چند روز است که ذهنم درگير واژه شادي شده است. نميدانم مفهوم اين واژه را چند بار حس کردهام؟ برميگردم به روزها و سالهاي گذشته... از 10 سال پيش شروع ميکنم و احتمالا 30 سال ديگر هم برميگردم به گذشتهاي که امروز باشد، تا ببينم شادي چه بوده است. شايد شادي چهره پيرمرد کارگري بود که براي اولين بار در عمرش به سفر ميرفت و قبل از رفتن با بغضي در گلو ميگفت: «خير از جوونيت ببيني». شايد شادي آنجا بود، در ديدن خندههاي آن دخترک پنجساله سيهچرده روستايي، وقتي روزها کنار کانال در حال ساخت مينشست چشمانتظار تا عمو مهندس برايش کتابي يا عکسي بياورد و او هم از توي دست کوچکش گردويي را تقديمش کند؟ شايد شادي ريسه رفتن پسرکم بود در خندههايي بيدليل، وقتي به او خيره ميشدم و ميخنديدم. شايد شادي پشت دري سبز در بالاي شصت و سه پله ايستاده بود، با نگاهي پر از خنده و شيطنت؟ در روزهايي که سخت ميگذشت... شايد شادي در زمستانهاي سرد شهري کوچک، در نگاههاي دزدانه نهفته شده بود، از اين سوي اتاق به گرماي آنسوي اتاق. شايد شادي نوشتن برگههاي امتحاني دوستاني بود که آن معلم مهربان ميخواست مردود نشوند! شادي شايد خواندن اولين ترانههاي يادگرفته در هشت سالگي بود. شايد شادي... نميدانم؛ به رسم اين روز و روزگار براي يافتن مفهوم شادي دست به دامان گوگل ميشوم و با خواندن چند متن، ميفهمم که شادي حس شگفتي است که به طرز شگفتتري به جغرافياي زندگي وابسته است و اين روزهايي که در همهگير شدن و روزمره شدن کرونا، همه جغرافياي زندگي تبديل به فضاهاي کوچک و کوچکتر از تصور شده، به محدودهاي در حد يک آپارتمان، يک خانه چفتوبست شده، گمان شادي نه تنها اينها، که هر چه ديگري بود؛ چيزهايي که حالا کمياب شده است. حالا در روزهاي آخر بهار عجيب سال 99، در روزهاي خانهنشيني، در روزهايي که در همهگير شدن و روزمره شدن کرونا، جغرافياي زندگي در شولايي از ترس پيچيده، زماني پيش ميآيد براي مرور خاطرات، مرور خواندهها و مرور نوشتهها. حالا و در هنگامه جولان و يکهتازي ويروسي مرموز، در مرور يادداشتهاي روزانه سالهاي نهچندان دور، دقيق ميشوم بر تصور امروز از شادي. شادي، دوستيِ بيدليل و بيبهانهاي بود، با راننده شرکتي ديگر، در يک ماموريت کاري. شادي، کل کل رودررو بود هنگام کار، با مردمي که يک روز بيرحمانه مانع کار ميشدند و روز بعد مهمان مهربانيهايشان بودم در خانههايشان. شادي، نگاه شگفت کودکي بود که دستانمان را ميفشرد و آرزو داشت رئيسجمهور بشود. شادي همه آن چيزهاي سادهاي بود که حالا کمياب شده و حالا به اين فکر ميکنم که شادي، همان گذشتهاي است که به طرز شگفتي به جغرافياي زندگي وابسته است.