گزارشهاي رسمي از روند پير شدن جمعيت ايران حکايت دارد. گفته ميشود نرخ رشد جمعيت در ايران به زير يکدرصد رسيده و تا 15 سال آينده به صفر ميرسد. انتشار اين گزارشها نگراني عميق مسئولان کشور را سبب شده است، اما مردم عادي به اين موضوع کمترين اعتنا و توجهي نميکنند. در واقع اثبات روند پير شدن جمعيت ايران نياز به آمار و ارقام رسمي هم ندارد. در خانوادهها دختر و پسر جوان مشتاق ازدواج ديده نميشود و وجود نوزاد هم که حکم کيميا پيدا کرده است! بيرغبتي جوانان براي ازدواج و زاد و ولد در درجه نخست ناشي از وضعيت اشتغال و سطح درآمد در کشور است. يک پسر جوان پس از تحصيلات دانشگاهي در سطح فوق ليسانس، تازه بايد راهي سربازي شود. او در آستانه 30 سالگي کارت پايان خدمت ميگيرد و براي يافتن شغل به تکاپو ميافتد! شغل متناسب با رشته تخصصي چنين جواني يافت نميشود و اگر هم يافت شود، درآمدي در اندازه حداقل دستمزد مصوب يعني بين دو تا سهميليون تومان در ماه معادل 100 تا 150 دلار آمريکا به دست ميآورد. اين جوان در مقايسه با خيل همسالان بيکار خود که سربار خانواده خود شده و شب و روز درگير جنگ اعصاب با پدر و مادر خود هستند، حتي شايد خودش را موفق و خوشبخت هم فرض کند، اما به هيچعنوان به فکر تشکيل خانواده نميافتد، زيرا ميداند که تمام دستمزد دريافتياش کفاف پرداخت نصف اجاره يک خانه شصت متري در محلات متوسط تهران را هم نميدهد چه برسد به اينکه بخواهد از پس هزينههاي سرسام آور و فزاينده يک زندگي مشترک و بر و بچه هم برآيد! بهنظرم همين يک علت براي توضيح کاهش روزافزون نرخ ازدواج و زادو ولد در کشور کافي باشد و نيازي به طرح ديگر علل و عوامل نباشد، شبيه همان داستان توپچي عهد ناصرالدينشاه که او را مؤاخذه کردند که به چه دليل سحرگاه رمضان براي بيدار کردن مردم توپ در نکرده است و او هم در پاسخ گفت؛ بههزار و يک دليل، اول اينکه باروت نداشتيم! اما در اينجا لازم است به دلايل ديگري هم اشاره شود. بسياري از جوانان کشور ما احساس سرخوردگي، بيتأثيري، ناديدهانگاري و تحقيرشدگي و بهخصوص تبعيض ميکنند و عمده هدفشان مهاجرت از کشور شده است. در اين روزها با هر فارغالتحصيلي که روبهرو ميشويم از برنامهريزي خود براي مهاجرت حرف به ميان ميآورد و هنگامي هم که مشکلات مهاجرت را براي آنها يادآور ميشويد با قاطعيت ميگويد به هر مصيبتي هم که دچار شوند از زندگي در اينجا بهتر است. اين در حالي است که نهادهاي تصميمگير هيچبرنامه و راهحل و حتي ذهن بازي براي شناخت و رفع مشکلات عيني مبتلابه جامعه ندارند و عمده توجه خود را به مسائلي ديگر معطوف کردهاند. متاسفانه اين قبيل حرفها بهاندازهاي گفته و تکرار شده است که ديگر جز ملال برنميانگيزد! به هر حال، مشکل پيري جمعيت از نوع مشکلاتي نيست که با توصيه و اصرار و زور و اجبار حل و فصل يا حتي کنترل شود. اگر مسئولان با همين دست فرمان دستگاه دولت را به پيش برانند، تازه شايد پيري جمعيت يکي از مشکلات کوچک پيش روي جامعه ايران باشد. در سطوح پيدا و پنهان اين جامعه وقايع مصيبتباري رو به رشد و گسترش است که انديشيدن درباره آنها نيز رعشه بر اندام هر ايراندوستي مياندازد!