درباره رمان «پرده آهنين» علي شروقي
روايتي شوخوشنگ
از دنياي مطبوعات
فرامتن
توقعت بالا ميرود وقتي رماني را ميخواني که نويسندهاش در نقد هم دستي دارد و بيشتر او را در کسوت يک منتقد کاربلد و بادانش ديدهاي، تا رماننويسي مطرح و جدي. داستاننويسي که حداقل انتظار داري وقتي نقدهاي دقيقش را ميخواني، از دل آنها به مانيفست نوشتنش پي ببري. شروقي همانقدر که در نقد جدي است و به ساختار و فرم و تکنيک اهميت ميدهد، آنقدر در داستاننويسي فرم و ساختار برايش اهميت زيادي ندارد، بلکه گفتن يک داستان سرراست برايش در اولويت است و اگر فرصت دست دهد که داده، از علائقش ميگويد و زندگي زيستهاي که ميشناسد- و فعلا که در اين دو رماني که از او خواندهايم، بيشتر فضاي روشنفکري معاصر را نشانه رفته؛ فضايي که در آن سالياني زيسته و بهخوبي زيروبمش را ميشناسد.
متن
«پرده آهنين» بسيار عنوان فريبندهاي است؛ که در ادامه همان توقع، با اين عنوان سخت سياسي (يادآور ماجراهاي بلوک شرق و جنگ سرد عنواني که وينستون چرچيل به جبهه شرق داد) حالا منتظري که رماني سياسي از فضاي معاصر بخواني که اين دريغي است و فرصتي از دسترفته که شروقي کلا نويسنده محتاطي است و اين احتياط او را سوق ميدهد به سمت داستاني از فضاي پشت پرده ادبيات و دنياي روزنامهنگاري که فرصت نابي است براي اهلش، که باز دريغي ايجاد ميکند که حالا که تو اين فرصت را داري چرا استفاده نکردهاي؟ که اساسا سالها روزنامهنگاري نويسنده، نشان داده سمتوسويي بهسوي رمان سياسي و کلا سياست و اجتماعي سياسينويسي گسترده ندارد، بهخصوص وقتي دو رمانش رمانهاي معاصرِ نزديکند، يعني در حالوهواي همين سالها که آنها را زيستهايم، دوران پرالتهاب اواخر دهه 80 تا اوايل دهه 90 شمسي؛ که در جايجاي رمان، فقط به آنها اشاراتي کرده و آنها را به حاشيه رانده و نزديکشان نميشود و صرفا بهدرد تاريخدارکردن روايتش ميخورند و نه تحليل و بررسيشان و تأثيرشان بر زندگي شخصيتهايش.
شروقي نشان داده که روايتکردن را ميشناسد و داستان سرراستگفتن را؛ که خستهات نکند و درگيرت کند تا انتها که کتاب را زمين نگذاري و اين کم هنري نيست در داستاننويسي که، ريتم و ضرباهنگ آنقدر در دستت باشد که خواننده را تا انتها نگهداري و خستهاش نکني.
در اين رمان، زندگي ادبي شخصيتها و پشت پردههايش و فضاي رسانهاي، بهانهاياند براي همين داستانپردازي بيشتر، تا نقد اين فضا که هرچند اشاراتي در جايجاي کتاب دارد؛ اما اصولا نخواسته به اين سمت و نقد سرسختانه اين فضا برود، که باز از همان احتياط نويسنده ميآيد که نميخواهد خودش را درگير مميزي و فرامتنها بکند؛ بلکه با انتخاب يک داستان خيالي از نويسندهاي خيالي به روايتي شوخوشنگ از اين فضا رفته؛ و اساسا نخواسته وجه استعاري به اين چند شخصيت محدود و کلا اين روايت بدهد و از آن، مابهازاهاي فرامتني بيرون بکشد تا خواننده کنجکاو بهدنبال نشانههاي متني و فرامتني و مابهازها بگردد.
اجرا و مهندسي رمان
داستان از ابتدا تا انتها با نقل راوي اولشخص روزنامهنگار ادبي همهچيزداني شروع ميشود و تا انتها با نقل همين راوي پيش ميرود؛ با لحني شوخوشنگ و تکصدا که ما تمام ماجراها را از ديد مهديپور اين منتقد ادبي بادانش همهچيزدان ميبينيم و قضاوتهايش درباره همهچيز اعم از: سياست و وضعيت ادبيات معاصر و زندگيهاي اپيکوري و خوشباشي بقيه شخصيتها (که به هشت نفر نميرسند) که انگار همه مثل او زندگي ميکنند، دم را غنيمت ميشمارند و غمي در عالم ندارند. تکنيک نقل باعث ميشود زمان فيزيکي و رواني و حتي داستاني را حذف بکني و فقط به سير حوادث بپردازي که اينجا در دستان راوي داستان چنين شده و هيچجا ريتم يا لحن را عوض نميکند تا اين فضاي شوخوشن ذرهاي افت نکند و از ريتم نيفتد که براي شروقي دستاوردي است در اين دوران تکنيکزده که اکثرا تا داستاني ميخواهند روايت کنند مرعوب تکنيکهاي روايي ميشوند و داستان را وسعت و تخيل نميدهند و آنقدر مينيمال مينويسند که پهلو به داستان بلند ميزند؛ مثل اکثر داستانهاي اين چند دهه.اما همه اين داستانپردازيِ تکصدايي و با لحن يکنواخت قرار است ما را به چه کشف تازه يا دنياي تازهاي رهنمون کند؟ که تصور اينکه نويسنده در ميانسالي بعد سالها غور و تتبع و قلمزدن درباره بسياري از رقبا و داستاننويسان معاصرش در مطبوعات، به اين رسيده که داستان سرراست پرتعليق بگويد و خودش را درگير حواشي فضاها و قضاوتهاي ادبي نکند دور از تصور نيست و استراتژي نوشتنش آنقدر پيچيده نيست.راوي/ نويسنده، با تکنيک روايت فرد غايب و تعليق زندگي فاتحي نويسندهاي که در داستان بهظاهر هست، تمام هموغمش پيشرفت در کارش و رسيدن به قلهاي در کار مطبوعاتياش و گرفتن فرصت مصاحبه از فاتحي است، اما نويسنده/ راوي از اين عنصر اصلا بهدنبال ايجاد وجه استعاريدادن به وقايع و حتي زندگي شخصي راوي نيست.