند مفهومي کلي و متمرکز را از کتاب دريافت کند. اين يکپارچگي، هدفي است که فاطمهمهر خانسالار در نوشتن مجموعهداستان «جغد برفي» که برايش جايزه هفتاقليم بهعنوان بهترين مجموعهداستان سال را به ارمغان آورده، در پي آن بوده است.
همانگونه که براي آفرينش هر سازهاي، نقشهاي مورد نياز است، روايت نيز به عنوان يکي از مهمترين ابزارهاي بازنمايي واقعيتهاي اجتماعي و فرهنگي يک عصر عمل ميکند. روايت به مثابه همان نقشه ضروري براي ايجاد يک سازه عمل ميکند و گفتماني را به وجود ميآورد که از خلال آن ميتوان به دغدغههاي يک زمانه و نسل برآمده از آن پي برد. البته گاه خودِ روايت ابزاري براي تغيير گفتمان ميشود. هرچه تحولات اجتماعي شتاب بيشتري پيدا کند، اين کارکردِ دوگانه در روايت ملموستر هم ميشود و اگر قرار باشد داستاني از زمانه خود عقب نيفتد، بايد که واجد چنين کارکردي باشد. مجموعهداستان بههمپيوسته «جغد برفي» را نيز ميتوان در همين دستهبندي جا داد. مجموعهاي که طي چند قطعهي داستاني، نظام ارتباطيِ يک نسل و تحولي را که براي آن اتفاق افتد، نشان ميدهد.
«جغد برفي» در صدد ترسيم ارتباطات نسلي است که سنت را پشت سر گذاشته و به دنبال يافتن مناسباتي مدرن در روابطش است. نويسنده در همان ابتداي کار، مفاهيمي چون عشق، دلبستگي، همراهي، دلتنگي، تداوم ارتباط، جدايي، دوري و اتمام يک رابطه را از ديد شخصيتهاي کليدياش، براي مخاطب روشن ميکند. صحنه آغازينِ همين دلتنگي و دوري است که ذهن شخصيتي را به تصوير ميکشد که با ناپديدشدن چندين باره عشق زندگياش، کاملا به هم ريخته است. زنِ راوي داستان اگرچه ميداند مرد (بهرام)، براي مدت کوتاهي رفته و بازخواهد گشت، اما بيقرارِ اوست. اين بيقراري اما هيچگاه به معشوق ابراز نميشود. او و بهرام به اين شکل از ارتباط خو گرفتهاند و مطلقا عواطفشان را آشکارا بروز نميدهند و همه هيجانات در قالب ساختن يک قصه است که ميان آنها ردوبدل ميشود. اگر يکي شروع به گفتنِ قصه ميکند ديگري بايد ماشين تخيلش را راه بيندازد و آن را ادامه دهد. قصه است که نشان ميدهد هريک از آنها براي ديگري چه معنا و ارزشي دارد. در خلال قصه است که آنها ترس از دستدادن، ترديد ماندن يا رفتن، به رابطه پايبندبودن و پاياندادن آن را به هم نشان ميدهند.
تقابل دو الگوي شرقي و غربي رابطه در کتاب، موضوعي است که آشکارتر از ساير مضامين خودنمايي ميکند. پرسشهايي از اين قبيل در پس چنين روياروييهايي مطرح ميشوند؛ آيا بايد به پاياني قطعي در رابطه فکر کرد؟ آيا بايد در مقابل تمامي موقعيتهاي سرنوشتساز و فرصتهاي طلايي براي موفقيت در کار و تحصيل و ارتقاي وضعيت اجتماعي، تنها حفظ يک رابطه را در اولويت قرار داد؟ در دنياي امروز، با اين شتابِ تحولات و با اين حجم از مشغله و وضعيتهاي بيثبات، آيا آدمها ميتوانند به پايداري هميشگيِ يک رابطه فکر کنند و زندگي خود را بر اساس آن تنظيم کنند؟ آن الگوي ازخودگذشتگي و صبر و مدارا پيشهکردنِ با معشوق و همهجا به دنبالِ او رفتن، که اينقدر در فرهنگ شرقي براي قرنها نهادينه شده، آيا امروزه هم کارکردي دارد؟ آيا نميتوان در کنار لذت از لحظات رابطهاي که اکنون جاري است، به اينکه بعد چه رخ خواهد داد فکر نکرد؟ آيا وابستگي در زندگي امروز ميتواند همان مفهوم و مصداقهاي گذشته را داشته باشد؟ دلبستگي را ميتوان به همان شکلي نشان داد که نسلهاي قبلي، يا الگوهاي ارتباطي دهههاي پيشين تعريفش ميکردند؟ پاسخدادن به چنين پرسشهايي چالش اصلي نسل امروز است. نسلي که نميتواند مانند گذشته، آسيبهاي ناشي از دلدادگيِ بيقيد و شرط را ناديده بگيرد و تلاش ميکند راهي ميانه در انبوه مشکلاتي که در يک رابطه امروزي پيش روي اوست انتخاب کند. راهي که نه تندادنِ مطلق به چارچوبهاي سنتي است و نه سرسپردن کامل به نمونههاي مدرن.
قصههايي که شخصيتهاي اين داستان باهم ميسازند، متأثر از چنين رويکردي است و به همين خاطر از مثالهاي شرقي و غربي به شکلي توأمان بهره ميگيرند. آنچه در پيرامونشان هم ميگذرد به اين داستانپردازي کمک ميکند. مثلا از شهري قديمي که در مسير مأموريت کاريشان قرار گرفته استفاده ميکنند تا از ايدهآلهاي خود حرف بزنند. در ميانه شهري که نامش را «شهراپيچ» گذاشتهاند همچون در لابيرنتي پيش ميروند و آدمها و اشياي مورد علاقه خود را در آن ميچينند. شايد شهراپيچ کنايهاي از رابطه پيچيده خود آنها نيز باشد. رابطهاي که به راحتي نميتوان در آن بههمپيوستگي يا جدايي را تعريف کرد. نقطه آغاز و پايان آن مشخص نيست و دلتنگي، پشيماني، تنهايي و پايبندي به عهدهاي ناگفته و نانوشته در آن با استانداردهاي جاريِ روابط تفاوت دارد. وقتي دوستانشان (سيمين و مسعود) که به رابطه و همراهي هميشگي آنها غبطه ميخورند، درباره اين مفاهيم حرف ميزنند، با واکنشهايي متفاوت از آنها روبهرو ميشوند.
شايد آنچه باعث ميشود زن و مرد داستان «جغد برفي»، به شکلي ديگرگونه از مفاهيم در رابطه فکر کنند، اين باشد که آنها هرگز به رابطه به عنوان پديدهاي معطوف به نتيجه نگاه نميکنند. به همين جهت است که شايد تعابيري همچون «تا هميشه باهمبودن» يا «پشيماني از جدايي» براي آنها نميتواند معناي روشني متبادر کند. درحاليکه براي دوستانشان، اين رابطه لزوما به يک پايبنديِ دائمي تبديل ميشود، براي آنها اينطور باهمبودنها نه به پاي هم ماندن، که باهم اوقاتي را گذراندن و در زماني مقتضي پايانشدادن معنا پيدا ميکند.
گرچه الگوي ارتباطي زن و مرد مجموعه «جغد برفي»، شبيه شکل متعارفي نيست که از آدمهاي يک جامعه در حال توسعه انتظار ميرود، اما اين به آن معنا نيست که خالي از عاطفه است. براي همين است که زن داستان حتي وقتي از ايران ميرود، همچنان تا سالها از ياد بهرام غافل نميشود. حتي زماني که در اسکاتلند، با فالکونر آشنا ميشود که روحياتي شبيه بهرام دارد، باز هم از دلبستگي به بهرام حرف ميزند. براي او، با آمدن فالکونر به زندگياش، رابطه با بهرام تمام نشده، بلکه تنها شکل متفاوتي پيدا کرده. بهرام هميشه و در تمامي مراوداتِ او حضور دارد، اگرچه که آنها حتي يکبار هم صراحتا جملاتي که دلبستگيِ عاطفيشان را به هم نشان دهد، به زبان نياوردهاند و نوعي از بههمپيوستگيِ عاطفي همچنان و از فاصلهاي دور، به پهناي تمامي کره زمين، ميانشان وجود دارد. شايد به خاطر همين دلبستگيِ عميق است که نويسنده فصلي مهم و نسبتا طولاني از اين رابطه را به جداشدن از هم اختصاص ميدهد، هرچند که آنها هرگز به طور قطعي و در يک نقطه مشخص موفق به ختم رابطه نميشوند. آنها هيچگاه خداحافظي نميکنند، نه به اين علت که وداع برايشان اهميتي ندارد، بلکه چون تحمل آن لحظه برايشان ممکن نيست، پاياني هم در ذهنشان شکل نميگيرد. براي آنها رابطه به شکل پيوستاري است که هرگز تمام نميشود، بلکه شکل و عمق آن دستخوش تغيير ميشود.
اما يکي شاخصترين اتفاقاتي که در پس تمام فرازوفرودها در روابط ميان دو شخصيت اصلي کتاب ميافتد، بازتعريف مفاهيمي است که در زندگي آنها نقشي کليدي دارد. حالا حتي کلمهاي مثل «عليالسويه» آن ارزش سابق را ندارد و آنها مجبورند براي معناکردن آن سراغ مصداقهايي از زندگي کنوني خود بروند؛ مثل روالي که زن روزانه براي گذران وقت خود در شهري مثل ادينبرا طي ميکند، يا روندي که بهرام در زمان جداشدن از او در کارش پيش گرفته است. اين بازتعريف به گونهاي رخ ميدهد که حتي گاه مفاهيمي چون «عليالقاعده» با «عليالعجاله» همپوشاني پيدا ميکنند. در گامي پيشرفتهتر، دو شخصيت کليدي داستان حتي به بازنويسي داستانهاي معروفي که باهم خواندهاند ميپردازند. مثلا شايد ديگر بايد «موبيديک» را دوباره و از منظر انساني مهاجر بنويسند که حس ميکند غرقهشدن در گوشهاي دور از وطن ميتواند خيلي هم فاجعهبار نباشد و زن حتي اگر در شکم نهنگ گير کند راه نجاتي پيدا خواهد کرد.
آنچه «جغد برفي» بيش از همه به دنبال آن است، يافتن نقطهاي است که نسل حاضر بتواند فارغ از چالشهاي پيچيدهاي که در مسائل مختلف گريبانش را گرفته به مقوله رابطه نگاهي دقيق و جامع داشته باشد، که در عين اينکه فارغ از وسواسهاي رايجي است که از نسلهاي قبلي خود به ارث برده، او را به سکون و آرامشي در ميانسالي ميرساند، بيآنکه حس کند نسلي سوخته و محروم از مواهب رابطه سالم با همنوع خود بوده است.